مصطفی حسینی طباطبائی

  • خطاهای تفسیری مصطفي حسيني طباطبائي - قسمت چهاردهم: تاویلهای بی دلیل همراه با سرقتهای علمی

    بسم الله الرحمن الرحیم

    خطاهای تفسیری مصطفي حسيني طباطبائي 

    قسمت چهاردهم

    تاویلهای بی دلیل همراه با سرقتهای علمی

     

    ادعاهای آقاي مصطفی حسینی طباطبايي در موضوع فهم آيات قرآن با  عملكرد ايشان در تفسیر خویش مغاير است. ما با ذكر شواهدي چند، نشان داديم كه ايشان به آساني به تأويل نابجاي آيات قرآني مي پردازد . اكنون به موارد ديگري در اين زمينه اشاره مي كنيم :

  • خطاهای تفسیری مصطفي حسيني طباطبائي - قسمت چهارم: طبق نظر آقای مصطفی طباطبایی ولایت فقیه مخالف قرآن است

    بسم الله الرحمن الرحیم

    خطاهای تفسیری مصطفي حسيني طباطبائي 

    قسمت چهارم

    طبق نظر آقای مصطفی طباطبایی ولایت فقیه مخالف قرآن است

    مقدمه

    در قسمت هاي پيشين، بيان كرديم كه مهمترين اثر مصطفي حسیني طباطبائي كتاب تفسير قرآن اوست كه " تفسير بيان معاني در كلام رباني " نام دارد. در اين تفسیر آقاي طباطبائي آراء سلفي مآبانه خويش را ارائه كرده است! تفسير طبري و تفاسیر ديگر مفسران اهل سنت به ویژه سلفی ها، مهمترین منابعی هستند که ایشان در تفسیر خویش از آنان بهره گرفته است. رويه شخص مذکور، جديت تام در خودداري از نقل و تبيين ائمه اطهار – عليهم السلام – ذیل آيات قرآن مي باشد.

    ما فهرست برخي از عناوين مخالفت ها و ضديت هاي صريح آقاي طباطبائي با مكتب اهل البيت عليهم السلام را آوردیم و نشان داديم كه ادعاي نه شيعه و نه سني بودن ايشان، گزافه ای بیش نیست و حق آن است كه نامبرده  بیشتر یک متعصب سلفی است تا یک مسلمان لا مذهب.

    در ادامه  به موارد ديگري كه بیانگر افکار سلفی و ضد شیعی آقاي طباطبائي مي باشند، اشاره مي كنيم:

  • خطاهای تفسیری مصطفي حسيني طباطبائي - قسمت یازدهم: در ماندگی مصطفی طباطبایی در فهم آیات روشن الهی

    بسم الله الرحمن الرحیم

    خطاهای تفسیری مصطفي حسيني طباطبائي 

    قسمت یازدهم

    در ماندگی مصطفی طباطبایی در فهم آیات روشن الهی

     

    مصطفی حسینی طباطبایی در كتاب  تفسیر خویش "بيان معاني در كلام رباني " ، فهم خود را از آیات قران به قلم آورده است.  نامبرده بر خلاف ادعاهاي نظري خويش در آسان و روشن بودن آيات قرآن ، در بسياري از موارد در فهم اوليه آيات قرآن ، وامانده و واژه هائي از قبيل " احتمالاً" ، " ظاهراً" ، "ممكن است " ، " يا آنكه " و غيره  ، را بکار گرفته است . بدتر آنکه اخیرا به تجدید نظر در تفسیر خویش پرداخته و ویرایش دیگری را وعده کرده است. باید منتظر باشیم و ببینیم به چه کیفیتی به " بازنگری در معانی در کلام ربانی " پرداخته است !

    اكنون به موارد ديگري از ترجمه و تفسير آقاي طباطبائي كه حكايت از سردر گمي ايشان در فهم آيات قرآن دارد ، مي پردازيم :

    13 – در تبيين آيه 90 سوره آل عمران ( إن الذين كفروا بعد ايمانهم ثم ازدادوا كفرا ) مي گويد :

  • خیانت در گزارش تاریخ

    بسم الله الرحمن الرحیم

    نقد و بررسی آثار و اندیشه های مصطفی حسینی طباطبائی

    خیانت در گزارش تاریخ

    مصطفی حسینی طباطبایی تحریف تاریخ را برای تبلیغ مرام به اصطلاح قرآنیان مجاز می داند!

    آقای مصطفی حسینی طباطبایی، بیستم مهرماه سال ۹۲ در مجلس ترحیم آقای عطایی فرصت را غنیمت شمرده و مطابق رویه مالوف خویش ، به تبلیغ مرام به اصطلاح قرآنی می پردازد. وی بنابر عادتی که ضرب المثل معروف گویای آن است "نیش عقرب نه از ره کین است اقتضای طبیعتش این است"، مستقیم و غیرمستقیم نیش خود را بر پیکر مکتب و پیروان اهل بیت علیهم السلام فرو برده و در میدانی خالی و بدون معارض به تشویش اذهان هم شهری های متوفی پرداخته است.

    آقای طباطبایی در بخشی از سخنانش ، ضمن تجلیل از شریعت سنگلجی می گوید:

    "....در آن روز گار جلسه ای پیدا شده بود در تهران که پرچم دار آن مرحوم شریعت سنگلجی بود اعلی الله مقامه بود عالم روحانی روشن فکر و تجدید نظر طلب بود دیده بود ضعف مسلمانان را ، پراکندگی اینها را ، غرق شدن اینها را در خرافات . به نظرش آمده بود که فقط مسلمانان باید برگردند به اصل ، افکارشان را اصلاح کنند ، تجدید نظر در عقائدشان کنند . این مرد بزرگ در خیابان فرهنگ دار التبلیغی باز کرده بود و مشغول درس بود .زمان رضا شاه پهلوی بود برای اینکه قدرت حرکت او را باز دارند چون دیگر علماء نمی توانستند با او دست و پنجه نرم کنند ، زمان رضا شاه فیلسوفی را از هند آوردند که دارای نشان نوبل جهانی بود ، از او دعوت کردند تا بیاید با شریعت سنگلجی بحث کند . این بحث را نوشتند و من آن را خوانده ام . راجع به سعادت حقیقی بشر ، این دو نفر نشستند و صحبت کردند و فیلسوف هندی شکست خورد . به هر حال مرحوم شریعت سنگلجی داعیه اصلاح دینی داشت...."

    چنانچه ملاحظه می فرمایید ایشان به گفتگوی شریعت سنگلجی و فیلسوف هندی، تاگور، اشاره کرده و سبب آن را ناکامی عالمان روحانی ایران در بحث با شریعت سنگلجی می داند . درباره این ادعا، نکاتی را یادآور می شویم :

    ۱- همانگونه که آقای طباطبایی هم گفته اند، بحث شریعت سنگلجی با تاگور درباره سعادت و شقاوت بشر بوده و روشن است که این موضوع به مباحث مورد اختلاف علمای ایران با شریعت سنگلجی، هیچ ربطی نداشته است. اساسا موضوع گفتگو نه خرافات به اصطلاح امثال طباطبایی بوده و نه اصلاحات دینی! با این توصیف، نمی توان علت بحث با تاگور را ناکامی عالمان روحانی شیعه در بحث با شریعت سنگلجی و یا عدم توانایی سایر علما در مباحثه با فیلسوف هندی دانست.

    ۲- یکی از معمرین که از نظر سن و سال، از آقای طباطبایی مسن تر اند و زمان شریعت سنگلجی را نیز درک کرده، اینچنین گزارش می دهند که : زمانی اطلاع داده شد تاگور می خواهد به ایران بیاید، قرار شد یکی از علمای دین با او بحث کند. این، شخصِ رضاشاه پهلوی بود که شریعت سنگلجی را انتخاب کرد تا با او بحث کند. بنابراین، این موضوع هیچ ربطی به ناکامی عالمان دینی در مناظره با شریعت سنگلجی و یا عدم توانایی دیگران نداشته است.

    ۳- گرچه ما در موضوع بحث تاگور با شریعت سنگلجی، موضع دفاع از نقش دین در سعادت بشر، را داریم اما نمی توان گفت که شریعت در آن جلسه پیروز شده است. این ادعا احتمالا ناشی از شدت علاقه آقای طباطبایی به شریعت سنگلجی می باشد. اگر به گزارش آن مناظره که به قلم یکی از علاقه مندان شریعت گزارش شده نگاه شود، می بینیم تاگور جلسه را با ادب تمام ترک می کند و گفتگو را نیمه کاره می گذارد. اگر این عمل نشانه پیروزی شریعت است، پس باید گفت آقای طباطبایی هم در چندین مناظره شکست خورده اند. خاطره ای را بازگو می کنیم. حدود سه سال پیش، ایشان در ماه رمضان، در جلسه ماهانه آقای رویین (دوست و شاگرد سابق آذربایجانی شان) دعوت شدند تا سخنرانی کنند. از قضا از شریعت سنگلجی نیز سخن گفتند و از او تجلیل کردند. در این میان یکی از حاضران، با استفاده از نرم‌افزار کامپیوتری نور، نشان داد که یکی از احادیثی که ایشان ادعا می کنند خبر واحد است، در بیش از صد سند نقل شده است!!! آقای طباطبایی بدون اینکه از اشتباه خود عذرخواهی کنند و پاسخ بدهند ازکنار مطلب می گذرند. در انتها و تقریبا مقارن افطار، یکی از جوانان حاضر در مجلس دست خود را بالا می برد تا از ایشان سؤالی بپرسد، که ناگهان ایشان ـ بدون آن که اصلا بدانند سؤال او چیست ـ با حالتی ناراحت و عصبانی از جای بلند شده، و در حالی که بر سر آن جوان ـ که بر سؤال خود اصرار داشت ـ فریاد می زدند، مجلس را به هم زده و رفتند! برخی حاضران مجلس ـ که با آن جوان نیز موافق نبودند ـ از این رفتار ایشان اصلا خوششان نیامد! اگر بلند شدن مؤدبانه تاگور، پیروزی شریعت سنگلجی است، خروج همراه با داد و فریاد ایشان نشانه پیروزی قطعی آن جوان است!

    در پایان به آقای طباطبایی می گوییم: لِمَ تَقُولُونَ ما لاتَفعَلُون چگونه به گزارشهای تاریخی دیگران نقد می نویسید و خود در بیان تاریخ خیانت می‌ورزید؟!

     

  • خیانت و افترا در نوشته ها

    بسم الله الرحمن الرحیم

    نقد و بررسی آثار و اندیشه های مصطفی حسینی طباطبائی

    خیانت و افترا در نوشته ها

    نمونه ای از خیانت و افترا در نوشته های مصطفی حسینی طباطبایی

    آقای مصطفی حسینی طباطبایی شخصیتی است که در چهره بیرونی، خود را نویسنده ای توانا و روشنفکری قرانی معرفی کرده و علی الظاهر کمر همت را محکم کرده تا خرافات را از چهره دین بزداید. اگر در آثار ایشان غور کنید به سادگی در می یابید که درآن نوشته ها، مربوط و نامربوط با نوک قلم ، مکتب اهل بیت را هدف قرار داده و کینه توزی را در پوشش نقد علمی پنهان کرده است.

    "قد بدت البغضاء من افواههم و ما تخفی صدورهم اکبر"

    "خیانت در گزارش تاریخ" مکتوبی در پاسخ به علی دشتی و کتاب بیست و سه سال وی می باشد. مستند دشتی تاریخ طبری است اما مصطفی طباطبایی درمقدمه نقد خویش، پس از تعریض ملایمی به طبری و تاریخش فرصت را غنیمت شمرده و به تبع اسلاف خویش، شیعه مظلوم را سلاخی می کند. گویا تاوان یاوه گویی های طبری و جسارتهای دشتی را پیروان اهل بیت پیامبر ص باید بپردازند. ای کاش این زنگی مست تیغ قلم خویش را به هر سو نمی چرخانید و ساحت تحقیق و نقد را به افترا نمی آلود. مگر اعتراض ما به علی دشتی به خیانت او در گزارش تاریخ نبود؟ چه شده که ناقد توانا خود تقطیع و تحریف می کند تا در این همهمه نفی و اثبات،غاصبان و بدعت گذاران سقیفه فراموش شده و شیعیان اهل بیت عصمت و طهارت مجرم معرفی گردند. اگر عذر آورند که که ایشان از کتابی دیگر نقل کرده و خود مراجعه ننموده، قطعا برای نویسنده متتبع این نیست مگر عذر بدتر از گناه.

    در مقدمه کتاب "خیانت در گزارش تاریخ" مصطفی حسینی طباطبایی می کوشد تا اثبات کند اعتقادات شیعیان درموضوع مقامات و فضایل پیامبر و اهل بیت ایشان ،غلو و مخالف قران است. وی مدعی می شود که چنین اعتقاداتی در بین متقدمین شیعه وجود نداشته و متاخرین آنها را جعل و ابداع نموده اند. به عنوان شاهد ادعا، عباراتی از مرحوم ممقانی را بدین شرح می آورد:

    « چنانکه برخی از مشاهیر امامیّه به این حقیقت اشاره کرده‌اند، از جمله «ممقانی» صاحب کتاب : «تنقیح المقال فی أحوال الرّجال» که از مهمترین کتب رجال اخیر شیعة امامیّه بشمار می‌آید می‌نویسد : «إن أکثر مایعد الیوم من ضروریات المذهب فی أوصاف الإئمه علیهم السلام کان القول به معدودا فی العهد السابق من الغلو»!. (تنقیح المقال، المجلّد الأوّل، صفحة 212، چاپ سنگی) یعنی : «بیشتر أوصاف ائمّه علیهم السّلام که امروز از ضروریّات مذهب شمرده می‌شود در روزگار گذشته اعتقاد به آنها غلوّ به شمار می‌آمده است»! »

    به بیان واضحتر مصطفی طباطبایی در صدد است از زبان و کلام مرحوم ممقانی نشان دهد اعتقاد به علم غیب و عصمت و ولایت تکوینی و حتی امامت منصوص و الهی ائمه مواردی است که در گذشته ایام وجود نداشته و اصالت ندارد و بعدا به مذهب شیعه افزوده گردیده است .

    ما کلام مرحوم ممقانی را از تنقیح المقال آورده و ترجمه می کنیم و نشان خواهیم داد نه تنها آن مرحوم در جهت هدف نامیمون طباطبایی سخن نگفته بلکه دقیقا مخالف آن را نظر داشته اما نویسنده "خیانت در گزارش تاریخ" به جهل و یا عمد، سخن را تقطیع و مراد صاحب "تنقیح المقال" را تحریف نموده است.

    ممقانی پس از بحث در مورد برخی راویان شیعه که به عنوان غالی در کتب رجال معرفی شده اند چنین می نویسد:

    «و تلخیص المقال ان المتتبع النیقد یجد ان اکثر من رمی بالغلو برئ من الغلو فی الحقیقة و ان اکثر ما یعدّ الیوم من ضروریات المذهب فی اوصاف الائمة علیهم السلام کان القول به معدودا فی العهد السابق من الغلوّ و ذلک نشأ من ائمتنا حیث انهم لما وجدوا ان الشیطان دخل مع شیعتهم من هذا السبیل لاضلالهم وفأ لما حلف به من اغواء عباد الله اجمعین حذّروهم من القول فی حقهم لجملة من مراتبهم ابعادا لهم امّا هو غلوّ حقیقة فهم منعوا الشیعة من القول بجملة من شئونهم حفظا لشئون الله جلّت عظمته حیث کان اهمّ من حفظ شئونهم لانه الاصل و شئونهم فرع شئنه نشأت من قربهم لدیه و منزلتهم عنده و هذا هو الجامع بین الاخبار المثبتة لجملة من الشئون لهم و النافیة لها ثم لا یخفی علیک ان مثل الرّمی بالغلوّ فی کثرة وقوع الخطا و الاشتباه فیه من اصحابنا الرّمی بالوقف حیث عدّوا اشتغال الرّجل بالفحص عن امامه الحاضر بعد فوت الامام السابق وقفا مع ان زمان الفحص و البحث زمان العذر و لیس الوقف الا نفی امامته المتأخّر دون التوقف الا ان تقوم الحجة و یتمّ البرهان علی امامته لتکون الهدایة عن بینة دون الجزاف و انّ استوفیت ما فی التراجم و استقصیت جملة وافیة من الاخبار بان لک ما قلناه بیان الشمس فی رایعة النهار .»

    ترجمه:

    « و خلاصه سخن این است که انسان متتبع و دقیق در می یابد، اکثر راویانی که متهم به غلو شده اند در حقیقت از غلو برئ هستند. و همانا بیشتر آنچه که امروز در خصوص اوصاف ائمه ع از ضروریات مذهب شمرده می شود در زمان گذشته به عنوان غلو محسوب می گردید و این مطلب از جانب خود ائمه نشئت گرفته بود چراکه وقتی ایشان (ائمه) دریافتند که شیطان از این طریق بر شیعه وارد می شود تا آنان را گمراه کند زیرا (شیطان) سوگند خورده تا همه بندگان خدا را اغوا نماید لذا ائمه ع شیعیان را تحذیر داشتند تا در حق ایشان برخی از مقامات را مطرح نکنند و خود را از آن مقامات دور داشتند حال یا به این جهت بود که حقیقتا آن مراتب ، غلو بوده ( ویا اینکه آن مقامات ، غلو نبوده ولیکن) شیعیان را از بیان برخی شئونشان منع کردند تا شئون خدای عز و جل حفظ شود. چرا که حفظ شئون خدا مهمتر از شئون ایشان است و شئون خدا اصل، و شئون ائمه فرع بر شئون خداست و به جهت قرب و جایگاه ایشان در نزد خدا دارای این مقامات شده اند. و این مطلب جمع می کند میان اخباری که اثبات برخی مقامات برای ائمه می کند و اخباری که نفی می کند. پس بر تو پوشیده نیست که همانطور که در اتهام غلو، برخی اصحاب ما به خطا و اشتباه بسیار دچار شدند در اتهام وقف نیز به خطا رفتند . به طوریکه آن فردی را که پس از فوت امام سابق به دنبال جستجوی امام فعلی اش بوده متهم به وقف کرده اند در حالیکه شخص، در زمان فحص و بحث معذور است زیرا بدنبال اقامه حجت و تکمیل دلیل برای تشخیص امام است تا هدایت او مبتنی بر بینه باشد نه گزاف . و لذا چنین شخصی امام فعلی را نفی نکرده تا متهم به وقف گردد. اگر در تراجم بدقت نظر کنی و در اخبار جستجوی تام نمایی این نکات همچون خورشید در وسط روز بر تو آشکار می گردد. »

    با توجه به کل متن نکات زیر به دست می آید :

    ۱- برخی از اصحاب ائمه و بزرگان مذهب در عهد گذشته قائل به مقامات فوق العاده برای ائمه ع بوده اند .

    ۲- برخی دیگر چنین مقاماتی را نفی می کردند .

    ۳- هر دو گروه ، به روایاتی از ائمه ع در این خصوص استشهاد کرده اند .

    ۴- ائمه ع در شرایطی که شیعیان ممکن بود به غلو بیفتند و از طریق اعتدال خارج شوند آن مقامات را از خود نفی کرده اند. لذا برخی روایات نافیه بدین جهت صادر شده است .

    ۵- اتهام غلو به بسیاری از گروه اول از اصحاب نابجا و ناشی از عدم درک صحیح روایات بوده است.

    ۶- در رابطه با اتهام وقف نیز نسبت به برخی اصحاب چنین اشتباهی صورت گرفته است .

    حال خواننده محترم شما خود قضاوت کنید، آیا مرحوم ممقانی معتقد بوده مقامات ائمه ع به کلی غلو و از مستحدثات شیعیان متاخر است؟

    یا اینکه آقای مصطفی حسینی طباطبایی به آن مرحوم افترا زده وبا تقطیع کلام، دربیان منظورگوینده خیانت ورزیده است؟

  • قسمت اول -

    بسم الله الرحمن الرحیم

    بررسی و نقد کتاب " نقد کتب حدیث "

    نوشته مصطفی حسینی طباطبائی

    قسمت اول

     

     آقای طباطبائی در کتاب خود می نویسد : 

    "در کتاب «عيون اخبار الرضا» اثر شيخ صدوق آمده است:

    و بهذا الإسناد قال قال رسول الله - صلى الله عليه و{ آله } و سلم- يا علي إن الله تعالي قد غفر لک ولأهلک و لشيعتک و محبي شيعتک و محبي محبي شيعتک....[1] الحديث

    يعني: «با اين اسناد (که قبلاً ذکرش گذشت) پيامبر خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمود: اي علي، هماناخداوند متعال تو را آمرزيد و خاندانت و پيروانت و دوستان پيروانت و دوستان دوستان پيروانت (همگي راآمرزيد)»!

    در اين حديث چنانکه ملاحظه مي‌کنيد مبالغه‌اي شگفت صورت گرفته است، اعلام مي دارد که هر کس(هر چند کافر و ظالم و فاسق باشد) دوستان دوستان شيعيان را دوست بدارد نزد خداي سبحان آمرزيدهمي‌شود! بي‌شک اين سخن، کلام نبوي -صلى الله عليه وسلم- نيست و دروغ آن چنان آشکار است کهنياز به بررسي سند ندارد. "

    .

     

    مقدمه :

    قبل از پرداختن به پاسخ ، ضروری است به این نکته اشاره کنیم که هدف آقای طباطبایی از بیان اینمطالب ، به هیچ وجه معرفی احادیث ناصحیح به زعم ایشان در کتب روایی معتبر شیعه نیست ، بلکهبروز حقد و کینه و حسد در باب فضائل و مناقب اهل بیت علیهم السلام  می باشد .

    با این مقدمه،به کالبد شکافی نقد آقای طباطبایی پیرامون روایتی که ایشان بدون دلیل آن را دروغ آشکار میداند ، می پردازیم.

    افزودن ذهنیات و قضاوت پیشین به ترجمه روایت توسط آقای طباطبائی :

    ایشان عبارات (هرچند کافر و ظالم وفاسق باشند ) و (صرفاً با ادّعای دوستی) را از ناحیه خود به ترجمهروایت افزوده و می گوید:

    "در اين حديث چنانکه ملاحظه مي‌کنيد مبالغه‌اي شگفت صورت گرفته است، اعلام ميدارد که هر کس (هر چند کافر و ظالم و فاسق باشد) دوستان دوستان شيعيان را دوستبدارد نزد خداي سبحان آمرزيده مي‌شود!"

    ضرب المثلی می گوید : خود گویی وخود خندی ؟عجب مرد هنرمندی!

    "ایشان در ترجمه روایت ، قضاوت خود را اضافه می کند و می گوید خداوند متعال "بدونهیچ قید وشرطی" هر کافر و ظالم وفاسقی را "صرفاً با ادّعای" دوستی با دوستانشیعیان امیرالمومنین علیه السلام می آمرزد؛در حالی که سیاق این روایت واساساً اینگونه روایات به هیچ وجه مبیّن چنین ادّعایی نیست."

    حالا برای روشن ترشدن مفهوم روایت ، به نکات ذیل توجه فرمایید:

    اعتقاد شیعه بر آنست :

     1)   دست خداوند متعال در افعالش باز است ، فلذا اگر بخواهد کسی را به هر دلیل بیامرزد و یا عذابنماید احتیاج به بیان آن دلیل ندارد[1].

    2)   افعال خداوند متعال حکیمانه است ، ولی لازم نیست که ما از حکمت او مطلع باشیم و اساساًظرف وجودی انسان چنین استعدادی ندارد.[2] ولی هرکجا لازم باشد این حکمت ها بیان می شود[3].

    3)   خداوند متعال وعده فرموده است که بندگان از رحمت او ناامید نشوند زیرا او همه کناهان رامیبخشد[4] و اگر کسی توبه کند علاوه بر بخشش گناهان توبه کننده را به ثواب مبدّل می فرماید[5].

    حال با ذکر مطالب فوق و با توجه به این که دست خداوند متعال را برای افعالش باز می دانیم بهآیات ذیل که هریک مبیّن شرایط و استثنائات در امر مغفرت الهی است توجه فرمایید.

       خداوند متعال شرک را بالاترین ظلم ها معرفی فرموده[6] و مشرک وکافر را از دایره مغفرت خود خارجکرده است .[7]

     

    خداوند متعال ،شرط محبت را تبعیّت از پیغمبر خود قرارداده است[8] و در محلی دیگر ، اطاعت و تبعیّتاز اولی الامر را که انطباق آن با امیرالمومنین و یازده فرزند بزرکوارشان علیهم السلام در محل خود اثباتشده است را هم سنگ محک اطاعت و تبعیّت از خود و پیامبر خود بیان فرموده[9]؛ لذا بسیار بی معنی استکه ما کسی را محبّ بدانیم ولی رنگی از محبوب نداشته باشد و اگر این محبوب ، محبوب خداوند متعالباشد با دعای او محب را مورد مغفرت خود قرار می دهد.[10] و این دعا و طلب مغفرت از طرف دیگر نیزمقبول است لذا مشاهده می شود که دوستان دوستان دوستان...شیعیان و مومنین نیز اگر هم سنخباشند مورد رحمت و مغفرت الهی قرار خواهند گرفت[11] و آقای طباطبایی مایل نبوده به این نکات توجهنماید.

    در اینجا از آقای طباطبایی سوال می کنیم که:

     آیا همواره کسانی که مورد مغفرت خداوند متعال قرار گرفته اند "کافر و ظالم و فاسق" هستند که درتعبیر خود از دوستان شیعیان چنین برداشتی را بیان می کند؟ (به رابطه محب و محبوب توجه فرمایید) .

     اگر چنین باشد چه قضاوتی _العیاذ بالله_ در باره آیه "لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ"[12]_خطاب به پیغمبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلّم_ و همچنین سایر کسانی که خداوند متعال ،در قرآنمجید به ایشان وعده مغفرت و یا امر به طلب مغفرت فرموده است باید داشت؟  

     

     سوال دیگر اینکه آیا محبّ شیعه ی مومن، الزاماً کافر وظالم وفاسق است؟

     

    برای روشن شدن پاسخ این سوال ، بهتر است به این روایات که نظیر آن فراوان در

    منابع شیعی ذکرگردیده است توجه فرمایید.

    امیر مؤمنان علی علیه السلام فرمودند:

    «شیعیان ما کسانی هستند که در راه ولایت ما به یکدیگر بخشش می‏کنند و در راه

    دوستی ما باهمدیگر دوستی می‏نمایند و برای زنده کردن فرهنگ ما به دیدار یکدیگر

    می‏روند و در حال خشم ستمنمی‏کنند و در حال رفاه اسراف نمی‏ نمایند و مایه

    برکت همسایگان می‏باشند و با مردم معاشرتآمیخته با صفا و صمیمیت دارند.[13]»

    «از شیعیان ما نیست کسی که در شهری زندگی کند و در آنجا شخص(غیرشیعه) از

    او با تقواترباشد.[14]»

     مردی به همسرش گفت: به محضر حضرت زهرا سلام الله علیها برو و از او بپرس که

    آیا من ازشیعیان آنها هستم یا نه.

    او نزد حضرت زهرا سلام الله علیهاآمد و پیام همسرش را ابلاغ کرد،

    حضرت زهرا سلام الله علیها به او فرمود:

    «به شوهرت بگو اگر به آنچه ما دستور می‏دهیم عمل کنی، و از آنچه نهی می‏کنیم

    ترک کنی، ازشیعیان ما هستی و گرنه از شیعیان(حقیقی) ما نیستی.»

    ....شیعیان از برترین‏های بهشت هستند، و آنان (از محبّان ما) که رفتار خلاف کنند

    گرچه جزء شیعیان(حقیقی) ما نیستند، ولی گناهانشان بر اثر گرفتاری‏ها و بلاها یا

    انواع سختی‏ها در عرصه‏های قیامت یادر طبقه اعلاء دوزخ پاک می‏گردد، و سرانجام

    حـب ما آنها را نجات داده و از دوزخ به بهشت نزد مامی‏آورند.[15]»

    امام رضا علیه السلام فرمودند:

    "احدى از شيعيان ما نيست كه مرتكب گناه يا خطائى شود مگر آنكه به او غمى

    رسد كه گناهان او را ازاو ببرد و كفاره گناهانش شود[16]."


    از روایات فوق چنین نتیجه می شود که:

    اولاً شیعیان ومحبین آن ها باید متخلّق به اخلاق محبوب خود _اهل بیت علیهم

    السلام_  باشند.

    ثانیاً استبعادی نداردکه محبّین مرتکب گناه نشوند ولی چنانجه خطایی از ایشان

    سرزد،موفق به توبهمی شوند و خداوند متعال نیز وعده مغفرت به توّابین فرموده

    است.

    ثالثاً برای کسانی که محب اهل بیت علیهم السلام  بوده و مرتکب خطایی شوند واز

    توبه غفلت نمایند

    به شرطی مورد مغفرت الهی واقع می شوند که هزینه های گناه خود را در دنیا ،

    برزخ وقیامت به صورتابتلائات و عذاب پرداخت نماید(البته همان گونه که قبلاً ذکرشد

    دست خداوند متعال برای بخشش بازاست و اگر بر اساس حکمت خود بخواهد بدون

    هیچ هزینه ای بندگان گناهکار را مورد رحمت ومغفرت

    خود قرار می دهد.)

    حبّ به اهل بیتعلیهم السلام وثمرات آن در روایات منقول از اهل سنت:

    در اینجا برای اطلاع آقای طباطبائی و برای روشن شدن این مطلب که روایت مورد

    تعجب و نقد آقایطباطبایی،چندان عجیب نبوده است ، به ذکر روایات منبع اهل سنت

    که درجات بالاتری از مناقب اهلبیت علیهم السلام را در بر دارد و به طریق اولی

    ممکن است اسباب تحیّر ایشان را فراهم نماید میپردازیم تا سهم کوچکی در این

    عرض ارادت داشته باشیم.

    1.   عن ابن مسعود قال : عن رسول الله صلى الله عليه وآله قال :

     حب آل محمد صلى الله عليه وآله يوما خير من عبادة سنة[17]

    2.   ابن مردويه ، أخبرنا عبد الباقي بن قانع ، أخبرنا محمد بن زكريا بن دينار ، أخبرنا

    عمير بن عمران ،أخبرنا سليمان بن عمرو النخعي ، عن ربعي بن خراش ، عن حذيفة

    ، قال : رأيت رسول الله ( صلى اللهعليه وآله ) أخذ بيد الحسين بن علي فقال : " أيها

    الناس ، جد الحسين أكرم على الله من جد يوسف

    بن يعقوب ، وإن الحسين في الجنة ، وأباه في الجنة ، وأمه في الجنة،وأخاه في

    الجنة ، ومحبهم فيالجنة ، ومحب محبهم في الجنة "[18].

    3.     قال رسول الله ( صلى الله عليه وآله وسلم )

    من مات على حب آل محمد مات شهيدا

     ألا ومن مات على حب آل محمد مات مغفورا له

     ومن مات على حب آل محمد مات تائبا

    ومن مات على حب آل محمد مات مغفورا له مؤمنا مستكملا للإيمان

    ألا ومن مات على حب آل محمد بشره ملك الموت بالجنة ثم منكر ونكير

     ألا ومن مات على حب آل محمد يزف إلى الجنة كما تزف العروس إلى بيت زوجها

     ألا ومن مات على حب آل محمد فتح الله له في قبره بابين إلى الجنة

     ألا ومن مات على حب آل محمد جعل الله قبره مزارا لملائكة الرحمة

     ألا ومن مات على حب آل محمد مات على السنة والجماعة ، ألا ومن مات على بغض

    آل محمد جاء يوم

    القيامة مكتوب بين عينيه آيس من رحمة الله

     ألا ومن مات على بغض آل محمد مات كافرا

     ألا ومن مات على بغض آل محمد لم يشم رائحة الجنة[19]

    4.   روى أحمد بن حنبل في مسنده ( ج 1 ، ص 77 ) . قال : حدثنا عبد الله ، حدثني نصر بن علي الأزدي

    ، أخبرني علي بن جعفر بن محمد بن علي بن الحسين بن علي ، حدثني أخي موسى بن جعفر ، عنأبيه جعفر بن محمد ، عن أبيه ، عن علي بن حسين ( رضي الله عنه ) ، عن أبيه ، عن جده أن رسول الله

    ( صلى الله عليه وسلم ) أخذ بيد حسن وحسين - رضي الله عنهما - فقال  "من أحبني وأحب هذينوأباهماوأمهما،كان معي في درجتي يوم القيامة[20] ".

    5.   اخرج الترمذي في صحيحه عن علي بن أبي طالب ( عليه السلام ) ان رسول الله صلى الله عليه( وآله ) وسلم اخذ بيد حسن وحسين فقال :

    من أحبني وأحب هذين وأباهما وأمهما كان معي في درجتي يوم القيامة[21]

     آقای طباطبائی حقائق کتاب و سنت را دروغ می پندارند:

    با اشاره ای مختصر به نقل روایت مورد انتقاد ، از منابع اهل سنّت ، روشن می گردد که نه تنها اینروایت دروغ نیست بلکه متفقٌ علیه بین شیعه وسنّی است و آقای طباطبایی به دلیل نامعلومی!؟ خودرا به تجاهل زده است.

     

    قال الرسول صلی الله علیه و آله وسلم: " يا علي إن الله قد غفر لك ولذريتك و ولدك و لأهلك ولشيعتكولمحبي شيعتك " .

     الصواعق المحرقة لابن حجر الشافعي ص 96 و 139 و 140 ط الميمنية بمصر وص 159 و 130 و 233 ط

    المحمدية بمصرينابيع المودة للقندوزي الحنفي ص 270 وص 301 ط اسلامبول وص 361 ط الحيدريةالنهاية لابن الأثير ج 3 ص 276 ط الخيرية بمصر

     فرائد السمطين ج 1 / 308 ح 247 .

    الحافظ ابن المغازلي في «المناقب»

    العلامة الخطيب الخوارزمي في «المناقب» (ص 234 ط تبريز)

    العلامة الحموينى في «فرائد السمطين»

    العلامة ابن حجر الهيتمى في «الصواعق» (ص 96 ط الميمنية بمصر)

    العلامة المولى محمد صالح الترمذي في «المناقب المرتضوية» (ص 99 ط بمبئي)

    العلامة المناوى في «كنوز الحقائق» (ص 202 ط بولاق)

    العلامة البدخشي في «مفتاح النجا» (ص 61)

    العلامة القندوزى في «ينابيع المودة» (ص 270 ط اسلامبول)

    العلامة المحدث السيد أبو بكر بن شهاب الدين العلوي الحضرمي من علماء القرن

    الرابع عشر في«رشفة الصادي» (ص 81 ط مصر) و منهم العلامة الأمر تسرى في

    «أرجح المطالب» (ص 475 ط لاهور)

    و في (ص 660، الطبع المذكور)

    مجمع البيان في تفسير القرآن 9 / 28 - 29 ،

     شواهد التنزيل 1 / 141 - 142 . 2 )

    فرائد السمطين ص 38 - 39 .

    و ده ها ناقل و کتاب دیگر ، که ذکرآن در این مجال ممکن نیست و برای دسترسی به

    آن منابع بهتر استبه کتب و نرم افزارهای[22] مربوطه  مراجعه شود.

    همان گونه که ملاحظه شد ، این روایت و روایات مشابه ، متفق القول فی مابین

    شیعه و سنی است واز تایید عقلی و سندی برخوردار می باشد.و کسی که این

    رابطه روشن را درک نکند باید در علمخداشناسی خود تجدید نظر نموده و قدرت و

    اختیار وعظمت خداوند متعال و همچنین ، عزت و ارج ائمهطاهرین را با  عقل و ترازوی

    حقیر خود نسنجد.

                 

                                                                                                           

     

     

     

     

     

     

     

     

     

    [1] - سوره آل عمران (3) آیه 129

    وَ لِلَّهِ ما فِي السَّماواتِ وَ ما فِي الْأَرْضِ يَغْفِرُ لِمَنْ يَشاءُ وَ يُعَذِّبُ مَنْ يَشاءُ وَ اللَّهُ غَفُورٌ

    رَحيمٌو براى خدا است آنچه در آسمانها و زمين است هر كه را بخواهد ميآمرزد، و هر

    كهرا  بخواهد عذاب ميكند، و خدا آمرزنده مهربان است . (و اينكه بيان نكرده چه

    کسیرا ميآمرزد و چه كس را عذاب ميكند براى آنست كه مكلّف در خوف و رجاء و

    ترس واميد بوده از عذاب خدا ايمن و از رحمت او نوميد نباشد، حضرت صادق (عليه

    السّلام)فرموده: لو وزن رجاء المؤمن و خوفه لاعتدلا يعنى اگر اميد و ترس مؤمن وزن

    شده وسنجيده گردد هر آينه برابر خواهد بود، و اينكه آمرزش و كيفر را بمشيّت و

    خواستخود موكول ساخته براى آنست كه مشيّت او از روى حكمت است، پس

    نمي خواهدمگر آنچه را كه حكمت اقتضاء كند و سزاوار گرداند)

     

    [2] -مراجعه کنید به آیات 65 تا 82 سوره کهف در ملاقات حضرت موسی وخضر

    علیهما السلام

     

    [3] -به آیاتی که خداوند متعال خودرا حکیم معرفی فرموده مراجعه نمایید.

     

    [4] - سوره زمر(39)آیه 53

    قُلْ يا عِبادِيَ الَّذينَ أَسْرَفُوا عَلى‏ أَنْفُسِهِمْ لا تَقْنَطُوا مِنْ رَحْمَةِ اللَّهِ إِنَّ اللَّهَ يَغْفِرُ الذُّنُوبَ

    جَميعاً إِنَّهُ هُوَ الْغَفُورُ الرَّحيمُ

    بگو: اى بندگان من آن چنان بندگانى كه بر خودشان اسراف و زياده روى كرده اند، از

    رحمت و مهربانى خدا نااميد نشويد كه البتّه خدا همه گناهان را ميآمرزد، محقّقا او

    بسيار آمرزنده مهربان است‏.

     

    [5] -سوره فرقان(25)آیه70

     إِلاَّ مَنْ تابَ وَ آمَنَ وَ عَمِلَ عَمَلاً صالِحاً فَأُوْلئِكَ يُبَدِّلُ اللَّهُ سَيِّئاتِهِمْ حَسَناتٍ وَ كانَ اللَّهُ

    غَفُوراً رَحيماً

    مگر آن كس كه توبه و بازگشت نمايد و (بخدا و رسول) ايمان آورد، و كار شايسته

    انجام دهد، پس خدا تبديل و عوض گرداند بديهاى آن گروه را به خوبيها و خدا آمرزنده

    مهربان است‏.

     

    [6] -ْ قالَ لُقْمانُ سوره لقمان(31)آیه 13

    وَ إِذلاِبْنِهِ وَ هُوَ يَعِظُهُ يا بُنَيَّ لا تُشْرِكْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْكَ لَظُلْمٌ عَظيمٌ

    13- ويادآور هنگامى كه لقمان به پسرش در حالى كه او را پند ميداد گفت: اى پسرك

    من، بخدا شرك نياور زيرا شرك) هر آينه ظلم و ستم بزرگی است

     

    [7] - سوره نساء (4) آیه 48

    إِنَّ اللَّهَ لا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَ يَغْفِرُ ما دُونَ ذلِكَ لِمَنْ يَشاءُ وَ مَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدِ افْتَرى‏

    إِثْماً عَظيماً

    براستى خدا نميآمرزد كسى را كه برايش شريك و انباز قرار دهد (مگر آنكه توبه كرده

    بتوحيد و يگانه دانستن او باز گردد) و جز شرك (هر گناهى) را (اگر چه كبيره و بزرگ و

    بى توبه باشد) ميآمرزد (ليكن نه براى هر كس بلكه) براى كسى را كه بخواهد (او را

    بيامرزد، و او كسى است كه قابليّت و شايستگى دارد كه از رحمت خداى تعالى

    بهره‏مند گردد) و (پس از آن سبب نيامرزيدن مشرك را ياد آورى نموده ميفرمايد:)

    كسى كه بخدا شرك آورد و براى او انباز گيرد پس بدروغى كه بافته گناه بزرگى را

    (كه همه گناهان پيش آن كوچك است) بجا آورده است‏

     

    [8] - سوره آل عمران(3) آیه 31

    قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُوني‏ يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ وَ يَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ

    31- (اى محمّد صلّى اللَّه عليه و آله به يهود كه ميگويند: ما دوستان خدا هستيم، و

    بنصارى كه ميگويند: ما براى اينكه خدا را دوست داريم حضرت عيسى (عليه السّلام)

    را بزرگ ميشماريم) بگو: اگر شما خدا را دوست داريد پس (دين و آئين) مرا پيروى

    كنيد تا خدا هم شما را دوست بدارد، و گناهانتان را بيامرزد، و خدا بسيار آمرزنده

    (گناهان پيروان من و) مهربان (بايشان) است‏

     

    [9] -سوره نساء (4) آیه 59

    يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ

    اى كسانى كه (بخدا و رسول) گرويده‏ايد از (اوامر و نواهى) خدا و (دستورهاى)

    پيغمبر صلّى اللَّه عليه و آله و اولو الامر و فرمانداران از خودتان (دوازده امام: امير

    المؤمنين و يازده فرزندش عليهم السّلام) اطاعت و پيروى كنيد .

    (مراد از اولو الامر ائمّه و پيشوايان دين مقدّس اسلام «صلوات اللَّه عليهم اجمعين»

    هستند براى علم و دانش و فضل و برترى و عصمت و پاكى ايشان از هر گناهى، و

    قطعا مقصود از آن امراء و پادشاهان و جز آنان نيستند، زيرا خداى تعالى منزّه و پاك

    است از اينكه مردم را امر نمايد به پيروى كسى كه او را معصيت و نافرمانى كند)

     

    [10] -سوره نساء (4) آیه 64

    وَ ما أَرْسَلْنا مِنْ رَسُولٍ إِلاَّ لِيُطاعَ بِإِذْنِ اللَّهِ وَ لَوْ أَنَّهُمْ إِذْ ظَلَمُوا أَنْفُسَهُمْ جاؤُكَ فَاسْتَغْفَرُوا

    اللَّهَ وَ اسْتَغْفَرَ لَهُمُ الرَّسُولُ لَوَجَدُوا اللَّهَ تَوَّاباً رَحيماً

    و هيچ فرستاده شده و پيغمبرى را نفرستاديم مگر براى اينكه بسبب اذن و فرمان خدا

    از (اوامر و نواهى) او فرمان برند، و اگر ايشان (منافقين) آن گاه كه بخود ستم كردند

    (پشيمان شده و) نزد تو آيند و از خدا آمرزش (گناهانشان را) بخواهند و پيغمبر صلّى

    اللَّه عليه و آله هم براى ايشان آمرزش بخواهد (و تو براى آنان آمرزش بخواهى)

    هرآينه خدا را توبه پذير (از گناهكاران و) مهربان (بر آنها) مييابند .

     

    [11] -سوره حشر(59)آیه 10

    وَ الَّذينَ جاؤُ مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنا وَ لِإِخْوانِنَا الَّذينَ سَبَقُونا بِالْإيمانِ وَ لا تَجْعَلْ

    في‏ قُلُوبِنا غِلاًّ لِلَّذينَ آمَنُوا رَبَّنا إِنَّكَ رَؤُفٌ رَحيمٌ

    و كسانى (مؤمنين و گرويدگانى) كه پس از ايشان (مهاجرين و انصار تا روز قيامت)

    آمدند (پيشينيان از خودشان را بسبب ايمان آوردن بخدا و رسول دوست ميدارند، و

    براى خودشان و اينان دعاء ميكنند و خداى تعالى را ميخوانند و) ميگويند: پروردگارا

    (گناهان) ما را و (گناهان) برادران (همكيشان) ما را كه بايمان آوردن و گرويدن (بخدا و

    رسول) بر ما پيشى گرفته‏اند بيامرز، و در دلهاى ما براى آنان كه (بتو و بپيغمبرت)

    ايمان آورده‏اند كينه و دشمنى قرار مده، پروردگارا محقّقا تو بخشاينده بسيار مهربانى

    (كه خواسته ما را روا سازى)

     

    [12] -سوره فتح(48)آیه 2

    لِيَغْفِرَ لَكَ اللَّهُ ما تَقَدَّمَ مِنْ ذَنْبِكَ وَ ما تَأَخَّرَ...

    تا خدا گناه گذشته و آينده‏ات را (گناهى كه مشركين آن را گناه ميدانستند) بيامرزد

    (چنان كه حضرت رضا عليه السّلام بمأمون فرمود: كسى نزد مشركين از آن حضرت

    گناهكارتر نبود، زيرا مشركين سالها سيصد و شصت بت را ميپرستيدند، و چون پيغمبر

    اكرم ايشان را به كلمه توحيد «لا آله الّا اللَّه» دعوت نمود گفتند: أَ جَعَلَ الْآلِهَةَ إِلهاً

    واحِداً إِنَّ هذا لَشَيْ‏ءٌ عُجابٌ...

     

    [13] -اصول کافی، ج2، ص 236و237

    [14] - بحارالانوار، ج۶۸، ص۱۶۴

    [15] -بحارالانوار، ج۶8، ص 1۵۵

    [16] -عیون اخبارالرضا علیه السلام ج 1 ص 262

    [17] - مسند أحمد ج 1 ص 77

    [18] - مناقب علي بن أبي طالب (ع) وما نزل من القرآن في علي (ع) - أبي بكر

    أحمد بن موسى ابن مردويه الأصفهاني - ص 73

    [19] - شرح إحقاق الحق - السيد المرعشي - ج 33 - ص 69 - 71

    منابعی که این روایت را نقل کرده اند:

     العلامة أحمد علي محمد علي الأعقم الأنسي اليماني في ( تفسير الأعقم ) ( ص 625

     ط 1 دار الحكمة اليمانية )

     ذكر الكلام المتقدم في الكشاف . ومنهم الفاضل المعاصر الأستاذ أحمد أبو كف في

    كتاب ( آل بيت النبي صلى الله عليه ‹ صفحه 70 › وآله في مصر ) ( ص 233 ط دار

    المعارف - القاهرة )

    الشيخ محمد خير المقداد في ( مختصر المحاسن المجتمعة في فضائل الخلفاء الأربعة

    - للصفوري ) ( ص 183 ط دار ابن كثير )

    [20] - مقتل الحسين ، ص 67 . قال الخوارزمي : وبه [ أي : بالإسناد المتقدم في

    كتابه ، قال : عن محيي السنة هذا ، أخبرنا الشريف المفضل بن محمد الجعفري

    بأصبهان في سكة الخوز ، أخبرنا الحافظ أبو بكر أحمد بن موسى ابن مردويه .

     

    [21] - مسند أحمد ج 1 ص 77 - تاريخ بغداد ج 2 ص 287 - تهذيب التهذيب ج 10 ص 430

     - كنز العمال ج 6 ص 217 وقال : أخرجه الطبراني عن علي عليه السلام وفي ج 7

    ص 102 قال : أخرجه الترمذي وغيره - فضائل الخمسة من الصحاح الستة ج 1 ص 300

    [22] -مانند نرم افزار کتابخانه اهل بیت علیهم السلام

  • قسمت اول - پیشگفتار

    بسم الله الرحمن الرحیم

    بررسی و نقد کتاب " بازنگری در معانی قرآننوشته مصطفی حسینی طباطبائی

    قسمت اول

    پیشگفتار

    آقای مصطفی حسینی طباطبایی در کتاب "بازنگری در معانی قران" تلاش کرده تا به زعم خویش ،برخی اغلاط در ترجمه ها و تفسیر آیات قران را توضیح دهد.ما در سلسله نقدهای خویش نشان خواهیم داد که کتاب ایشان خود نیازمند بازنگری است و متاسفانه برخی ترجمه ها و تفسیرهای ایشان خالی از آراء پیش ساخته ، نیست یعنی همان عاملی که علت خطا شده ، خود نویسنده را وادار به تفسیر به رای نموده است . اگرچه آقای طباطبایی مدعی تفسیر آیات به وسیله یکدیگر است اما در استفاده از آیات ،گزینشی برخورد کرده و دشمنی دیرین ایشان با احادیث و باورهای شیعه در نوع نگاهشان به آیات موثر افتاده است .

    نویسنده در صفحه ۷ پیشگفتار به تفاوت معنای ترجمه و تفسیر اشاره می کند و در پاورقی صفحه 8 مدعی می شود که به روش تفسیر قران به وسیله قران ،قادر است مجملات یا مبهمات را توضیح داده واز مفاهیم آیات پرده برداری نماید . حال باید دید آقای طباطبایی در این کتاب و در تفسیر " بیان معانی در کلام ربانی " تا چه اندازه بر این روش خویش پایبند است یا اینکه اتخاذ این روش تفسیری ، راهی سریع برای به انحراف کشیدن شیعیان معتقدی است که تبحر در آیات ندارند !

    مصطفی طباطبایی در صفحه ۱۲ با زیرکی می نویسد : " در اینجا ممکن است پرسیده شود که چرا در تفسیر قرآن کریم صرفا به احادیث بسنده نمی کنید و تسلیم آنها نمی شوید؟ " وی با طرح سوال بدین صورت ، به طور غیرمستقیم می خواهد القاء کند که مخالف روش تفسیر قران به حدیث نیست بلکه چون اعتماد به سندیت و اعتبار احادیث ندارد به این روش تفسیری نمی پردازد . ما نشان خواهیم داد که ایشان در فهم قران به حدیث معتبر و متواتر و قطعی الصدور هم ملتزم نیست و بلکه قیاسهای باطل خویش را بر کلام نبوی ارجح دانسته و حداکثر نقل طبری را می پذیرد. جالبتر اینکه وی به قول احمد حنبل که خود اهل حدیث و ظاهرگرا است استشهاد می کند که روایات تفسیری اصلی ندارد و این سخن را معتبر می شمرد اما روایت صحیح السند و متواتر پیامبر را در تفسیر آیه تطهیر نادیده انگاشته وآن را تعمیم مصداق می نامد تا نظر خویش را بر آیه تحمیل نماید.

    مصطفی طباطبایی که خود زمانی بر مشی اخباریگری بوده به خوبی می داند که روایات تفسیری بیش از آن مواردی است که در تفاسیر روایی ذکر شده و بزرگان شیعه تنها بر اساس سند به نقد و طرح روایات نمی پردازند بلکه متن حدیث خود معیار دیگری در اعتبار حدیث است اما خود را به تغافل زده و روش تفسیر قران به قران و تدبر در آیات را در نقطه مقابل احادیث تفسیری قرار می دهد . اما از آنجاییکه حذف کامل روایات و نادیده انگاشتن همه آنها هم واکنش مسلمین را به همراه دارد با توضیح مختصری در پاورقی صفحه ۱۴ ،روایات موثق و موافق قران را استثناء می کند . لیکن ریش و قیچی در دست خود قران شناس ماست هر جا روایت را با نظر خویش در آیه ای مخالف دید قیچی واردعمل می شود و البته قیچی ایشان در عموم موارد ریشه احادیث شیعه را درو می کند . به خواست خدا در ادامه ، موارد مذکور را با دلیل و سند نشان خواهیم داد.

  • قسمت بیست و دوم - حدیث مولود کعبه ( بخش اول )

    بسم الله الرحمن الرحیم

    بررسی و نقد کتاب " نقد کتب حدیث "

    نوشته مصطفی حسینی طباطبائی

    قسمت بیست و دوم

    حدیث مولود کعبه

    ( بخش اول )

     آقای طباطبائی حدیثی را از کتاب شریف بحارالانوار در رابطه با ولادت حضرت علی علیه السلام در خانه کعبه نقل و به بررسی آن می پردازد :  

     "  مجلسي در کتاب «بحار الانوار» روايت مفصّلي از امام صادق  - عليه السلام- دربارة ولادت علي -  عليه السلام-  در خانة کعبه آورده است. در ضمن آن روايت مي‌خوانيم که پس از تولّد علي - عليه السلام- و بازگشت مادرش به خانه، حضرت محمّد - صلى الله عليه و آله و سلم- براي ديدن نوزاد تصميم گرفت به خانة ابو طالب رود و آنگاه:

    «دخل رسول الله -صلى الله عليه و آله و سلم- فلما دخل اهتز له أمير المؤمنين -عليه السلام- و ضحک في وجهه و قال: السلام عليک يا رسول الله و رحمة الله و برکاته. ثم تنحنح بإذن الله تعالي و قال: بسم الله الرحمن الرحيم. قد أفلح المؤمنون. الذين هم في صلوتهم خاشعون. إلي آخر الآيات. فقال رسول الله -صلى الله عليه و آله و سلم- قد أفلحوا بک و قرء تمام الآيات إلي قوله: أولئک هم الوارثون. الذين يرثون الفردوس هم فيها خالدون. فقال رسول الله -صلى الله عليه و آله و سلم-: أنت و الله أميرهم[1] الحديث».

    يعني: «رسول خدا -صلى الله عليه و آله و سلم- به خانة (ابوطالب) وارد شد و چون بدانجا قدم نهاد امير مؤمنان (که تازه تولّد يافته بود) به حرکت در آمد و در چهرة او خنديد و گفت: اي فرستادة خدا، درود و رحمت و برکات خداوند بر تو باد! سپس به اذن خداي بزرگ صدائي از سينه‌اش بر آورد و اين آيات را خواند: «بسم الله الرحمن الرحيم. قد افلح المؤمنون. الذين هم في صلوتهم خاشعون....» تا پايان آيات. رسول خدا -صلى الله عليه و آله و سلم- به او فرمود: مؤمنان بسبب تو رستگار مي‌شوند. سپس علي -عليه السلام- تمام آيات سورة مؤمنون تا أولئک هم الوارثون. الذين يرثون الفردوس هم فيها خالدون را قرائت نمود و رسول خدا -صلى الله عليه و آله و سلم- بدو گفت: سوگند به خدا که تو امير ايشان هستي...»!

    بنابر مفاد اين روايت، ده سال پيش از آن که حضرت محمّد بن عبدالله -صلى الله عليه وسلم- به نبوّت رسد و در غار حراء، قرآن بر او نازل شود، علي -عليه السلام- بهنگام نوزادي، قرآن خوانده و از آيات سورة مؤمنون آگاه بوده است! با آنکه در خود قرآن تصريح شده که پيش از وحي، نه پيامبر از قرآن اطلاعي داشته است و نه قوم وي! چنانکه مي‌فرمايد:

    تِلْكَ مِنْ أَنبَاء الْغَيْبِ نُوحِيهَا إِلَيْكَ مَا كُنتَ تَعْلَمُهَا أَنتَ وَلاَ قَوْمُكَ مِن قَبْلِ هَـذَا(.  (هود / 49)

    «اينها از اخبار غيب است که بر تو وحي مي‌کنيم، پيش از اين، نه تو آنها را مي‌دانستي و نه قومت».

    باز در قرآن مي‌فرمايد:

    وَكَذَلِكَ أَوْحَيْنَا إِلَيْكَ رُوحاً مِّنْ أَمْرِنَا مَا كُنتَ تَدْرِي مَا الْكِتَابُ وَلَا الْإِيمَانُ(.  (شوري / 52)

    «اينچنين روحي را به فرمان خو بسوي تو با وحي فرستاديم، تو نمي‌دانستي که کتاب چيست و نه ايمان کدامست»!.

    و همچنين مي‌فرمايد:

    وَمَا كُنتَ تَرْجُو أَن يُلْقَى إِلَيْكَ الْكِتَابُ إِلَّا رَحْمَةً مِّن رَّبِّكَ(.  (قصص / 86)

    «تو اميد نداشتي که اين کتاب بسويت فرو فرستاده شود مگر آنکه رحمت خدايت چنين کرد».

    جايي که پيامبر ارجمند اسلام -صلى الله عليه و آله و سلم- پيش از بعثت و نزول روح القدس، از کتاب خدا خبر نداشت (و در غار حراء از نزول فرشتة وحي دچار دهشت شد) چگونه علي -عليه السلام- در نوزادي قرآن خوانده است؟ آيا او پيش از رسول خدا -صلى الله عليه و آله و سلم- به دريافت وحي نائل آمدهاست؟! آيا اين افسانه، از جملة اخباري نيست که غاليان براي بزرگداشت مقام امير مؤمنان -عليه السلام- ساخته‌اند؟! عجب آنکه در ذيل همين حديث مي‌خوانيم: «فلما کان من غد دخل رسول الله -صلى الله عليه و آله و سلم- علي فاطمة (بنت أسد) فلما بصر علي -عليه السلام- برسول الله -صلى الله عليه و آله و سلم- سلم عليه و ضحک في وجهه و أشار إليه أن خذني إليک و اسقفي بما سقيتني بالأمس قال: فأخذه رسول الله -صلى الله عليه و آله و سلم- فقالت فاطمة: عرفه و رب الکعبة قال فلکلام فاطمة سمي ذلک اليوم يوم عرفة يعني أن أمير المؤمنين -عليه السلام- عرف رسول الله -صلى الله عليه و آله و سلم-» (بحار، ج 35، ص 38) يعني: «چون فردا فرا رسيد پيامبر خدا -صلى الله عليه و آله و سلم- دوباره بر فاطمة بنت اسد (مادر علي -عليه السلام-) وارد شد و چون چشم علي -عليه السلام- بر پيامبر -صلى الله عليه و آله و سلم- اوفتاد سلام کرد و در چهره‌اش بخنديد و اشاره نمود که مرا در آغوش خود بگير و از آنچه ديروز بمن نوشاندي (يعني از آب دهانت!) امروز هم بنوشان. رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- او بر گرفت و فاطمة بنت اسد گفت سوگند بخداي کعبه که او را شناخت! و بخاطر سخن فاطمه، آن روز را روز عرفه ناميدند! يعني امير مؤمنان -عليه السلام- پيامبر -صلى الله عليه و آله و سلم- را شناخت»!

    در حالي که نزد مورّخان از جمله مسلّمات تاريخ است که روز «عرفه» پيش از تولّد علي -عليه السلام- نامگذاري شده بود و در ميان عرب مشهور و معروف بوده است.

    پاسخ:

    چگونه به سخن در آمدن امیر المومنین در کودکی آقای طباطبائی را متحیر کرده است ، در حالیکه قران علاوه بر حضرت عیسی ،‌ از  سخن گفتن  مورچه یا هدهد و یا عفریتی از طایفه جن صحبت می کند .

     با توجه به این اوصاف ، چرا آقای طباطبائی از سخن گفتن حضرت علی علیه السلام در گهواره و ولادت ایشان در کعبه و اینکه ایشان در کودکی پیامبر را شناخته است ، به حیرت افتاده اند ؟

    سخن گفتن حضرت علی علیه السلام به عنوان جانشین پیامبر درحالیکه واجد اقیانوسی از مقامات و شوون الهی می باشند ، امر پیچیده و تعجب آوری نیست .

    دو بیان در توضیح آیه 86 سوره قصص:

    ما ذیلا دو بیان از بزرگان شیعه را در ترجمه و توضیح آیه 86 سوره قصص ذکر می کنیم و همانگونه که مشاهده می شود ، در هیچیک از دو بیان ، یاس پیامبر به رحمت الهی و جهل ایشان در مورد  آیات الهی مشاهده نمی شود .

    1 - تبیین تفسیر اطیب البیان  پیرامون آیه شریفه ( وَ ما كُنْتَ تَرْجُوا أَنْ يُلْقى‏ إِلَيْكَ الْكِتابُ... قصص 86 ):

     در کتاب " أطيب البيان في تفسير القرآن، ج‏10، ص: 285" چنین آمده است :

    وَ ما كُنْتَ تَرْجُوا أَنْ يُلْقى‏ إِلَيْكَ الْكِتابُ إِلاَّ رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ فَلا تَكُونَنَّ ظَهِيراً لِلْكافِرِينَ (86)

    و نبودى تو اميدوار اينكه القاء بشود بسوى تو اين كتاب قرآن مجيد مگر رحمتى بود از پروردگار تو پس پشتيبان از براى كافرين مباش.

    مكررا مخصوصا در مقدمه ، مراتب نزول قرآن را بيان كرده‏ايم كه اولين مرتبه نزول بر نور مقدس نبى اكرم بود و اخبارى در اين باب داشتيم و، شواهدى هم از قرآن بر او اقامه كرديم مثل وَ لا تَعْجَلْ بِالْقُرْآنِ مِنْ قَبْلِ أَنْ يُقْضى‏ إِلَيْكَ وَحْيُهُ (طه آيه 113) و دارد امير المؤمنين حين ولادت سوره مؤمنون را تلاوت فرمود قَدْ أَفْلَحَ الْمُؤْمِنُونَ الايه و پيغمبر فرمود  «قد افلحوا بك يا على».

    مرحوم طیب نویسنده اطیب البیان در ادامه می گوید :

    قران خواندن حضرت امیر علیه السلام در کودکی با مبانی اعتقادی اهل تسنن سازگاری ندارد چرا که مطابق عقيده عامه ،  پيغمبر قبل از بعثت جاهل به قران بوده و العياذ بالله به دين اسلام نبوده است " .

    همانگونه که مشاهده می شود  مرحوم طیب گفته اند که قران دو نزول دارد و ما اضافه می کنیم که اقل مطلب بر این است که بین شیعه و سنی دو نظریه برای نزول قران وجود دارد : نزول دفعی و تدریجی . البته ما در کیفیت این نزول بحثی نمی کنیم و بر مبنای دو نزول داشتن قران ( نزول دفعی بر سینه مبارک رسول خاتم (ص) و نزول تدریجی در طول سالهای بعثت )، هیچ  اشکالی ندارد که پیامبر بر مبنای نزول تدریجی قران ، به تمامی آیات قران ،‌از قبل عالم بوده باشند. زمانی هم که پیامبر به قران قبل از بعثت عالم باشند ، یعنی قران تحقق داشته باشد ، دیگر اشکالی ندارد آیات قران را  که تحقق دارد بر زبان امیرالمومنین که وصی آن پیامبر است ، جاری کند. پس بنا بر این ، روایت مورد بحث و القاء آیات بر امیرالمومنین علیه السلام در کودکی هیچ استبعاد عقلی و قرانی  نخواهد داشت  . مرحوم  علامه طباطبائی هم به بعضی از آیات قران برای  نزول دفعی داشتن آن استشهاد کرده اند .

    آقای مصطفی طباطبائی بدون اثبات یک نزول داشتن قران ( نزول تدریجی ) ، در مقام رد حدیث ولادت علی علیه السلام بر آمده است ،‌که این خود محل اختلاف و آغاز کلام است .

    وقتی هم  که قران دو نزول داشته باشد ، آیه ( وَمَا كُنتَ تَرْجُو أَن يُلْقَى إِلَيْكَ الْكِتَابُ إِلَّا رَحْمَةً مِّن رَّبِّكَ قصص / 86) اینگونه ترجمه می شود :

    تو در نزول تدریجی آیه فوق ، فقط به رحمت خداوند امید داشتی .

    الکتاب در آیه فوق هم می تواند قرینه باشد بر اینکه منظور از کتاب  جزء آن است ، نه تمام آن .

    اگر هم بخواهیم هردو معنا را برای " الکتاب " ( کل قران یا جزء قران ) محتمل بدانیم و اصرار بر یکی از دو معنا  نکنیم ، اینجا خود محل کلام خواهد بود و آقای طباطبائی نمی توانند معنای کل کتاب و نزول تدریجی را فصل الخطاب بدانند  !  آیه ( قد افلح المومنون...) نیز بر مبنای نزول قبلی و دفعی داشتن قران ، می تواند در نزد پیامبر حاضر بوده و در یک مواجهه خصوصی میان پیامبر و امیرالمومنین به واسطه علم پیامبر بر زبان امیرالمومنین جاری شده باشد و بر همین اساس ،‌روایت فوق با قران مخالفتی ندارد ، مگر آنکه آقای طباطبائی بخواهد اثبات کند که قران نزول دفعی نداشته است ، که در اینصورت ما شما را به معتقدین علماء شیعه و سنی در موضوع دو نزول داشتن قران ارجاع میدهیم.

    نویسنده کتاب تفسیر اطیب البیان سخنی از  ابن عباس در رابطه با بخش اول آیه ( ما کنت ترجوا ان یلقی الیک الکتاب ) نقل می کند كه ایشان گفته اند «القران كله اياك اعنى و اسمعى يا جاره» است .مرحوم طیب برای این مدعا از تفسير على ابن ابراهيم شاهد ارائه می کند كه گفته است :  «المخاطبة للنبى (ص) و المعنى للناس» . مرحوم طیب ادامه می دهند که این جواب (المخاطبة للنبى (ص) و المعنى للناس) ، مبتنى بر اينست كه: إِلَّا رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ را مستثناى منقطع بگيريم يعنى تو اميد نداشتى و لكن رحمت الهى مقتضى نزول شد. در این بیان مردم هستند که امیدوار نمی باشند .

    البته صاحب اطیب البیان  مدعای ابن عباس را نپذیرفته و توضیح می دهد که : "و ما مكرر گفته‏ايم كه مستثناء منقطع در قرآن نداريم ، بنا بر اين (إِلَّا رَحْمَةً مِنْ رَبِّكَ )‌ استثناء وصل است و معنى اين ميشود كه تو اميدت در القاء كتاب فقط به رحمت پروردگارت بود و به جاى ديگرى اميدوار نبودى."

    خلاصه بیان مرحوم طیب در توضیح پیرامون آیه این است که " ای پیامبر تو در القای رحمت الهی به جای دیگری امیدوار نبودی .

     

    ادامه این بحث در بخش بعد

  • قسمت بیست و سوم - حدیث مولود کعبه ( بخش دوم )

    بسم الله الرحمن الرحیم

    بررسی و نقد کتاب " نقد کتب حدیث "

    نوشته مصطفی حسینی طباطبائی

    قسمت بیست و سوم

    حدیث مولود کعبه

    ( بخش دوم )

     

    2 - توضیحات تفسیر قمی  پیرامون آیه شریفه ( وَ ما كُنْتَ تَرْجُوا أَنْ يُلْقى‏ إِلَيْكَ الْكِتابُ... قصص 86 ):

    مرحوم قمی در تفسير القمي، ج‏2، ص: 25با استناد به روایت معصوم علیه السلام و در نقطه مقابل نظر صاحب اطیب البیان می گوید :

    "  المخاطبة للنّبي صلى اللَّه عليه و آله و المعنى للنّاس و هو قول الصادق عليه السلام انّ اللَّه بعث نبيّه بايّاك اعني و اسمعي "

    بیان مرحوم قمی آیه 86 سوره قصص را از جمله آیاتی می داند که  مشمول قاعده " ایاک اعنی و اسمعی یا جاره " می باشد .

     شواهدی دیگر برای "  ایاک اعنی و اسمعی یا جاره  ":‏

     وَ لا يَصُدُّنَّكَ عَنْ آياتِ اللَّهِ بَعْدَ إِذْ أُنْزِلَتْ إِلَيْكَ وَ ادْعُ إِلى‏ رَبِّكَ الى عبادته و توحيده وَ لا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِكِينَ

     فَلا تَكُونَنَّ (يا محمد) ظَهِيراً لِلْكافِرِينَ فقال و المخاطبة للنبي و المعنى للناس‏

    وَ لا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلهاً آخَرَ المخاطبة للنبي و المعنى للناس‏

    " تفسير اثنا عشري، ج‏10، ص: 193"

    بنابر توضیح مرحوم قمی ، امیدوار نبودن به رحمت الهی در نزول قران مبتنی بر قاعده  " ایاک اعنی و اسمعی یا جاره  " به دیگران بازگشت می کند و نه به مقام وحی و نبوت  و رسالت .

    بهر حال پیامبر اسلام  فقط به رحمت الهی برای نزول کتاب امید داشت و  این ربطی به قبل و بعد از پیامبری او ندارد و همیشه پیامبر (ص) این گونه بوده اند .

    یعنی اصلا  این طور نیست که اگر ده آیه بر پیامبر نازل می شده است ، ایشان بدون امید به خدا منتظر نزول بقیه آیات قران باشند .

    پیامبر و امیرالمومنین و دیگر ائمه فقط خدا خدا میکردند و همیشه امید به فضل و رحمت پرودگار داشتند و حتی پیامبر امید ندارد بدون فضل خدا حتی یک آیه براو نازل شود .

    یک بار دیگر این چند آیات قبل و بعد ( وَ مَا كُنتَ تَرْجُواْ أَن يُلْقَى...) را با هم مطالعه کنیم :

    إِنَّ الَّذِى فَرَضَ عَلَيْكَ الْقُرْءَانَ لَرَادُّكَ إِلىَ‏ مَعَادٍ قُل رَّبىّ‏  أَعْلَمُ مَن جَاءَ بِالهْدَى‏ وَ مَنْ هُوَ فىِ ضَلَالٍ مُّبِينٍ(85)

    از این آیه کاملا مشهود است که یک گفتگوئی بین پیامبر با کفار و مشرکین وجود داشته و  بحث بر سر این بوده که پیامبر بر حق است و آنها میگفتند ما بر حق هستیم .

    وَ مَا كُنتَ تَرْجُواْ أَن يُلْقَى إِلَيْكَ الْكِتَابُ إِلَّا رَحْمَةً مِّن رَّبِّكَ فَلَا تَكُونَنَّ ظَهِيرًا لِّلْكَفِرِينَ(86)

    وَ لَا يَصُدُّنَّكَ عَنْ ءَايَاتِ اللَّهِ بَعْدَ إِذْ أُنزِلَتْ إِلَيْكَ

     بعد از آنکه آیات بر تو نازل شد مواظب باش تو را منحرف نکنند .

     ما معتقد هستیم پیامبر در معرض انحراف نیست ،‌ ولی تازه مسلمانان در معرض انحراف هستند ،‌و این قرینه دیگری است بر "‌ایاک اعنی واسمعی یا جاره ) .

    وَ ادْعُ إِلىَ‏ رَبِّكَ وَ لَا تَكُونَنَّ مِنَ الْمُشْرِكِينَ

    مگر میتوان فرض کرد پیامبر جزء مشرکین باشد . پس باید گفت خطاب با پیامبر است ولی منظور خطاب مردم هستند و این همان قاعده  فوق الذکر   می باشد . ممکن است تازه مسلمانان تسلیم مشرکین شوند و این مسئله تربیتی قران کریم است .

    ادامه این بحث در بخش بعد

  • قسمت بیست و ششم - حدیث مولود کعبه ( بخش پنجم )

    بسم الله الرحمن الرحیم

    بررسی و نقد کتاب " نقد کتب حدیث "

    نوشته مصطفی حسینی طباطبائی

    قسمت بیست و ششم

    حدیث مولود کعبه

    ( بخش پنجم )

    قران خواندن علی علیه السلام در طفولیت :

    آقای طباطبائی می گوید :

    " جايي که پيامبر ارجمند اسلام -صلى الله عليه و آله و سلم- پيش از بعثت و نزول روح القدس، از کتاب خدا خبر نداشت (و در غار حراء از نزول فرشتة وحي دچار دهشت شد) چگونه علي -عليه السلام- در نوزادي قرآن خوانده است؟ "

    جواب :

     آقای طباطبائی در موارد عدیده عنوان داشته اند که سنی نیستند ،  اما عبارات و عقاید تسنن و وهابیت و سلفی ها از حلقوم مبارکشان بدون کم و کاست خارج میشود . ایشان پیامبری را که منتظر فرشته وحی شد و از سنگینی وحی احساس خستگی کرد را تبدیل به شخصی کرده اند که ترسیده و به گونه ای شده بود که نمی دانست فرشته را دیده یا جن زده شده است . البته سنی ها عنوان کرده اند که پیامبرچند بار می خواسته خودش را به پائین پرت کند . اگر آقای طباطبائی اندکی در آیه شریفه " وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتابُ وَ لَا الْإِيمانُ " تامل کنند ، در می یابند که منظور از " ما كُنْتَ تَدْرِي مَا الْكِتابُ " به قرینه کلمه " ایمان " آگاهی نداشتن از قران نیست .

     مسلم است که سابقه ایمان پیامبر به قبل از بعثت ایشان باز می گردد و بر همین اساس ، کتاب هم ممکن است غیر از قران باشد .

    علی علیه‌السلام به اذن خداي بزرگ توانست قران بخواند و در طفولیت صدائي از سينه‌اش درآورد ،‌ یعنی همان کاری را که عیسی به اذن الله کرد علی علیه‌السلام نیز به اذن الله انجام داد . هر دو کار یکی است و هر دو به اذن الله .

    امیرالمؤمنین به اذن خدا قرآن خواند ،‌آن قرانی که فرض کنیم هنوز بر پیامبر نازل نشده است . آیا اگر این عمل به اذن الهی باشد اشکال دارد ؟ در ضمن این مطلب ، امری بوده بین امیرالمومنین و شخص پیامبر .

    آقای طباطبائی در ماجرای قران خواندن حضرت امیر علیه السلام به هنگام کودکی ، خلقت پیامبر ص و امیرالمومنین ع را مثل خلقت پدر و مادر خودش تصور کرده است .

    ما در رابطه با خلقت نوری پیامبر (ص) و امیر المومنین (ع) به منابع روایی عامه مراجعه می کنیم :

    امام احمد بن حنبل در « مسند » و میر علی همدانی شافعی در « موده القربی» و ابن مغازلی فقیه شافعی در « مناقب» و مولانا دیلمی در « فردوس»  با سلسله روایات و اسناد صحیحه نقل می نمایند که پیغمبر فرمود: خلقت انا و علی من نور واحد قبل ان یخلق الله تعالی ادم باربعه عشر الف عام فلما خلق الله تعالی ادم رکب ذلک النور فی صلبه فلم یزل فی شی ء واحد حتی افترقا فی صلب عبدالمطلب فقی النبوه و فی علی اخلافه . من و علی از یک نور افریده شدیم، قبل از ایجاد ادم به چهارده هزارسال ،پس از خلقت ادم ان نور را در صلب ادم قرار داد، پس بلا زوال با هم یکی بودیم تا در صلب عبدالمطلب از هم جدا شدیم، پس در من نبوت و در علی خلافت مقرر گردید.

    وحی از سنخ نور است نه فهم بشری :

    ما كُنْتَ تَدْري  از سنخ درایت نیست ، یعنی تو با فهم و تیز هوشی خودت نمی توانستی دریابی ، زیرا وحی از سنخ نور است نه از سنخ  فهم کردن .

    وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما كُنْتَ تَدْري مَا الْكِتابُ وَ لاَ الْإيمانُ وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدي بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا وَ إِنَّكَ لَتَهْدي إِلى‏ صِراطٍ مُسْتَقيمٍ (52 شوری )

    وحی نوری است که بسوی تو قرار دادیم .ما علم اصلی را از سنخ نور میدانیم واین آن علمی نیست که خطا پذیر است و با درایت حاصل میشود . حال به دو بیان ازآیه فوق توجه کنید :

    1 : ما ( ما کنت تعلم ) را مفهوما ترجمه کنیم یعنی : "  وقتی که روح آمد تو نمی دانستی که کتاب و ایمان چیست ."

    آقای طباطبائی با ترجمه فوق ، درصدد ایجاد مقطع زمانی برای آمدن روح است و اینکه روح مربوط به زمان بعثت است .

    2 : آیه اساسا در مقام زمان دادن به روح نیست .

    بر اساس مبانی اعتقادی شیعه ، روح القدس همواره و از بدو تولد با پیامبر بوده است . خداوند می فرماید :

    ما روح را از امر خود بسوی تو فرستادیم و این قصه به فهم و درایت تو نیست ، زیرا فهم کتاب و ایمان ، نور است که باید به قلب بتابد و این روح القدس است که چنین میکند و ما هر بنده ای را که بخواهیم اینگونه هدایت میکنیم .

    به نکات مهم زیر دقت کنیم :

    1 : روایات زیادی وجود دارند که فرشته روح در کنار پیامبران و پیامبر اسلام و ائمه ع بوده است و این روح با فرشته وحی تفاوت دارد تا اینکه گفته شود جبرئیل از اول بعثت بر پیامبر نازل شده است ، بلکه روح القدس در کنار پیامبر و ائمه از قبل و همواره بوده و این امر تداوم داشته است .

    2 : پیامبر به درایت خودش ، کتاب و ایمان را ، نمی شناسد . بلکه خدا هر کسی را با نور راهنمائی میکند . کتاب و ایمان از سنخ نور می باشند .

    3 : قبلیتی که از آیه در ذهن القاء میشود قبلیت رتبی است . ای پیامبر فهم و معرفتت به کتاب و ایمان رتبتا به واسطه روح القدس است .

    4 : ما كُنْتَ تَدْري مَا الْكِتابُ وَ لاَ الْإيمانُ . تو با درایت به ایمان دست نمی یابی بلکه ایمان به نور است و اگر نور در دلی کسی نشست هدایت حاصل است و این خاص پیامبر نیست ،  بلکه وَ لكِنْ جَعَلْناهُ نُوراً نَهْدي بِهِ مَنْ نَشاءُ مِنْ عِبادِنا

    ادامه این بحث در بخش بعد

     

  • قسمت بیست و نهم - حدیث اکراد

    بسم الله الرحمن الرحیم

    بررسی و نقد کتاب " نقد کتب حدیث "

    نوشته مصطفی حسینی طباطبائی

    قسمت بیست و نهم

    حدیث اکراد

    (بخش اول)

     

    اقای طباطبائی در کتاب "نقد کتب حدیث" در ذیل احادیث کتب شیخ صدوق می نویسد :

    شيخ صدوق در کتاب«من لا يحضره الفقيه» ضمن «باب المعايش و المکاسب» آورده است:

    «و قال (الصادق) -عليه السلام- لأبي الربيع الشامي: لاتخالط الأکراد فان الأکراد حي من الجن کشف الله عزوجل عنهم الغطاء».[1]!

    يعني: «امام صادق - -عليه السلام- - به ابو ربيع شامي گفت: با کردها آميزش مکن زيرا که کردها طايفه‌اي از جن هستند که خداوند عزوجل پرده از آنها برداشته است[2]!

    شک نيست که اين روايت، ساختگي و دروغ است زيرا قرآن مجيد حکم مي‌کند که همة افراد بشر به يک اصل و ريشه بر مي‌گردند و همه، فرزندان آدم‌اند چنان‌که مي‌خوانيم:

    )يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُم مِّن ذَكَرٍ وَأُنثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوباً وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِندَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ(. (الحجرات / 13)

    «هان اي مردم؛ ما شما را از مرد و زني آفريديم و نژادها و دسته‌هاي گوناگون قرار داديم تا يکديگر را بشناسيد (ولي بدانيد که) گرامي‌ترين شما نزد خدا کسي است که از تقواي بيشتري برخوردار باشد همانا خدا از احوال همه آگاه و با خبر است».

    برخي از شارحان کتاب «من لا يحضره الفقيه» گفته‌اند که: چون کردها اخلاق و رفتار ناپسندي داشتند از اين‌رو امام صادق -عليه السلام- در اين حديث آنان را به طائفه‌اي از جن تشبيه نموده است که بصورت انسان ظاهر شده‌اند! ولي اوّلاً حديث مزبور، از «أدات تشبيه» خالی است و همچنین در مقام تشبیه هم نیامده است.[3] ثالثاً تشبيه طائفة بزرگي چون کردها به جن با آن‌که افراد پاک و متقي در ميان ايشان فراوان است، هرگز در شأن يک امام و رهبر جامعة اسلامي نيست. بنابراين توجيه اين حديث ساختگي، بي‌فايده بنظر مي‌رسد و بايد آن را به کنار نهاد.

    پاسخ شبهه

     مقدمه

    این یک اصل روشن است که برای فهم درست یک روایت مراجعه به کلیه روایات مشابه و نیز آیات و روایاتی که بر معنای این روایت موثرند، ضروری است. اهمّیّت این امر برای کسی که قصد دارد روایتی را به جعل نسبت دهد به مراتب بیشتر است. کامل روایت را مرحوم کلینی در کافی آورده است. آقای طباطبایی در پاورقی به نقل مرحوم کلینی اشاره کرده اما از یک سو آدرس را ناقص آورده و از سوی دیگر سؤال راوی را حذف کرده است که در ادامه جایگاه مهم سؤال راوی آشکار می شود. اصل حدیث چنین است:

    عن أبي الربيع الشامي قال : سألت أبا عبد الله عليه السلام فقلت : ان عندنا قوما من الأكراد وانهم لا يزالون يجيئون بالبيع فنخالطهم ونبايعهم فقال : يا أبا ربيع لا تخالطوهم فان الأكراد حي من احياء الجن كشف الله عنهم الغطاء فلا تخالطوهم.[4]

    واژه کرد به معنای شبان و کوچ‌نشین است[5]

    نام کرد در معنی اصلی آن  یک  معنی اجتماعی داشته و برای ایرانی‌زبانان که یک نوع شیوه‌ی زندگی خاصی داشته‌اند، به کار می‌رفته است؛ البته برخی منابع کهن، حتی اقوام غیرایرانی (مانند عرب) را نیز «کرد» دانسته‌اند.[6]

    واژه‌ی کرد در دوران تاریخی پس از حمله اعراب به ایران به معنای رمه گردانان و کوچ‌نشینان فلات ایران بزرگ به کار رفته و هرگز معنی زبانی خاص یا قوم خاص یا فرهنگی خاص را نمی‌داده است؛  چنان‌که امروز هم زبان‌هایی وجود دارند که نامشان کردی است.  برای نمونه زبان‌های سورانی و کرمانجی، نه یک گویش از هم، بلکه دو زبان متفاوت در حد تفاوت انگلیسی و آلمانی شناخته می‌شوند.

    حمزه اصفهانی مینویسد : « کانت الفرس تسمی الدیلم الاکراد طبرستان کما کانت تسمی العرب اکراد سورستان»[7]

    در کارنامه‌ی اردشیر بابکان (پاپکان) هم کردان به معنی شبانان آمده است، نه نام و نژاد یا قبیله. در گویش طبری امروز نیز کلمه‌ی کرد به معنی چوپان و شبان است.[8]

    پروفسور ولادمیر ایوانف نیز می‌گوید: نام کرد در قرن‌های وسطی نامی بود که بر همه‌ی رمه‌گران و کوچ‌گران ایرانی نام‌گذاری می‌شد.[9]

     پروفسور دایوید مکنزی که تز خود را روی زبان‌های کردی نوشته است می‌گويد: اگر به حدود دوران گسترش امپراتوری اعراب نگاه کنیم، خواهیم یافت که عنوان کرد با رمه‌گر و کوچ‌گر دارای یک معنی است.[10]

    اکنون به روایت مذکور و اعتراض آقای طباطبایی باز می‌گردیم. در روایت فوق، ازدواج با اکراد یعنی شبانان کوچ‌نشین ایرانی نهی شده است و آقای طباطبایی آن را بر قوم کرد حمل کرده است که این خطاست. البته این حکم اختصاص به کوچ نشینان ایرانی ندارد و بیابان‌گردان‌های عرب نیز در جای خود با حکم مشابهی رو به رو‌اند. از این رو به جاست به بررسی بحث تعرّب بعد از هجرت بپردازیم.

    تعرّب بعداز هجرت

    در صدر اسلام بازگشت بدون عذر فرد مهاجر به موضع پیش از هجرت، گناه کبیره محسوب می‌شد و به معنای ارتداد بود. به این، تعرب پس از هجرت می‌گویند. دلیل آن هم روشن است؛ در واقع آنان که مهاجرت کردند و به امر خدا دیار کفر را رها کرده و به مکانی که دین الهی حاکم است وارد شده‌اند، اگر اینان بدون عذر بازگردند و راهی هم برای گرفتن دستورات الهی نداشته باشند و هم‌چنین امکان زندگی دینی نیز عرفا برایشان منتفی باشد، در عمل به کفر کشیده خواهند شد. آیت الله سیستانی در پاسخ به این استفتا که معنای تعرّب پس از هجرت که از گناهان کبیره است چیست، می‌نویسند:

    برخی فقها فرموده‌اند: در این زمان معنای جمله آن است که انسان در سرزمینی اقامت کند که دین و ایمانش کاستی پذیرد و منظور آن است که او سرزمین اسلامی را که می توانست معارف دینی و احکام شرعی را بیاموزد و واجبات تکالیف خود را انجام دهد و محرمات را ترک نماید، رها و به کشوری برود که همه و یا بعضی از آن ها را نتواند به جا آورد.[11]

    تبلور چنین مسأله‌ای در واژه اعرابی (= عرب‌های بادیه نشین[12] ) است. آنان بیابان‌نشینان دوره گرد بودند. رسم اعرابی از آن زمان ـ و حتی تا حدودی تا امروز ـ این بود که جای ثابتی نداشته باشند و پیوسته در بیابانها حرکت کنند. در آن زمان، سکونت با آنان که چه بسا کافر[13] هم بودند، به منزله دوری از دین و محتوای دینی بود. راه ارتباط دینی هم به مانند امروز برقرار نبود. لذا اگر به خصوص دختری با اینان ازدواج می‌کرد، از تمامی مسائل دینی بریده می‌شد. در اسلام چنین چیزی نهی شد و البته اهل بیت: هم بر آن تاکید داشتند. پس بنا بر این قول، در این‌جا مقصود از دیار هجرت شهر مدینه نیست، بلکه دیار اسلام است و تعرب یا اعرابی شدن هم رفتن به وادی کفر و جزو آنان شدن است.  البته پیش‌تر اشاره شد که این نهی در جایی است که عذر شرع پسند نباشد.

    گفتیم که معنای حقیقی اکراد، شبانان و کوچ نشینان بود و به همین معنا نیز به کار می‌رفت. این اکراد نیز در اصل همین جایگاه اعرابی را داشتند؛ چرا که در آن تاریخ هنوز گروهی از آنان آتش پرست بودند[14] و ازدواج با آنان، صرفنظر از اخلاق غیر دینی‌شان، به معنای دوری از تمامی مفاهیم و مظاهر دینی نیز بود. به همین جهت ازدواج با آنان مورد نهی قرار گرفته بود.

    تا این‌جا معلوم گردید که در شبهه مزبور هم در معنای کرد اشتباه صورت گرفته است و هم توضیح فقهی و منطقی که برای این دستور وجود دارد، نادیده گرفته شده است.

    مقصود اکراد خاص بوده‌اند

    آقای طباطبایی در سومین دلیل جعلی خواندن روایت مذکور می نویسد:

    تشبيه طائفة بزرگي چون کردها به جن با آن‌که افراد پاک و متقي در ميان ايشان فراوان است، هرگز در شأن يک امام و رهبر جامعة اسلامي نيست.

    ما در دو نکته پیشین نشان دادیم که آقای طباطبایی در معنای کرد به اشتباه افتاده است و توضیح منطقی این دستور شرعی را نیز ذکر کردیم. اما در اینجا به نکته سومی اشاره می کنیم و آن این‌که اکراد در این حدیث لزوما شامل تمامی اکراد یعنی کوچ نشینان و بیابانگردان هم نمی‌شود تا مستشکل خود را در مقام دفاع از آنان قرار دهد، بلکه مراد از اکراد گروه خاصی است. برای این‌که بحث روشن شود بهتر است به مثال قرآنی مشابهی دقت کنیم.

    قرآن می‌فرماید کفر و نفاق اعراب شدیدتر است:

    الأَعرَابُ أَشَدُّ كُفرًا وَنِفَاقًا وَأَجدَرُ أَلاَّ يَعلَمُوا حُدُودَ مَا أَنزَلَ اللّهُ عَلَى رَسُولِهِ وَاللّهُ عَلِيمٌ حَكِيمٌ (توبه / 97)

    حال پرسش این است کسانی که در این آیه مورد توبیخ قرار گرفته‌اند، تمامی بیابان نشینان‌اند یا مقصود گروه خاصی است. اگر مراد تمامی اعراب باشد، هیچ بیابان‌نشینی از حکم آیه خارج نمی‌شود، اما اگر مقصود گروه خاصی باشد، صرفا همان‌ها جزو آیه‌اند و نهایتا کسانی که شرایط مشابه هم داشته باشند، داخل در حکم آیه‌اند، اما عموم اعراب داخل در حکم آیه نیستند. مراجعه به کتب تفسیر نشان می دهد که برخی مفسران مراد از اعراب در آیه را افراد خاص دانسته‌اند.[15]

    در باره اکراد در روایت فوق نیز مسأله به همین گونه است. راوی به امام مراجعه می‌کند و توضیح می‌دهد که در منطقه آنان قوم خاصی از اکراد برای خرید و فروش به شهر می‌آیند، آیا او با این اکراد خرید و فروش و ازدواج داشته باشد یا خیر؟ امام ازدواج با آنان را نهی می‌کنند. [16] روشن است اکرادی که راوی با آنان برخورد داشته است، گروه خاصی از اکراد بوده‌اند و چه بسا این حکم صرفا شامل حال اینان می‌شده است و نه همه کوچ نشینان.



    [1]. من لا يحضره الفقيه، ج 3، ص 164 مقايسه شود با ترجمه آن در ج 4، ص 218.

    [2]. حديث مذکور در کافي هم آمده است بدينصورت که امام صادق عليه السلام- به ابي ربيع شامي فرمود: «لا تنکحوا من الاکراد احد فانهم جنس من الجن کشف عنهم الغطاء»! «با هيچ يک از کردها زناشويي مکنيد زيرا آنها از جنس جنّيان هستند که پرده از آنان برداشته شده است»! (الفروع من الکافي، ج 5، چاپ دارالکتب الإسلامية).

    [3] در نسخه اینترنتی این کتاب به جای « اوّلاً حديث مزبور، از «أدات تشبيه»خالی است و همچنین در مقام تشبیه هم نیامده است.» چنین آمده است: «اوّلاً حديث مزبور، از «أدات تشبيه» شوند.»

    [4]الكافي ج5، ص158

    [5]روضة المتقين في شرح من لا يحضره الفقيه (ط - القديمة) ؛ ج‏6 ؛ ص440

    «و قال عليه السلام لأبي الربيع الشامي» رواه الشيخان في الصحيح، عن علي بن الحكم، عمن حدثه، عن أبي الربيع الشامي قال: سألت أبا عبد الله عليه السلام فقلت إن عندنا قوما من الأكراد و إنهم لا يزالون يجيئون بالبيع فنخالطهم و نبايعهم؟

    فقال: يا أبا الربيع لا تخالطوهم فإن الأكراد حي (أي قبيلة) من أحياء الجن كشف الله عنهم الغطاء فلا تخالطوهم أي إنهم بمنزلتهم، لبعدهم عن الإنسانية فإنهم أعراب العجم، و الظاهر شمولهم للألوار أيضا، و يمكن أن يكون على الحقيقة و كان أصلهم الجن و لم يكونوا من بني آدم و كانوا من الشياطين، فجعلهم الله تعالى في صورة بني آدم و الله تعالى يعلم.

    [6]«قوم کرد و مفهوم واژه‌ی کرد»،http://azargoshnasp.net/main.htm

    [7]همان، به نقل از تاریخ سنی ملوک الارض

    [8]همان، به نقل از واژه نامه طبری، صادق کیا، ص ۱۶۶

    [9]Wladimir Ivanon, “The Gabrdi dialect spoken by the Zoroastrians of Persia”, Published by G. Bardim 1940. pg 42

    [10]D.N. Mackenzie, “The Origin of Kurdish”, Transactions of Philological Society, 1961, pp 68-86

    [11]فقه براي غرب‌نشينان (جمع آوري شده طبق فتاوای معظم له، ترجمه ابراهیم سید علوی، [بی‌جا]:www.sistani.org، 1378. ص11

    ن.ر.ک. روضة المتقين في شرح من لا يحضره الفقيه، ج8، ص3

    [12]نباید بین عرب، اعرابی و اعراب اشتباه شود. عرب اسم جنس و به طایفه‌ای از مردم گفته می شود. این همان قوم عرب یا همان معنای آشنایی است که معمولا می شناسیم.

    اما مقصود از اعرابی که جمع آن اعراب است،  بدوی‌ها یا بیابان نشینان و چادرنشینان قوم عرب است. (ر.ک. لسان العرب ج1 ص 586)

    [13]توبه (9)/97

    [14]التهذیب ج10 ص 211، ح3: عَنْهُ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ سِنَانٍ عَنِ الْحُسَيْنِ بْنِ الْمُنْذِرِ قَالَ قُلْتُ لِأَبِي عَبْدِ اللَّهِ ع إِنَّا نَتَكَارَى هَؤُلَاءِ الْأَكْرَادَ فِي أَقْطَاعِ الْغَنَمِ وَ إِنَّمَا هُمْ عَبَدَةُ النِّيرَانِ وَ أَشْبَاهُ ذَلِكَ فَتَسْقُطُ الْعَارِضَةُ فَيَذْبَحُونَهَا وَ يَبِيعُونَهَا فَقَالَ مَا أُحِبُّ أَنْ تَفْعَلَهُ فِي مَالِكَ إِنَّمَا الذَّبِيحَةُ اسْمٌ وَ لَا يُؤْمَنُ عَلَى الِاسْمِ إِلَّا الْمُسْلِمُ

    [15]جامع البیان فی تفسیر القرآن، ج26، ص 182؛ اسباب النزول القرآن، الواحدى، ص 413

    [16]ر.ک. الكافي ج1، ص373

  • قسمت بیست و هشتم - حدیث مولود کعبه ( بخش هفتم )

    بسم الله الرحمن الرحیم

    بررسی و نقد کتاب " نقد کتب حدیث "

    نوشته مصطفی حسینی طباطبائی

    قسمت بیست و هشتم

    حدیث مولود کعبه

    ( بخش هفتم )

    انباء غیب :

    تِلْكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحيها إِلَيْكَ ما كُنْتَ تَعْلَمُها أَنْتَ وَ لا قَوْمُكَ مِنْ قَبْلِ هذا هود 49

    «اينها از اخبار غيب است که بر تو وحي مي‌کنيم، پيش از اين، نه تو آنها را مي‌دانستي و نه قومت».

    خدا می‌فرماید یک واقعه تاریخی را ما برای تو شرح دادیم که تو و قومت آن را نمی‌دانستید.  به چه دلیل آقای طباطبایی این مطلب را به کل قرآن تسری داده است ؟

    ممکنست تصور شود که  چون قرآن از ابتدای بعثت بر پیامبر نازل شده پس پیامبر قران را نمی‌دانسته است .

    در صورتی که روایات می‌گویند از ابتدای کودکی پیامبر ، فرشته‌ای از او محافظت می‌کند . از کجا معلوم که این فرشته مطالبی را برای او نگفته باشد

    حال چه اشکالی دارد که حضرت علی علیه السلام صفات مومنین طول تاریخ را بیان کرده باشند و خداوند در قران این توصیفات را ذکرکرده باشد .

    در طول تاریخ ، ادیان الهی وجود داشته اند  و در میان آن ادیان ،‌مومنینی به خدا و پیامبرشان بوده اند  و قطعاً این‌ مومنین دارای صفاتی بودند و چه بسا این صفات با هم مشترک باشند .

    در مورد وقایع تاریخی و ماجراهای انبیاء که از مصادیق " انباء غیب " می باشند ، به روایت ذیل توجه می کنیم :

    بحارالأنوار17188 باب1- إعجاز أم المعجزات القرآن الك

    تِلْكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ أي من الأخبار التي كانت غائبة عن الخلق ما كنت تعرف هذه القصة أنت و لا قومك. فإن قيل أ ليس كان قصة نوح مشهورة عند أهل العالم. قلنا بحسب الإجمال كانت مشهورة و أما التفاصيل المذكورة فما كانت معلومة

    پس معنای تو و قومت نمی دانستی این نیست که ای پیامبر تو از قران هیچ اطلاعی نداشتی ، ‌مضافا به اینکه  طبق آیه " انا انزلناه فی لیله القدر " قرآن در شب لیلةالقدر بر پیامبر نازل شده است  و ما معتقد هستیم بارها این اتفاق افتاده است .

    و آنچه که مشخص است هر سال قرآن نازل می‌شود و هر سال علوم بیشتری از قران بر امام زمان ع عرضه میگردد لذا همیشه قران تازه است و ائمه ما علومشان از قران در هر سال بیشتر می‌شود . این خاصیتی است که خدا برای قرآن قرار داده و همیشه تفصیل و علوم بعدی در بردارنده علوم قبلی است .

    بحث حضرت نوح ع هم همین طور است : تِلْكَ مِنْ أَنْباءِ الْغَيْبِ نُوحيها إِلَيْكَ ما كُنْتَ تَعْلَمُها أَنْتَ وَ لا قَوْمُكَ مِنْ قَبْلِ هذا

    سوال این است که ای پیامبر تو چه چیز را نمی دانستی ؟ اجمال یا تفصیل را ؟ قران میگوید تفصیل آنرا نمی دانستی .

    لذا اگر سوره مؤمنون قرآن زودتر هم آمده باشد و یا اگر تمام قرآن را پیامبر قبل از بعثت می‌دانستند این منافاتی با نزول تدریجی بعدی توسط فرشته وحی ندارد .

    دانسته های اجمالی پیامبر بعد از بعثت واضح تر و شفافتر و افزونتر شده است و این منافاتی با مقام علم غیب و عصمت ایشان نیز ندارد ، چون بعد که قرآن نازل شد علوم بیشتری از قرآن بر رسول خدا نازل شده است

     در بین اهل سنت نیز اختلاف شدیدی وجود دارد که آیا کلام‌الله حادث است یا قدیم . کسانی از اهل سنت گفته اند کلام الله قدیم است ،‌یعنی قران وجود داشته است ،‌ چه آقای طباطبائی بپذیرد یا نپذیرد .

    حقیقت قران در بیان معصوم علیه السلام :

    بحارالأنوار89120 باب14- أن القرآن مخلوق..... ص :

    عَنْ زُرَارَةَ قَالَ سَأَلْتُ أَبَا جَعْفَرٍ ع عَنِ الْقُرْآنِ فَقَالَ لِي لَا خَالِقٌ وَ لَا مَخْلُوقٌ وَ لَكِنَّهُ كَلَامُ الْخَالِقِ

    یعنی کلام الهی از این نظامی که شما تصور می‌کنید بیرون است .

    حال که کلام الهی سنخش متفاوت با تصورات انسان‌ها می باشد ،  نباید تصور کرد خدا وند در یک روز و ساعت معینی شروع به خلق عبارت ( اقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذي خَلَقَ ) کرده است  .

    مدلی که آقای طباطبایی بیان کرده اند این است : (و پیامبر در غار حراء از نزول فرشتة وحي دچار دهشت شد)

    اولا : بیان فوق شیعی نیست ،‌بلکه مدلی از گفتار اهل سنت است و قطعا اشتباه.

    ثانیا: ائمه ما فرمودند کلام الله نه خالق است و نه مخلوق ولی یک حقیقتی دارد و آن حقیقت پیوسته رو به فزونی است . لذا هر گاه ائمه ما از قرآن استفاده می‌کنند علمشان بیشتر می‌شود و بر همین اساس سوره مومنون و آیاتی که امیرالمؤمنین روی دستان مبارک پیامبر خواندند در عین حال که قرآن بود ولی با زمانی که بر پیامبر نازل شد متفاوت است .قران  هر سال علوم تفصیلی ا ش بیشتر ‌شده است . ملتفت باشیم که قران با دیوان حافظ یا مثنوی مولوی متفاوت است و خداوند در بطون قرآن مطالب و علومی را نهاده که هر سال بروز آن علوم را نزد پیامبر و ائمه افزون می‌کند .

    آقای طباطبائی بیان کرده است : کتاب حلیه المتقین ادعا کرده که حضرت علی تمام کتاب ها را خواند در صورتی که تمام در بحار نبود

    پاسخ :

    مشابه این روایت در جلد 35 از ص 22 چنین آمده :

    قَالَ لِي يَا رَسُولَ اللَّهِ أَقْرَأُ قُلْتُ اقْرَأْ فَوَ الَّذِي نَفْسُ مُحَمَّدٍ بِيَدِهِ لَقَدْ ابْتَدَأَ بِالصُّحُفِ الَّتِي أَنْزَلَهَا اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ عَلَى آدَمَ فَقَامَ بِهَا ابْنُهُ شَيْثٌ فَتَلاهَا مِنْ أَوَّلِ حَرْفٍ فِيهَا إِلَى آخِرِ حَرْفٍ فِيهَا حَتَّى لَوْ حَضَرَ شَيْثٌ لَأَقَرَّ لَهُ أَنَّهُ أَحْفَظُ لَهُ مِنْهُ ثُمَّ تَلَا صُحُفَ نُوحٍ ثُمَّ صُحُفَ إِبْرَاهِيمَ ثُمَّ قَرَأَ تَوْرَاةَ مُوسَى حَتَّى لَوْ حَضَرَ مُوسَى لَأَقَرَّ لَهُ بِأَنَّهُ أَحْفَظُ لَهَا مِنْهُ ثُمَّ قَرَأَ زَبُورَ دَاوُدَ حَتَّى لَوْ حَضَرَ دَاوُدُ لَأَقَرَّ بِأَنَّهُ أَحْفَظُ لَهَا مِنْهُ ثُمَّ قَرَأَ إِنْجِيلَ عِيسَى حَتَّى لَوْ حَضَرَ عِيسَى لَأَقَرَّ بِأَنَّهُ أَحْفَظُ لَهَا مِنْهُ ثُمَّ قَرَأَ الْقُرْآنَ الَّذِي أَنْزَلَ اللَّهُ عَلَيَّ مِنْ أَوَّلِهِ إِلَى آخِرِهِ فَوَجَدْتُهُ يَحْفَظُ كَحِفْظِي لَهُ السَّاعَةَ مِنْ غَيْرِ أَنْ أَسْمَعَ مِنْهُ آيَةً ثُمَّ خَاطَبَنِي وَ خَاطَبْتُهُ بِمَا يُخَاطِبُ الْأَنْبِيَاءُ الْأَوْصِيَاءَ ثُمَّ عَادَ إِلَى حَالِ طُفُولِيَّتِهِ وَ هَكَذَا أَحَدَ عَشَر

     باید به آقای طباطبائی بگوئیم :

    خدا و پیامبر شما و اهل سنت با شیعیان متفاوت است .

    خدای اهل سنت کسی است که پایش را درون جهنم میگذارد یا سوار ابر میشود .

    مقام پیامبر شما و انها در حد یک پستچی تنزل پیدا کرده است .

    پیامبر شما ، پیامبری است که تصور میکند جن زده شده و دیگران به او دلگرمی میدهند که تو جن زده نشدی .

    پیامبر شما از حضور جبرئیل دچار ترس شده است و مااین را از سنگینی وحی می دانیم .

    ما معتقد هستیم از دوران کودکی یا نوجوانی فرشته ای همراه و نگهبان ایشان بوده است .

    ما پیامبری را قائل هستیم که قبل از خلقت جسمانی اش پیامبر بوده و پیامبران به او ایمان داشتند.

    امیرالمومنین در خطبه قاصعه میفرمایند :

    وَ لَقَدْ سَمِعْتُ رَنَّةَ الشَّيْطَانِ حِينَ نَزَلَ الْوَحْيُ عَلَيْهِ ص فَقُلْتُ يَا رَسُولَ اللَّهِ مَا هَذِهِ الرَّنَّةُ فَقَالَ هَذَا الشَّيْطَانُ قَدْ أَيِسَ مِنْ عِبَادَتِهِ إِنَّكَ تَسْمَعُ مَا أَسْمَعُ وَ تَرَى مَا أَرَى إِلَّا أَنَّكَ لَسْتَ بِنَبِيٍّ وَ لَكِنَّكَ لَوَزِيرٌ وَ إِنَّكَ لَعَلَى خَيْر حضرت میفرماید من ناله شیطان را میشنیدم

  • قسمت بیست و هفتم - حدیث مولود کعبه ( بخش ششم )

    بسم الله الرحمن الرحیم

    بررسی و نقد کتاب " نقد کتب حدیث "

    نوشته مصطفی حسینی طباطبائی

    قسمت بیست و هفتم

    حدیث مولود کعبه

    ( بخش ششم )

    پیامبر اکرم (ص) قبل اسلام چه دینی داشتند؟

    در اینكه پیغمبر گرامی اسلام (ص) قبل از بعثت هرگز بر بت سجده نكرد و از خط توحید منحرف نشد شكی نیست، و تاریخ زندگی او نیز به خوبی این معنی را منعكس می كند اما در اینكه بر كدام آئین بوده است ،‌ در میان علما گفتگو است.

    بعضی او را پیرو آئین مسیح(ع) می دانند، چرا كه قبل از بعثت پیامبر(ص) آئین رسمی و غیر منسوخ آئین او بوده است.

    بعضی دیگر او را پیرو آئین ابراهیم(ع) می دانند، چرا كه «شیخ الانبیاء» و پدر پیامبران است و در بعضی از آیات قرآن آئین اسلام به عنوان آئین ابراهیم معرفی شده. حج/78.

    بعضی نیز اظهار بی اطلاعی كرده و گفته اند می دانیم آئینی داشته، اما كدام آئین؟ بر ما روشن نیست!

    گرچه هر یك از این اقوال وجهی دارد، اما هیچكدام مسلم نیست، و مناسبتر از اینها قول چهارمی است و آن اینكه پیامبر(ص) شخصاً برنامه خاصی از سوی خداوند داشته و بر طبق آن عمل می كرده، و در حقیقت آئین مخصوص خودش بوده، تا زمانی كه اسلام بر او نازل گشت.

    شاهد این سخن حدیثی است كه در نهج البلاغه آمده، كه می فرماید «خداوند از آن زمان كه رسول خدا از شیر بازگرفته شد بزرگترین فرشته اش را قرین وی ساخت، تا شب و روز او را به راههای مكارم، و طرق اخلاق نیك سوق دهد».

    مأموریت چنین فرشته ای دلیل بر وجود یك برنامه اختصاصی است. ممکن است پیامبر قبل از بعثت ، نبی بر خودشان بودند .

    شاهد دیگر اینكه در هیچ تاریخی نقل نشده است كه پیغمبر اسلام(ص) در معابد یهود و یا نصاری یا مذهب دیگر مشغول عبادت شده باشد، نه در كنار كفار در بتخانه بود، و نه در كنار اهل كتاب در معابد آنان، در عین حال پیوسته خط و طریق توحید را ادامه می داد، و به اصول اخلاق و عبادت الهی سخت پای بند بود.

    روایات متعددی نیز در منابع اسلامی آمده است كه پیامبر(ص) از آغاز عمرش مؤید به روح القدس بود و با چنین تأیید مسلماً بر اساس الهام روح القدس عمل می كرد.

    «علامه مجلسی» شخصاً معتقد است كه پیامبر اسلام قبل از مقام رسالت دارای مقام نبوت بوده، گاه فرشتگان با او سخن می گفتند، و صدای آنها را می شنید، و گاه در رؤیای صادقه به او الهام الهی می شد، و بعد از چهل سال به مقام رسالت رسید و قرآن و اسلام رسماً بر او نازل شد. او شش دلیل بر این معنی ذكر می كند كه بعضی از آنها با آنچه در بالا آوردیم هماهنگ است.

    آقای طباطبائی عنوان کرده است :

    " پيامبر ارجمند اسلام -صلى الله عليه وسلم- پيش از بعثت و نزول روح القدس، از کتاب خدا خبر نداشت (و در غار حراء از نزول فرشتة وحي دچار دهشت شد)"

    در جواب باید گفت

    اولا : جبرئیل بر حضرتش نازل شده بود نه روح القدوس .

    ثانیا : مدارکی وجود دارد که فرشته ای از دوران ولادت مواظب پیامبر بوده است .

    ثالثا : باید نشان دهیم منظور از دهشت سنگینی وحی بوده نه وحشت . آقای طباطبائی دحشت را بمعنای وحشت گرفته در صورتی که بمعنای سنگینی وحی می باشد، و الا باید گفت دیگران فهمیدند که محمد صلی الله علیه و آله وسلم به پیامبری مبعوث شده ولی شخص پیامبر تصور جن زدگی پیدا کرده بود ، همان گونه که سلف آقای طباطبائی بیان میکنند ،‌و این روایت مال اهل سنت است

    ادامه این بحث در بخش بعد

  • قسمت بیست و پنجم - حدیث مولود کعبه ( بخش چهارم )

    بسم الله الرحمن الرحیم

    بررسی و نقد کتاب " نقد کتب حدیث "

    نوشته مصطفی حسینی طباطبائی

    قسمت بیست و پنجم

    حدیث مولود کعبه

    ( بخش چهارم )

    آقای طباطبائی گفته اند :

    " روز عرفه قبل از اسلام و تولد حضرت شناخته شده بوده نه با دیدن امیرالمومنین پیامبر را (روز عرفه ) عرفه شد .

    جواب  :

    اولا : در روایت بیان نشده است که منظور از عرفه ، عرفه حج (9 ذی الحجه ) می باشد .ای چه بسا " عرفه " دو نام مختلف برای دو زمان مختلف باشد .

    اینکه اعراب  جاهلیت روز 9 ذی الحجه را بعنوان عرفه معروف مسلمین میشناختند، نیازمند دلیل و بررسی عمیق تری می باشد ، که ما مختصرا در سطور آتی به آن می پردازیم . همانند  اصطلاح " علم نحو " که در دوره مسلمین پس از پیامبر وضع شد .

    عرفات در لغت:

    عَرَفاتْ، از ریشه عَرَفَ گرفته شده و به گفته راغب: بیانگر شناخت آثار اشیاء همراه با تفکّر و تدبّر است. این کلمه اسمی مفرد است که در لفظ به صورت جمع آمده، لیکن جمع بسته نمی شود.و شاید دلیل آن تفکیک ناپذیری اماکن بوده، و با این استعمال گوئی هر جزئی از این سرزمین را عرفه دانسته اند. فرّاء گفته است: عرفات اگر چه به صورت جمع آمده، لیکن معرفه است و دلیل معرفه بودن اش نیز آن است که الف و لام بر آن داخل نشود. اخفش نیز گفته است: عرفات بدان جهت منصرف است که تاء را به منزله یاء و واو در مُسْلِمین و مُسلِمُون، و تنوین را به منزله «نون» قرار داده اند و آنگاه که به صورت اسم استعمال گردد، اعراب آن به همان حال باقی می ماند. جوهری همچنین گفته است: این گفته مردم «نَزَلْنا عَرَفَةَ» و عرفه بصورت مفرد آمده، این استعمال همچون «مُوَلَّدٍ» است و عربی خالص و محض نمی باشد.

    نامگذاری عرفات :

    در این که چرا عرفات را بدین اسم خوانده اند، اختلاف نظر وجود دارد:

    1 - برخی گفته اند: آدم و حوا پس از رانده شدن از بهشت و فرود آمدن بر زمین، در این سرزمین یکدیگر را ملاقات نموده، همدیگر را شناختند؛ از این رو آنجا را عرفات نامیده اند.

    2 - گروهی دیگر عقیده دارند: از آن رو این سرزمین را عرفات گویند که مردم در آن به گناهان خود اعتراف می کنند.

     3 - امام صادق - علیه السلام - (در روایتی طولانی) پس از بیان ماجرای فرود آمدن آدم - ع - در عرفات و همراهی نمودن جبرئیل با ایشان، فرمودند: «جبرئیل به آدم گفت: هنگامی که خورشید غروب کرد، هفت مرتبه به گناه خود اعتراف کن و هفت مرتبه نیز توبه و طلب آمرزش نما.

    و آدم چنین کرد، پس آنجا عرفات نامیده شد؛ زیرا آدم در آن، به گناه خود اعتراف نمود و برای فرزندان او نیز سنت شد که [در این سرزمین] به گناهان خود اعتراف کرده، از خداوند آمرزش بخواهند، همانگونه که آدم چنان کرد...»

    4 - در روایتی دیگر، معاویة بن عمار گفته است: از امام صادق - ع - پرسیدم: چرا عرفات را عرفات نامیده اند؟ فرمود: جبرائیل همراه با ابراهیم روز عرفه بیرون شد، پس به هنگام غروب آفتاب، به ابراهیم گفت: ای ابراهیم به گناهت اعتراف کن و مناسک خود را بشناس، پس عرفات نامیده شد بخاطر گفته جبرئیل که گفت: «اعتراف کن» و او اعتراف کرد.

    5 – در حدیث دیگر : " فلما کان من غد دخل رسول الله -صلى الله عليه و آله و سلم- علي فاطمة (بنت أسد) فلما بصر علي -عليه السلام- برسول الله -صلى الله عليه و آله و سلم- سلم عليه و ضحک في وجهه و أشار إليه أن خذني إليک و اسقفي بما سقيتني بالأمس قال: فأخذه رسول الله -صلى الله عليه و آله و سلم- فقالت فاطمة: عرفه و رب الکعبة قال فلکلام فاطمة سمي ذلک اليوم يوم عرفة يعني أن أمير المؤمنين -عليه السلام- عرف رسول الله -صلى الله عليه و آله و سلم-» (بحار، ج 35، ص 38)

    يعني: «چون فردا فرا رسيد پيامبر خدا -صلى الله عليه و آله و سلم- دوباره بر فاطمة بنت اسد (مادر علي -عليه السلام-) وارد شد و چون چشم علي -عليه السلام- بر پيامبر -صلى الله عليه و آله و سلم- اوفتاد سلام کرد و در چهره‌اش بخنديد و اشاره نمود که مرا در آغوش خود بگير و از آنچه ديروز بمن نوشاندي ، امروز هم بنوشان. رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- او را در بر گرفت و فاطمة بنت اسد گفت سوگند بخداي کعبه که او را شناخت! و بخاطر سخن فاطمه، آن روز را روز عرفه ناميدند! يعني امير مؤمنان -عليه السلام- پيامبر -صلى الله عليه و آله و سلم- را شناخت»!

     6 - دیگری گفته است: از آن جهت که حاجیان در این سرزمین با یکدیگر آشنا می شوند، این روز را روز «عرفه» و این سرزمین را «عرفات» نام نهاده اند.

     7 - و نیز گفته اند: چون عرفات سرزمینی مقدس و با عظمت است، آن سان که گویی با بوی خوش آنجا را عطرآگین نموده اند، لذا عرفاتش نامیده اند.

     8 - برخی را نیز عقیده بر آن است که: چون یکی از معانی «عِرْف» صبر و بردباری است و حاجیان برای رسیدن به عرفات و وقوف در آن رنج و زحمت فراوانی را متحمّل می شوند، بدین جهت این مکان را عرفات نامیده اند و در تأیید این نظر، شعری را نقل کرده اند که: قُل لابن قیس أخی الرقیات ما أحسن العِرْفَ فی المصیبات!

     9- و سرانجام گفته اند: چون جبرئیل مناسک حج را به ابراهیم خلیل الرحمان آموخت و وی را نسبت به عرفه آگاه ساخت، آن گاه به او گفت: أَعَرفت؟ و ابراهیم پاسخ داد: آری.

    از این رو آنجا را عرفات نامیده اند.

     بدیهی است که وجوه تسمیه سرزمین مقدس عرفات که با شناخت رسول خدا توسط حضرت امیر علیه السلام در بیان امام معصوم علیه السلام و  اعتراف به گناه امام که امام صادق - ع - نیز مهر تأیید بر آن نهاده اند، بیان شدند با روز نهم ذی الحجه حاجیان  ،‌ اولا با هم منافاتی با هم ندارند و ثانیا سابقه آن به قبل از اسلام باز می گردد.

    پیشینه تاریخی عرفات :

    بر اساس گزارش تاریخ، پیشینه این نام و این سرزمین، به زمان حضرت آدم - ع - می رسد، آن گاه که او و همسرش حوّا از بهشت رانده شده و پس از مدّتی یکدیگر را در این سرزمین یافتند و از همین رو، برخی این دیدار را علّت نامگذاری این نقطه از زمین، به «عرفات» دانسته اند. از آن پس و بدنبال تشریع حج، وقوف در عرفات بعنوان امری واجب مطرح شد. لیکن شهرت این سرزمین، از زمان حضرت ابراهیم - ع - به بعد است.

    تا قبل از پیدایش زمزم، به دلیل وجود چاه های آب در اطراف عرفات برخی قبایل، چون جرهمیان، این منطقه را بعنوان محلّ سکونت خود برگزیده بودند.

    مرحوم مجلسی - قدس سره - نوشته است: «... جرهمیان تا قبل از پیدایش زمزم در عرفات و ذی المجاز سکونت داشتند، پس از آن که، بواسطه پرواز مرغان، از وجود آب در مکه آگاه شدند، رفته رفته به مکه آمده، و کنار زمزم را برای سکونت خود برگزیدند. لیکن با پر شدن چاه زمزم به وسیله جرهمیان و کمبود آب در مکّه و وجود منابع آب در اطراف عرفات، و هموار بودن زمین در این منطقه، بار دیگر گروهی از مردم، به این سرزمین آمده، به ایجاد نخلستان و کشت و زرع پرداختند.

    برخی در آنجا ساکن شده، و برخی دیگر نیز به صورت فصلی و مقطعی به این مکان می آمدند.

    مدّتی بعد، آب چاه های موجود در عرفات را به مکّه منتقل و مردم از آن بهره می گرفتند.

    ازرقی به نقل از ابن عباس می نویسد: چون قریش در سرزمین مکه ساکن شدند و جمعیت آنان زیاد شد، کمیِ آب برای آنان مشکل ایجاد کرد، در نتیجه، در مکه چاههایی حفر شد، مُرَّة بن کعب بن لؤی، چاهی به نام رُمْ حفر کرد که محل آن در وادی عُرَنه و نزدیک عرفات قرار داشت. همچنین چاه «روا» در بیرون مکه و در صحراهای کنار عرفات قرار داشته است، اعراب هم در آن روزگار اطراف مکه ساکن بوده اند. بشاری در گزارش خود از عرفات می نویسد: «عرفات روستایی است که در آن کشتزارها و سبزه زارها و مزارع خربزه وجود دارد و مردم مکه در آنجا خانه های زیبایی دارند که روز عرفه در آن فرود می آیند.»

      البته یاقوت حموی مکان این روستا را در فاصله دو مایلی، از موقف کنونی، می داند. آنچه مسلم است این است که در این منطقه اشخاصی سکونت داشته و بدین جهت آنان را عَرَفی می نامیده اند.

    زَنفَل بن شداد عَرَفی از جمله این کسان است.

    عاص بن وائل نیز در این منطقه خانه داشته و سعید بن مسیب هنگام گذر از کنار آن شنید که خواننده ای این اشعار را می خواند: تضوّعَ مسکاً بطنُ نعمانَ اذ مَشَتْ بِه زینبٌ فی نسوةٍ عَطِرات پس پاهایش را بر زمین کوبید و گفت: به خدا سوگند این از چیزهایی است که شنیدنش لذّتبخش است: و لیست کأخری أَوسعَتْ جیبَ دِرعها و اَبدَتْ بنانَ الکفّ لِلجَمَراتِ و حَلَّت بنانُ المسک وحْفاً مرجَّلاً علی مثل بدر لاح فی الظّلمات و قامت تراءی یومَ جمع فأفْتَنتْ برؤیتها مَنْ راح من عرفات اینک از خانه ها و مزارع در عرفات، هیچگونه اثری باقی نمانده است.

    لیکن در چند سال گذشته دولت عربستان، درختان زیادی در عرفات کاشته، که با رشد آنها، همه ساله بر زیبایی این سرزمین افزوده می شود، در طول سال نیز اهالی مکه بعنوان تفریح به آنجا آمده، از سایه درختان و منظره زیبای آن بهره می گیرند

    ادامه این بحث در بخش بعد

  • قسمت بیست و چهارم - حدیث مولود کعبه ( بخش سوم )

    بسم الله الرحمن الرحیم

    بررسی و نقد کتاب " نقد کتب حدیث "

    نوشته مصطفی حسینی طباطبائی

    قسمت بیست و چهارم

    حدیث مولود کعبه

    ( بخش سوم )

    دو فرهنگ و دو مکتب در رابطه با پیامبر :

    دو فرهنگ راجع به پیغمبر اسلام سخن می گویند :

    1 : پیامبری که همیشه در معرض خطا و شرک و بت پرستی است  ، که این سخن متعلق به  اهل سنت است و آقای طباطبائی زیر همین پرچم آماده باش ایستاده است .

    2 : پیامبر دارای مقام شامخی است و منظور از اینگونه خطابها مردم می باشند . پیامبر رسالت خود را جز به رحمت پروردگار نمی داند . به هر حال آیه که میگوید فَلَا تَكُونَنَّ ظَهِيرًا لِّلْكَفِرِينَ در این مقام نیست که پیامبر کمک کفار بوده است ، بلکه خطاب قران به مسلمانان است و اینکه مسلمانان آمدن قران را فقط به رحمت خدا بشناسند .

    فَلَا تَكُونَنَّ ظَهِيرًا لِّلْكَفِرِينَ  : گر چه روی سخن خدا با پیامبر است ولی طرف خطاب مردم است که یاور کافرین نباشید و یا با خدا اله دیگری را نخوانید . .

    آقای طباطبائی دو آیه را آورده و به دنبال آن از این آیه هم  سوء استفاده برای انکار فضیلت علمی امیرالمومنین و اثبات جهل قبل از بعثت پیامبر به قران کرده است .

    خلاصه بر مبنای روایت علی بن ابراهیم خطاب خداوند در ایه فوق به پیامبر ولی منظور سایر مردم می باشد .

    نزول کتاب قبل از بعثت :

    در اینجا تنبه دیگری لازم می آید و آن این است که چه اشکالی دارد بگوئیم که حضرت عیسی که در گهواره  فرمود :  إِنِّي عَبْدُ اللَّهِ آتانِيَ الْكِتابَ وَ جَعَلَنِي نَبِيًّا  ، هم پیامبر بوده و هم ادعا کرده که کتاب بر او نازل شد ، با توجه به اینکه در گهواره  هنوز انجیل نازل نشده بود . اگرهم گفته شود که فعل بصورت گذشته آمده ولی آینده حتمی الوقوع را خبر میدهد ، یعنی خدا بمن کتاب خواهد داد ،  ما در پاسخ خواهیم گفت :  همین گونه که خدا به زبان عیسی کلماتی را القاء کرده است ، همینطور هم  تکوینا به زبان امیرالمومنین سخنانی را به جریان انداخته است  و هیچیک از نظر عقلی اشکالی ندارند .

    مطلب دیگر این که بعضی از کلمات فعلی قران ، یک سری گزارش های بشری هستند که قبل از نزول قران واقعیت داشته اند

    مانند :

    إِذْ قالَ يُوسُفُ لِأَبيهِ يا أَبَتِ إِنِّي رَأَيْتُ أَحَدَ عَشَرَ كَوْكَباً وَ الشَّمْسَ وَ الْقَمَرَ رَأَيْتُهُمْ لي‏ ساجِدينَ (4)یوسف

    وَ قالَ يا أَبَتِ هذا تَأْويلُ رُءْيايَ مِنْ قَبْلُ قَدْ جَعَلَها رَبِّي حَقًّا . . .  (100) یوسف

    إِذْ قالَ لِأَبيهِ يا أَبَتِ لِمَ تَعْبُدُ ما لا يَسْمَعُ وَ لا يُبْصِرُ وَ لا يُغْني‏ عَنْكَ شَيْئاً (42)

    يا أَبَتِ إِنِّي قَدْ جاءَني‏ مِنَ الْعِلْمِ ما لَمْ يَأْتِكَ فَاتَّبِعْني‏ أَهْدِكَ صِراطاً سَوِيًّا (43)

    يا أَبَتِ لا تَعْبُدِ الشَّيْطانَ إِنَّ الشَّيْطانَ كانَ لِلرَّحْمنِ عَصِيًّا (44)

    يا أَبَتِ إِنِّي أَخافُ أَنْ يَمَسَّكَ عَذابٌ مِنَ الرَّحْمنِ فَتَكُونَ لِلشَّيْطانِ وَلِيًّا (45)

    قالَتْ إِحْداهُما يا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَيْرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِيُّ الْأَمينُ (26)

    فَلَمَّا بَلَغَ مَعَهُ السَّعْيَ قالَ يا بُنَيَّ إِنِّي أَرى‏ فِي الْمَنامِ أَنِّي أَذْبَحُكَ فَانْظُرْ ما ذا تَرى‏ قالَ يا أَبَتِ افْعَلْ ما تُؤْمَرُ سَتَجِدُني‏ إِنْ شاءَ اللَّهُ مِنَ الصَّابِرينَ (102)

    این نقل قول ها  کلامهای بشری می باشند که الان قران از آن خبر میدهد ولی حاوی  ظهر و بطن دیگری هستند. به عبارت دیگر حقایقی وجود دارند که به اذن الهی ، قبل از نزول قران در سینه علی علیه السلام وجود داشته اند .

    مطالبی را هم که امیرالمومنین از سوره مومنون بر پیامبرخوانده اند ،  بعد ها مردم با قران با آن حقایق آشنا شدند و گفتند که امیرالمومنین بر پیامبر سوره مومنون را خوانده است  .

     بررسی آیه 52 سوره شوری:  

    وَ كَذلِكَ أَوْحَيْنا إِلَيْكَ رُوحاً مِنْ أَمْرِنا ما كُنْتَ تَدْري مَا الْكِتابُ وَ لاَ الْإيمانُ

    این آیه هم دلالت بر نظر آقای طباطبائی نمی کند ، زیرا الکتاب میتواند کل و یا جزء کتاب را در بر بگیرد .

    اگر بخواهیم نزول دفعی را مد نظر قرار دهیم معنای آیه اینگونه می شود که پیامبر اسلام به هنگام نزول تدریجی ، آگاهی و علم به کتاب داشته اند و حدیث مورد بحث با این آیه متناقض نمی باشد .

    در مورد ایمان پیامبر نیز این اهل سنت هستند  که اشکالاتی را بر پیامبر اکرم می گیرند و الا شیعه ایمان پیامبر را  قبل از بعثت حضرت بر مبنای دین حنیف ابراهیمی می داند .

     بررسی آیه هود 49 :

    تِلْكَ مِنْ أَنبَاء الْغَيْبِ نُوحِيهَا إِلَيْكَ مَا كُنتَ تَعْلَمُهَا أَنتَ وَلاَ قَوْمُكَ مِن قَبْلِ هَـذَا 

     پاسخ :

    آیه فوق هم ارتباطی با مدعای آقای طباطبائی ندارد ، زیرا منظور از تِلْكَ مِنْ أَنبَاء الْغَيْبِ  میتواند غیب خاصی باشد و عبارت ( مَا كُنتَ تَعْلَمُهَا أَنتَ وَلاَ قَوْمُكَ مِن قَبْلِ هَـذَا )به این معنا باشد که  قبل بدون قران  تو مطلع از آنها نبودی و هیچ مسلمانی قائل به این نیست که پیامبر اسلام قران را بر خودش نازل کرده است و همینطور قوم رسول خدا نیز قبل از آنکه آیات برایشان خوانده شود ، اطلاعی از قران نداشتند . این گونه نیست که خدا بخواهد  به پیامبر و قوم او بگوید شما یکسان نمی دانستید ، یعنی خدا برای پیامبر اکرم ص و مسلمین یک حکم ندانستن صادر کرده باشد و همه در ندانستن یکی باشند .

    کما اینکه فهم و برداشت ما از کلمات  " ولایت " و " اطاعت " و " اولی الامر " با آقای طباطبائی ، برقعی ،  قلمداران و دیگران در آیه ( يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُم )‌ یکسان نمی باشد .

    بدیهی است که پیامبر قبل از نزول دفعی قران ،‌ ادعای آگاهی قران را بیان نمی‌ کردند و مسلمین نیز قبل از آنکه پیامبر آیات الهی را بروز دهند ، مطلع از قران نبوده اند .

     

    ادامه این بحث در بخش بعد

  • قسمت بیست و یکم - حدیث آل یاسین

    بسم الله الرحمن الرحیم

    بررسی و نقد کتاب " نقد کتب حدیث "

    نوشته مصطفی حسینی طباطبائی

    قسمت بیست و یکم

    حدیث آل یاسین

    آقای مصطفی طباطبائی حدیثی را از کتاب «الصافي في تفسير القرآن» ذیل آیه )سَلاَمٌ عَلَى إِلْ يَاسِينَ(. (صافات / 130)از اصول کافی نقل و می نویسد:

    " در کتاب «الصافي في تفسير القرآن» اثر «فيض کاشاني» ذيل آية: )سَلاَمٌ عَلَى إِلْ يَاسِينَ(. (صافات / 130)  و في المعاني عن الصادق عن ابيه عن آبائه عن علي - عليه السلام- في هذه الآيه قال: يس، محمد و نحن آل يس»(1)

    يعني: «در کتاب معاني الاخبار (اثر شيخ صدوق) از امام صادق از پدرش از پدرانش از علي - -عليه السلام- - دربارة اين آيه: (سلام علي آل ياسين) روايت شده که فرمود: يس، محمد -صلى الله عليه وسلم- است و آل يس، ما هستيم»!

    همانگونه که ملاحظه مي‌شود فيض کاشاني سند روايت را از امام صادق - -عليه السلام- - اخذ نموده و تمام سند را ذکر نکرده است. اصل سند در کتاب «معاني الاخبار» بدينصورت آمده است:

    «حدثنا محمد بن إبراهيم بن إسحاق الطالقاني –رضي الله عنهم- قال حدثنا أبو أحمد عبدالعزيز بن يحيي بن أحمد بن عيسي الجلودي البصري، قال حدثنا محمد بن سهل قال حدثنا الخضر بن ابي فاطمه البلخي، قال حدثنا وهب بن نافع، قال حدثنا کادح (و في بعض النسخ: قادح) عن الصادق جعفر بن محمد، عن ابيه، عن آبائه، عن علي -عليه السلام-»(2)

    در اين سند، افراد مجهولي ديده مي‌شوند که در کتب رجال، ابداً نامي از آنها نبرده‌اند مانند: «خضر بن ابي فاطمه بلخي» يا کادح (قادح)! با چنين سندي البته حديث مذکور قابل اعتماد نيست بويژه که متن آن نيز مخالف با قرآن است. زيرا آنچه در سورة «صافات» آمده «سلام علي ال ياسين» است، نه «سلام علي آل ياسين»! و ال ياسين همان «إلياس پيامبر» مي‌باشد که آن را به دو صورت تلفظ مي‌کنند مانند «طور سيناء» و «طور سينين» که به هر دو شکل در قرآن کريم بکار رفته است:

    وَشَجَرَةً تَخْرُجُ مِن طُورِ سَيْنَاء(. (مؤمنون / 20) )وَطُورِ سِينِينَ(. (تين / 2)

    دليل روشن اين موضوع هم آنست که در سورة صافات ابتدا مي‌فرمايد: «و إن إلياس لمن المرسلين» آنگاه در آيات بعد مي‌خوانيم: «سلام علي إل ياسين. إنا کذلک نجزي المحسنين. إنه من عبادنا المومنين» اگر مقصود از «إل ياسين» آل محمد – صلوات الله عليهم أجمعين – بود لازم مي‌آمد که ضمير جمع براي آنها بکار رود (نه ضمير مفرد) و با تعبير «انهم من عبادنا المومنين» از ايشان ياد شود. اسلوب سورة صافات نيز اقتضا مي‌کند که مراد از «إل ياسين» همان إلياس نبي باشد زيرا اين سوره ابتدا از رسالت برخي از پيامبران سخن مي‌گويد و سپس دعوت توحيدي آنها را مطرح مي‌سازد و آنگاه بر آن پيامبر، درود مي‌فرستد. هيچ دليلي ندارد که چون به «الياس پيامبر» مي‌رسد، شيوة مزبور را نقض کند و پس از ذکر الياس، به آل محمد -صلى الله عليه وسلم- درود فرستد!

     پاسخ :

    آقای طباطبائی می نویسد :

     "در اين سند، افراد مجهولي ديده مي‌شوند که در کتب رجال، ابداً نامي از آنها نبرده‌اند مانند: «خضر بن ابي فاطمه بلخي» يا کادح (قادح)! با چنين سندي البته حديث مذکور قابل اعتماد نيست "

    پاسخ :

    نکاتی درباره بررسی سند روایت :

    در روایات متعددی قرائت آیه شریفه مورد بحث "سلام علی آل یاسین"  ذکر شده است. اگر آقای طباطبائی قصد دارد این مضمون روائی را جعلی و موضوعه بداند ، نمی‌تواند از بررسی اسناد دیگر روایات خود داری کند، ضمن آنکه، اخبار متعددی از اهل تسنن بر این مطلب دلالت دارد که بررسی سندی آنها  نیز باید مد نظر قرار گیرد. افزون بر این، چنان‌که در جای خود اثبات شده است ، ضعف سند دلیل کافی بر جعلی بودن روایت نیست.

    به هرحال، از آن‌جایی که در وجود قرائت «سلام علی آل یاسین» تردیدی نیست، نهایتا شبهه سندی نمی‌تواند در اصل قرائت خدشه وارد کند .

    مقصود از آل یاسین آل محمد صلی الله علیه وآله می باشند : 

    در تفسير برهان 12 روايت در رابطه با آیه فوق نقل شده كه پنج طریق آن به امامان اهل بیت و هفت طریق آن به صحابه می ‌رسد. نکته قابل توجه آن که در این روایات، آیه شریفه به صورت « سَلامٌ عَلى‏ آلْ‏ياسين‏» خوانده شده و در ادامه این مضمون آمده است که مقصود از «یاسین»، «محمد» و مراد از «آل یاسین»، «آل محمد» است.

    نظیر این روایات در مدارک اهل تسنن نیز آمده است. «یس» یکی از نام‌های رسول خداست(3)، ابن عباس نقل می کند که ما آل محمد، آل یاسین ایم(3)و عمر بن خطاب نیز آیه شریفه را به صورت « سَلامٌ عَلى‏ آلْ‏ياسين‏» خوانده است.

    بنابراین، اینکه «یس» یکی از نام‌های رسول خدا می باشد و اینکه مقصود از «آل یس» اهل بیت‌ پیامبر هستند ، موضوعی است که در کتب شیعه و سنی نقل شده و جعلی خواندنش مردود است .

    اختلاف قرائات:

    دربارة قرائت « آل‌یاسین »؛ یعنی چگونگی خواندن و تلفظ آن‌، چهار قرائت میان قاریان قرآن‌، مطرح شده است:

    الف - « سَلاَمٌ عَلَى إِلْ يَاسِينَ » که از جمعی از قراء نقل شده است.(4)

    ب ـ « سَلاَمٌ عَلَى آلْ يَاسِينَ » که قرائت ابن‌عامر، نافع و رویس‌، از یعقوب است‌.

    ج ـ « سَلاَمٌ عَلَى إِدْرَاسِينَ » این قرائت شاذ است و از ابن مسعود نقل شده است.

    د ـ « سَلاَمٌ عَلَى الْيَاسِينَ » این قرائت از ابن محیصن و ابی رجا نقل شده که بر اساس آن « ال» از ادات تعریف بوده و همزه آن در هنگام وصل خوانده نمی‌شود.

    دو قرائت نخست از قرائات شایع است. به گفته طبری عموم قاریان مدینه آیه را به صورت « سَلاَمٌ عَلَى آلْ يَاسِينَ » می‌خوانده اند(5). هنگامی که ابن حجر آیات وارده در شأن اهل بیت را می‌نویسد آیه فوق را به عنوان سومین آیه ذکر می‌کند.(5) بنابراین، از آن‌جایی‌که « آل یاسین» جزء قرائات هفتگانه و مشهور است، از استحکام مناسبی برخوردار است و بر برخی استدلالات تفسیری بر آن حکومت می‌کند. از این رو، سخن آقای طباطبایی که می‌گوید:

    "متن آن [آل یاسین] نيز مخالف با قرآن است. زيرا آنچه در سورة «صافات» آمده «سلام علي ال ياسين» است، نه «سلام علي آل ياسين"

    ناشی از جهل و یا کم لطفی ایشان به قرائت مذکور است؛ چرا که در اختلاف قرائت نمی‌توان به مخالفت با قرآن (یعنی قرائت مورد نظر آقای طباطبایی) استناد کرد.

    آقای طباطبایی در ادامه می‌نویسد:

    "و «ال ياسين» همان «إلياس پيامبر» مي‌باشد که آن را به دو صورت تلفظ مي‌کنند مانند «طور سيناء» و «طور سينين» که به هر دو شکل در قرآن کريم بکار رفته است."

    اين نكته را برخي از مفسران پیشین گفته‌اند، اما حتی اگر این سخن درست هم باشد، مبتنی بر قرائت «‌إل یاسین» است و نمی‌تواند قرائت «آل یاسین» را رد کند. افزون بر این، اگر نام حضرت الیاس، «الیاسین» هم بوده باشد، نباید به صورت « ال یاسین» نوشته می‌شد، بلکه باید به صورت «الیاسین» ثبت می‌شد.

     استناد به ضمیر «ه » در «انه»:

    آقای طباطبایی در بخشی از نوشته خود ‌بیان داشته اند:

    "اگر مقصود از «إل ياسين» آل محمد – صلوات الله عليهم أجمعين – بود ،‌لازم مي‌آمد که ضمير جمع براي آنها بکار رود (نه ضمير مفرد) و با تعبير «انهم من عبادنا المومنين» از ايشان ياد شود."

     پاسخ :

     چنانکه دیدیم قاریان مدینه در سده‌های نخست آیات شریفه را به این صورت می‌خوانده اند:

    « سَلامٌ عَلى‏ آل‏ ياسينَ * إِنَّا كَذلِكَ نَجْزِي الْمُحْسِنينَ * إِنَّهُ مِنْ عِبادِنَا الْمُؤْمِنينَ »

    ابن عباس ضمن این که آیه را به صورت فوق می‌خوانده، مقصود از آل یاسین را آل محمد می‌دانسته است. اکنون باید پرسید آیا امثال ابن عباس آنقدر بر ادبیات عرفی زمان خویش مسلط نبوده اند که اِشکال ضمیر مفرد و جمع را بفهمند؟! این قرائات در نزد عرب از چنان قوتی برخوردار است که می‌تواند خود مصدر قواعد زبان عربی باشد و یا بر آنان استثنا بزند. اینکه آیا ضمیر «ه» به خود یاسین ـ یعنی رسول خدا ـ بر می‌گردد یا به «آل» سخن دیگری است، آنچه مهم است چنین اشکالات پیش از اینکه به روایات شیعه برگردد، ادبیات اعراب زمان وحی را مورد طعن قرار می‌دهند.

    بررسی ضمیر مفرد در آیه :

    اینکه آقای طباطبائی گفته اند باید برای " آل یاسین " ضمیر جمع بکار رود ، ناشی از ضعف اطلاعات قرانی و عدم آشنائی ایشان به ادبیات عرب می باشد .

    کلمه «اهل» و «آل» اسم جمع است و ضمائری که به اسامی جمع برمی گردند می‌توانند مفرد و جمع و نیز مذکر یا مؤنث به کار روند. درآیه 66 سوره نحل آمده است:

    وَ إِنَّ لَكُمْ فِي الْأَنْعامِ لَعِبْرَةً نُسْقيكُمْ مِمَّا في‏ بُطُونِهِ مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَ دَمٍ لَبَناً خالِصاً سائِغاً لِلشَّارِبينَ

    سخن در این است که واژه «انعام» جمع است و چون از ذوی العقول نیست مؤنث مجازی است، پس چرا ضمیر «ه» در «بطونه» مفرد مذکر به کار رفته است؟ آلوسی می‌نویسد:

    ضمير بُطُونِهِ‏ للأنعام و هو اسم جمع و اسم الجمع يجوز تذكيره و إفراده باعتبار لفظه و تأنيثه و جمعه باعتبار معناه...».(6)

    ضمیر در «بطونه» به «انعام» برمی گردد و انعام اسم جمع است و جایز است ضمیری را که به اسم جمع باز می‌گردد به اعتبار لفظ مفرد آورد و جایز به اعتبار معنایش مؤنث و جمع آورد...

    جالب آنکه قرآن در جای دیگر برای همین واژه انعام ضمیر مؤنث به کار برده است:

    وَ إِنَّ لَكُمْ فِي الْأَنْعامِ لَعِبْرَةً نُسْقيكُمْ مِمَّا في‏ بُطُونِها وَ لَكُمْ فيها مَنافِعُ كَثيرَةٌ وَ مِنْها تَأْكُلُونَ (مؤمنون/21)

    در این خصوص ، مثال‌های فراوانی می‌توان ذکر کرد ،  به یک مورد قرآنی دیگر اشاره می‌کنیم:

     تِلْكَ أُمَّةٌ قَدْ خَلَتْ لَها ما كَسَبَتْ وَ لَكُمْ ما كَسَبْتُمْ وَ لا تُسْئَلُونَ عَمَّا كانُوا يَعْمَلُونَ (بقره/ 134)

    در اینجا امت اسم جمع است که ظاهر لفظ آن مؤنث است و مفهوم مردم را شامل می‌شود. در آیه واژه‌های « تِلْكَ»، « خَلَتْ»، «لَها» و «كَسَبَتْ» به صورت مفرد مؤنث و « كانُوا» و «يَعْمَلُونَ» به صورت جمع مذکر به کار رفته است. این نحوه کاربرد ضمیر به دلیل اسم جمع بودن واژه «امة» است.

    نتیجه آنکه بحث ادبی آقای طباطبائی در استناد به ضمیر «ه » در «انه» برای رد حدیث "آل یاسین " غیر اصولی و مردود است .

     جمع بندی و خلاصه :

     1.باید در بررسی سند یک روایت اسناد روایات دیگر را در نظر بگیریم ، ضمن آنکه، اخبار متعددی از اهل تسنن برمحتوای حدیث "آل یاسین"  دلالت دارند. افزون بر این، ضعف سند دلیل کافی بر جعلی بودن روایت نیست.

    2.از آنجا که قرائت آل یاسین  جزء قرائات هفت گانه است و این گونه قرائات متواتر می باشند ، لذا کسی نباید با حربه شبهه سند بگوید این قرائت خلاف قران است .

    3.قرائت "آل یاسین " و اینکه " یاسین " یکی از نامهای حضرت رسول اکرم (ص) می باشد ، در منابع اهل تسنن نیز بروشنی ذکر شده است .

    4.کاربرد ضمیر مفرد برای اسامی جمع ، مرسوم ادبیات عرب و قران کریم است و لذا استناد آقای طباطبائی یه ضمیر مفرد برای مخدوش دانستن حدیث " آل یاسین " غیر قرانی است.

     پاورقی ها :

     1. الصافي في تفسير القرآن، ج 2، ص 433.

     2. معاني الأخبار، اثر شيخ صدوق، ص 122 (متن حديث در معاني الأخبار بدينصورت آمده است: في قوله عزوجل: «سلام علي آل ياسين» قال ياسين محمد - -صلى الله عليه وسلم- - و نحن آل ياسين).!

     3.التبيان في تفسير القرآن، ج‏8، ص 441؛ مجمع البيان في تفسير القرآن، ج‏8، ص 650؛ الدر المنثور في تفسير المأثور، ج‏5، ص 258

     4. مجمع‌البیان فی تفسیر القرآن‌، طبرسی‌، ج 8 ، ص 712 ؛ جامع البيان في تفسير القرآن، ج‏23، ص: 61

     5. جامع البيان في تفسير القرآن، ج‏23، ص 62

     6.روح المعاني في تفسير القرآن العظيم، ج‏7، ص: 414

  • قسمت بیستم - حدیث اصول کافی

     بسم الله الرحمن الرحیم

    بررسی و نقد کتاب " نقد کتب حدیث "

    نوشته مصطفی حسینی طباطبائی

    قسمت بیستم

    حدیث اصول کافی 

    آقای مصطفی طباطبائی درنقد هفتمین حدیثی که از اصول کافی نقل می کند می نویسد :

    ۷. شیخ کلینی در اصول کافی ضمن «باب النوادر» از کتاب التوحید می ‌نویسد :

    «محمد بن أبی عبدالله، عن محمد بن إسماعیل، عن الحسین بن الحسین، عن بکربن صالح، عن الحسن بن سعید، عن الهیثم بن عبدالله، عن مروان بن صباح قال قال ابو عبدالله -علیه السلام- : إن الله خلقنا فأحسن صورنا و جعلنا عینه فی عباده، و لسانه الناطق فی خلقه، و یده المبسوطه علی عباده بالرأفه و الرحمه، و وجهه الذی یؤتی منه، و بابه الذی یدل علیه، و خزانه فی سمائه و أرضه، بنا أثمرت الأشجار، و أینعت الثمار، و جرت الأنهار، و بنا ینزل غیث السماء، و ینبت عشب الأرض، و بعبادتنا عبدالله و لو لا نحن ما عبدالله» (الاصول من الکافی، ج ۱، ص ۱۴۴ مقایسه شود با ترجمه اصول کافی، ج ۱، ص ۱۹۶.)

     یعنی : «محمّد بن ابی عبدالله، از محمّد بن اسماعیل، از حسین بن حسن، از بکر بن صالح، از حسن به سعید، از هیثم بن عبدالله، از مروان بن صالح روایت کرده که امام صادق -علیه السلام- گفت: خداوند ما را آفرید و صورت های ما را نیکو ساخت، و ما را در میان بندگانش چشم خود قرار داد، و در میان خلقش زبان گویای خود کرد، و ما را دست گشوده مهر و رحمتش بر بندگان خود نمود، و ما را چهره خویش قرار داد که از آن سو بدو گرایند و بابی ساخت که بر او دلالت می کند، و ما را خزانه ‌داران خود در آسمان و زمینش کرد، به سبب ما درختان میوه می آورند، و میوه ‌ها به پختگی می ‌رسند، و رودها جاری می شوند، و به سبب ما باران آسمان می ریزد، و گیاه زمین می روید، و به عبادت ما، خدا پرستش می شود و اگر ما نبودیم، خدا پرستیده نمی شد».!

     اوّلاً ـ در سند این روایت، اشخاص مجهول و ناموثّقی دیده می‌ شوند مانند « مروان بن صباح » که مامقانی درباره وی می ‌نویسد : «لیس له ذکر فی کتب الرجال»( تنقیح المقال، ج ۳، ص ۲۰۹. ) !

    «از این شخص، هیچ نام و نشانی در کتاب ‌ها رجال نیامده است»! یا « بکر بن صالح » که یکی از نامورترین دانشمندان امامیّه یعنی علاّمه حلّی نسبت به وی گفته است: «ضعیف جدّا، کثیر التفرد بالغرائب» (خلاصه الاقوال فی معرفه الرجال، اثر علامه حلّی، ص ۳۲۷، چاپ ایران ۱۴۱۷ ه‍. ق.)! «این شخص جداً ضعیف است و آثار غریب بسیاری (از امامان) نقل کرده که دیگران آنها را گزارش ننموده ‌اند ».

    ثانیاً ـ از حیث متن، برخی از بخش‌ های روایت مذکور، صریحاً برخلاف قرآن است. مثلاً در این روایت آمده که : «خزانه فی سمائه و أرضه» «خدا ما را خزانه داران خود در آسمان و زمینش قرار داد» با آنکه در قرآن مجید می فرماید: ( قُل لاَّ أَقُولُ لَکُمْ عِندِی خَزَآئِنُ اللّهِ(. (انعام / ۵۰)«بگو به شما نمی‌گویم که خزائن خدا نزد من است».

    یا در این روایت می خوانیم: لو لا نحن ما عبدالله «اگر ما (آل محمّد -علیه السلام-) نبودیم، خدا پرستیده نمی شد»! آیا انبیاء پیشین، پرستندگان خدا نبودند؟ در حالی که خداوند در قرآن می فرماید : وَأَوْحَیْنَا إِلَیْهِمْ فِعْلَ الْخَیْرَاتِ وَإِقَامَ الصَّلاَهِ وَإِیتَاء الزَّکَاهِ وَکَانُوا لَنَا عَابِدِینَ(. (أنبیاء / ۷۳

    یعنی: «به آنان کارهای نیک و بر پا داشتن نماز و دادن زکات را وحی کردیم و آنها پرستندگان ما بودند».

    پس چگونه بر چنین روایت غلوآمیزی می توان اعتماد نمود و آن را از «آثار صحیح امامان» شمرد؟

     پاسخ:         

    الف - پاسخ به اشکال سندی روایت:

    اولا: در خصوص ثقه و یا ثقه نبودن بکربن صالح دو دیدگاه وجود دارد و همانطور که گروهی وی را غیر ثقه دانستند و قائل به نقل روایات غریبی از جانب او هستند در مقابل عده ای هم او را ثقه دانسته و تائید کرده اند . ضمنا قاعده تقدم جرح بر تعدیل نیز عمومیت ندارد وبا ارائه قرائن قابل نقض است و در این روایت  نقل خود مرحوم کلینی برای کثیری از خبرگان  قرینه است.

    واما در مورد  مروان بن صباح اگر مجهول بودنش را بپذیریم معلوم نیست که آقای طباطبایی بر چه اساسی یک فرد مجهول را ناموثق نامیده است !

    ثانیا" : توجه به این مطلب حائز اهمیت است که مرحوم کلینی در مقدمه کتاب خود تاکید فرموده است که بنای من این است که از آوردن روایات غریب در این کتاب پرهیز کنم . لذا با عنایت به این مطلب   این روایت ، روایت غریبی  نیست  و اطلاق  غریب برآن  دلیل می خواهد ، و الا هر روایتی که  فهم و درک  آن بر برخی  سخت بود  غریب شده و از درجه اعتبار ساقطش می گردد ، لذا با توجه به این مطالب اگر بحث و گفتار پایه و بنای علمی داشته باشد لزوما باید برای آن دلائل محکم و متقن که در نظر علمای آن علم مقبول و پسندیده باشد آورده شود در حالیکه ما در بیان وشرح  آقای طباطبایی  جز اتهام چیزدیگری مشاهده نمی کنیم .

    ثالثا" : اگر فرض آن عده را بپذیریم که قائل به نقل روایت غریب از بکربن صالح هستند از کجا بفهمیم که این روایت هم از همان دسته روایات غریب است و همانطور که در بالا اشاره شد بدلیل آمدن این روایت در کتاب کافی معلوم است حداقل از نظر این محدث بزرگ این روایت غریب نبوده و البته  دلایل  دیگری گواهی می دهد که این روایت غریب نیست .

    رابعا" : با یک بررسی مختصر در کتب روایی و مشاهده روایات زیادی با همین مضمون که از راویانی غیر از بکربن صالح  و مروان بن صباح نقل شده است ضعف سندی این روایت بر طرف خواهد شد چرا که با کثرت نقل و تعدد روایات در باره یک موضوع از راویان مختلف ضعف سندی که در یکی از طرق نقل مشاهده می شود ، مرتفع خواهد شد و متن حدیث مورد توجه قرارخواهد گرفت.

    بعنوان نمونه به موارد زیر توجه کنید:

     بحارالأنوار 26 260 باب 5- جوامع مناقبهم و فضائلهم ع ..

    39- يد، [التوحيد] ابْنُ الْمُتَوَكِّلِ عَنِ الْحِمْيَرِيِّ عَنِ ابْنِ عِيسَى عَنِ ابْنِ مَحْبُوبٍ عَنْ عَبْدِ الْعَزِيزِ عَنِ ابْنِ أَبِي يَعْفُورٍ قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِنَّ اللَّهَ وَاحِدٌ أَحَدٌ مُتَوَحِّدٌ بِالْوَحْدَانِيَّةِ مُتَفَرِّدٌ بِأَمْرِهِ خَلَقَ خَلْقاً فَفَوَّضَ إِلَيْهِمْ أَمْرَ دِينِهِ فَنَحْنُ هُمْ يَا ابْنَ أَبِي يَعْفُورٍ نَحْنُ حُجَّةُ اللَّهِ فِي عِبَادِهِ وَ شُهَدَاؤُهُ عَلَى خَلْقِهِ وَ أُمَنَاؤُهُ عَلَى وَحْيِهِ وَ خُزَّانُهُ عَلَى عِلْمِهِ وَ وَجْهُهُ الَّذِي يُؤْتَى مِنْهُ وَ عَيْنُهُ فِي بَرِيَّتِهِ وَ لِسَانُهُ النَّاطِقُ وَ بَابُهُ الَّذِي يَدُلُّ عَلَيْهِ نَحْنُ الْعَالِمُونَ بِأَمْرِهِ وَ الدَّاعُونَ إِلَى سَبِيلِهِ بِنَا عُرِفَ اللَّهُ وَ بِنَا عُبِدَ اللَّهُ نَحْنُ الْأَدِلَّاءُ عَلَى اللَّهِ وَ لَوْلَانَا مَا عُبِدَ اللَّهُ

     الكافي ج 1 ص 193:  بَابُ أَنَّ الْأَئِمَّةَ ع وُلَاةُ أَمْرِ اللَّهِ وَ خَزَنَةُ عِلْمِهِ

    6- عَلِيُّ بْنُ مُحَمَّدٍ عَنْ سَهْلِ بْنِ زِيَادٍ عَنْ مُوسَى بْنِ الْقَاسِمِ بْنِ مُعَاوِيَةَ وَ مُحَمَّدُ بْنُ يَحْيَى عَنِ الْعَمْرَكِيِّ بْنِ عَلِيٍّ جَمِيعاً عَنْ عَلِيِّ بْنِ جَعْفَرٍ عَنْ أَبِي الْحَسَنِ مُوسَى ع قَالَ قَالَ أَبُو عَبْدِ اللَّهِ ع إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ خَلَقَنَا فَأَحْسَنَ خَلْقَنَا وَ صَوَّرَنَا فَأَحْسَنَ صُوَرَنَا وَ جَعَلَنَا خُزَّانَهُ فِي سَمَائِهِ وَ أَرْضِهِ وَ لَنَا نَطَقَتِ الشَّجَرَةُ وَ بِعِبَادَتِنَا عُبِدَ اللَّهُ عَزَّ وَ جَلَّ وَ لَوْلَانَا مَا عُبِدَ اللَّهُ

     

    بحارالأنوار 25 4 باب 1-  بدو أرواحهم و أنوارهم و طينتهم ع و أنهم من نور واحد

    7- وَ مِمَّا رَوَاهُ مِنْ كِتَابِ مَنْهَجِ التَّحْقِيقِ، بِإِسْنَادِهِ عَنْ مُحَمَّدِ بْنِ الْحُسَيْنِ رَفَعَهُ عَنْ عَمْرِو بْنِ شِمْرٍ عَنْ جَابِرٍ عَنْ أَبِي جَعْفَرٍ ع قَالَ . . .

    لَا يَقْبَلُ اللَّهُ مِنَ الْعِبَادِ عَمَلًا إِلَّا بِمَعْرِفَتِنَا وَ نَحْنُ وَ اللَّهِ الْكَلِمَاتُ الَّتِي تَلَقَّاهَا آدَمُ مِنْ رَبِّهِ فَتابَ عَلَيْهِ إِنَّ اللَّهَ تَعَالَى خَلَقَنَا فَأَحْسَنَ خَلْقَنَا وَ صَوَّرَنَا فَأَحْسَنَ صُوَرَنَا وَ جَعَلَنَا عَيْنَهُ عَلَى عِبَادِهِ وَ لِسَانَهُ النَّاطِقَ فِي خَلْقِهِ وَ يَدَهُ الْمَبْسُوطَةَ عَلَيْهِمْ بِالرَّأْفَةِ وَ الرَّحْمَةِ وَ وَجْهَهُ الَّذِي يُؤْتَى مِنْهُ وَ بَابَهُ الَّذِي يَدُلُّ عَلَيْهِ وَ خُزَّانَ عِلْمِهِ وَ تَرَاجِمَةَ وَحْيِهِ وَ أَعْلَامَ دِينِهِ وَ الْعُرْوَةَ الْوُثْقَى وَ الدَّلِيلَ الْوَاضِحَ لِمَنِ اهْتَدَى وَ بِنَا أَثْمَرَتِ الْأَشْجَارُ وَ أَيْنَعَتِ الثِّمَارُ وَ جَرَتِ الْأَنْهَارُ وَ نَزَلَ الْغَيْثُ مِنَ السَّمَاءِ وَ نَبَتَ عُشْبُ الْأَرْضِ وَ بِعِبَادَتِنَا عُبِدَ اللَّهُ وَ لَوْلَانَا مَا عُرِفَ اللَّهُ وَ ايْمُ اللَّهِ لَوْ لَا وَصِيَّةٌ سَبَقَتْ وَ عَهْدٌ أُخِذَ عَلَيْنَا لَقُلْتُ قَوْلًا يَعْجَبُ مِنْهُ أَوْ يَذْهَلُ مِنْهُ الْأَوَّلُونَ وَ الْآخِرُون‏

     

    مسائل‏علي... 315 الإمامة و فضل الأئمة ع..... ص : 3

    794- علي بن محمد عن سهل بن زياد عن موسى بن القاسم بن معاوية و محمد بن يحيى عن العمركي بن علي جميعا عن علي بن جعفر عن أبي الحسن موسى ع قال : قال أبو عبد الله ع إن الله عز و جل خلقنا فأحسن خلقنا و صورنا فأحسن صورنا و جعلنا خزانة في سمائه و أرضه و لنا نطقت الشجرة و بعبادتنا عبد الله عز و جل و لولانا ما عبد الله.

    وروایات متعدددیگری که مجال آن دراین مختصرنمی گنجد.

     با توجه به حجم روایات متعددی که در این مورد وجود دارد که چند روایت را به عنوان شاهد ذکر کردیم  ضعف سندی روایتی که آقای طباطبائی به آن اشاره کردند جبران میشود ..

     ب - پاسخ به اشکالات متنی و محتوایی در روایت شریف :

     آقای طباطبایی بخشی از متن روایت را مخالف آیه 50 سوره انعام دانسته ومبتنی بر اصول خویش که در مقدمه کتاب به آن اشاره کرده حدیث مذکور را مجعول قلمداد می نماید. آیه مورد استشهاد مستشکل در این موضوع است که مشرکین به نزد پیامبر می آمدند و میگفتند اگر تو پیامبر خدائی خزائن آسمانها را برای ما بیاور ویا فرشته ای از آسمان برای ما بیاور.

    لطفا به آیات ذیل توجه بفرمایید :

    قُلْ أَ رَءَيْتَكُمْ إِنْ أَتَئكُمْ عَذَابُ اللَّهِ بَغْتَةً أَوْ جَهْرَةً هَلْ يُهْلَكُ إِلَّا الْقَوْمُ الظَّلِمُونَ(47

    وَ مَا نُرْسِلُ الْمُرْسَلِينَ إِلَّا مُبَشرِِّينَ وَ مُنذِرِينَ  فَمَنْ ءَامَنَ وَ أَصْلَحَ فَلَا خَوْفٌ عَلَيهِْمْ وَ لَا هُمْ يحَْزَنُونَ(48

    وَ الَّذِينَ كَذَّبُواْ بَِايَتِنَا يَمَسهُُّمُ الْعَذَابُ بِمَا كاَنُواْ يَفْسُقُونَ(49

    قُل لَّا أَقُولُ لَكمُ‏ْ عِندِى خَزَائنُ اللَّهِ وَ لَا أَعْلَمُ الْغَيْبَ وَ لَا أَقُولُ لَكُمْ إِنىّ‏ِ مَلَكٌ  إِنْ أَتَّبِعُ إِلَّا مَا يُوحَى إِلىَ‏َّ  قُلْ هَلْ يَسْتَوِى الْأَعْمَى‏ وَ الْبَصِيرُ  أَ فَلَا تَتَفَكَّرُونَ(50

    وَ أَنذِرْ بِهِ الَّذِينَ يخََافُونَ أَن يحُْشَرُواْ إِلىَ‏ رَبِّهِمْ  لَيْسَ لَهُم مِّن دُونِهِ وَلىِ‏ٌّ وَ لَا شَفِيعٌ لَّعَلَّهُمْ يَتَّقُونَ(51

     

     پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم در پاسخ به ایشان میفرمایند  :

    اولا اینطور فکر نکنید که هر چه شما بخواهید  من برایتان خواهم آورد ، من آن چیزی را برای شما خواهم آورد که خداوند اذن فرموده و من تابع وحی وفرمان الهی هستم نه پیرو خواست وهوای نفس شما . واین مطلب فارق از اینست که پیامبر واجد وتوانای بر کارهای فوق هست یا نه .

    ثانیا  خدای متعال می دانست و آشکارا نیز فرموده که این افراد ولو با مشاهده  تمام خواسته هایشان بازهم ایمان نمی آورند بنابراین دلیلی برای برآوردن در خواستهایشان توسط رسول خدا ص وجود نداشت.

    وَ لَوْ فَتَحْنَا عَلَيهِْم بَابًا مِّنَ السَّمَاءِ فَظَلُّواْ فِيهِ يَعْرُجُونَ  لَقَالُواْ إِنَّمَا سُكِّرَتْ أَبْصَارُنَا بَلْ نحَْنُ قَوْمٌ مَّسْحُورُونَ   14 و 15 حجر

    و اگر درى از آسمان بر آنان مى‏گشوديم كه همواره از آن بالا مى‏رفتند، قطعاً مى‏گفتند: «در حقيقت، ما چشم‏بندى شده‏ايم، بلكه ما مردمى هستيم كه افسون شده‏ايم.»

    به بیان دیگر در این آیات روی سخن پیامبر با  اشخاص کافر ومعاند است که هنوز خدای واحد و یکتا را نپذیرفته اند و در عین حال بر نبوت پیامبر خرده می گیرند. پیامبر اکرم ص حجت و بینه نبوت خویش را  مالکیت خزائن آسمان وزمین  قرار نداده بود که کافران  آنرا از حضرتش طلب می کردند لذا رسول خدا ص  در قبال در خواستشان می فرمایند : من نمی گویم که خزانه های آسمان و زمین در نزد من است.

    اساسا در شرایطی که هنوز افراد به یگانگی خدا و به رسالت حضرت مصطفی ص ایمان نیاورده اند سخن از فضایل و کمالات انبیاء گفتن  عملی بیهوده و غیر حکیمانه است. پس فضای خطاب آیه  کاملا متفاوت با شرایط بیان حدیث مذکور می باشد لذا قیاس این دو ومعارض دانستن آنها با یکدیگر مغلطه ای آشکار است که از یک ذهن کینه توز  بر می خیزد.

    بنابر این پیامبرصلی پیامبرپپصلی الله علیه وآله وسلم  بدون رضایت و اذن الهی عمل نمی کنند و در ضمن منافاتی هم ندارد که حضرت واجد این قدرت ها باشند وآن را برای اینگونه افراد رو نکنند. مضافا بر اینکه قران تذکر می دهد که قدرت نمایی برای این افراد موثر نیست زیرا در نهایت میگفتند تو ساحری و ما را سحر کردی و اینها واقعیت ندارد .

    درحالیکه مخاطب حدیث شریف  شیعیانشان مومن و معتقد به خدا و رسول  هستند  وبا بیان فضائل رسول خدا و اوصیائش معرفت و ایمانشان افزوده می گردد.

    پس دو مطلب مختلف برای دو گروه مختلف و با دو هدف مختلف در آیه ودر روایت  طرح شده که قطعا دو نتیجه مختلف هم می دهد. 

    واما  ایراد بر بخش دیگر حدیث  “ لولادنحن ما عبدالله " هم نوعی تغافل آقای طباطبایی نسبت به اعتقادات شیعی است والا هر کودک غیر ممیزی هم می فهمد که در دار دنیا  پیامبر اسلام و ائمه طاهرین  آخرین حجج الهیه بوده و به شخص خویش  نقشی در ایمان انبیاءو اوصیاء قبل ندارند . اما در عوالم گذشته  و قبل از نشئه دنیا   قضایا متفاوت است  ونباید با مسائل دنیا مقایسه گردد.  در عالم دنیا از زمان بعثت پیامبر عبودیت خدا به برکت تلاش آن وجود شریف و جانشینان بر حقش انجام شده و در غیر تبعیت از این ذوات مقدسه خدا عبادت نشده است و دیگران  تنها هوای نفس خویش را معبود خود قرار داده اند. 

     

  • قسمت دهم - حدیث بنی اسرائیل

    بسم الله الرحمن الرحیم

    بررسی و نقد کتاب " نقد کتب حدیث "

    نوشته مصطفی حسینی طباطبائی

    قسمت دهم

    حدیث بنی اسرائیل

    آقای طباطبایی در کتاب "نقد کتب حدیث شیعه " حدیث ذیل را نقل کرده و پیرامون آن اینگونه سخن گفته است :

    "در تفسير «محمد بن مسعود عياشي» ذيل آية شريفه: ((يا بَني‏ إِسْرائيلَ اذْكُرُوا نِعْمَتِيَ الَّتي‏ أَنْعَمْتُ عَلَيْكُمْ وَ أَنِّي فَضَّلْتُكُمْ عَلَى الْعالَمين))

    چنين آمده است :

    «عن هارون بن محمد الحلبي قال: سئلت ابا عبدالله - -عليه السلام- - عن قول الله «يا بني اسرائيل» قال هم نحن خاصه»![1]

    يعني: «هارون محمد حلبي گفت از ابو عبدالله صادق - -عليه السلام- - دربارة گفتار خداوند که فرمود: «يا بني اسرائيل» پرسيدم، پاسخ داد: ايشان، مخصوصاً ما (آل محمد - صلى الله عليه وسلم - -صلى الله عليه وسلم-) هستيم»!

    در ذيل همان روايت مي‌نويسد: «عن محمد بن علي عن ابي عبدالله - عليه السلام - قال سالته عن قوله «يا بني اسرائيل» قال: هي خاصه بال محمد -صلى الله عليه وسلم-»[2]

    باز مي‌نويسد:

    «عن ابي داوود عمن سمع رسول الله - -صلى الله عليه وسلم- - يقول انا عبدالله اسمي احمد و انا عبدالله اسمي اسرائيل...»[3]

    يعني: «از ابي داوود روايت شده و او از کسي که از رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- شنيده نقل کرده است که پيامبر خدا -صلى الله عليه وسلم- مي ‌گفت: من بنده خدا هستم، نامم احمد است و من بندة خدا هستم، نامم اسرائيل است...»

    " دربارة اين تفسير غريب بايد گفت که :

    اولاً محمد بن مسعود عياشي هر چند خود مورد وثوق علماي اماميه است ولي همه راويان او، ثقه نيستند. نجاشي درباره‌اش مي‌نويسد: «کان يروي عن الضعفاء کثيرا»[4]. يعني: «او از کساني که نزد علماي رجال ضعيف شمرده مي ‌شوند، بسيار نقل کرده است». علاّمة حلّي نيز همين تعبير را دربارة عياشي مي‌آورد[5]. شاهد گفتار ما، سند روايات مذکور است ، بدين معني که «هارون بن محمد» در کتب رجال ابداً شناخته نيست و چند نفر را «حلبي» گفته‌اند که هيچ کدام «هارون بن محمد» نيستند!

     

    در پاسخ به ایشان باید گفت :

    " شناخته نبودن یک راوی با ثقه نبودن وی متفاوت است و برخورد فقها نسبت به راویان ناشناس همانند برخورد با راویان کذاب و یا غیر ثقه نمی باشد ، چرا که تکلیف راوی کذاب و یا غیر ثقه کاملا معلوم و مشخص می باشد . بنا براین ، ناشناس بودن راوی دلیل بر ضعیف بودن حدیث او نبوده ، و احکام مربوط به روایتی که یکی از روات آن مجهول باشد با روایتی که راویانش کذاب یا غیر ثقه باشند ، متفاوت است. لذا یکی از راههای تحقیق در مورد این گونه روایات ، بررسی راویانی است که از این راوی مجهول نقل حدیث کرده اند . در این روش ، اعتبار سایر راویان حدیث مورد بررسی ، به راوی مجهول نیز اعتبار می بخشد و با این دیدگاه روایت وی ارزش گذاری می گردد . بنابر این به صرف مجهول بودن یکی از راویان حدیث ، اعتبار خود حدیث از بین نمی رود و نمی توان آن روایت را کنار گذاشت و عالمان علوم حدیث سخن آقای طباطبائی را در این زمینه غیر علمی می دانند .

    اشکال بعدی آقای طباطبایی بر حدیث فوق بدین قرار است :

    " ثانياً : متن روايت عياشي بکلي ضايع است زيرا اگر فرضاً بپذيريم که نام رسول اکرم - صلى الله عليه و آله سلم- اسرائيل بوده و قبول کنيم که آل محمد نيز همان بني اسرائيل مذکور در قرآن هستند، به مشکل بزرگتري برخورد مي‌کنيم و آن مشکل اينست که در همان سورة بقره، بني‌اسرائيل بسختي نکوهش شده‌اند و خداوند با خطاب «يا بني اسرائيل...» به آنها مي‌فرمايد:

    وَ آمِنُوا بِما أَنْزَلْتُ مُصَدِّقاً لِما مَعَكُمْ وَ لا تَكُونُوا أَوَّلَ كافِرٍ بِهِ وَ لا تَشْتَرُوا بِآياتي‏ ثَمَناً قَليلاً وَ إِيَّايَ فَاتَّقُونِ (41)

    «بدانچه فرو فرستاده‌ام که تصديق مي‌کند آنچه را با شما است ايمان آوريد و نخستين کافر به آن مباشيد و آيات مرا ببهايي اندک مفروشيد و تنها از من پروا داريد».

    با وجود اين آيات، چگونه مي‌توان ادّعا کرد که مراد از «بني‌اسرائيل» آل محمد -صلى الله عليه وآله سلم- هستند؟ آيا اين سخن، اهانت به آن بزرگواران بشمار نمي‌آيد؟ "

    پاسخ :

    " آیات مربوط به بنی اسراییل به دو گروه عمده از این قوم اشاره می کنند :

    1. فرزندان حضرت یعقوب پیامبر علی نبیّنا وآله وعلیه السلام

    2 - قوم بنی اسراییل در زمان حضرت موسی علی نبیّنا وآله وعلیه السلام تا پیامبر خاتم صلّی الله علیه وآله وسلّم . لذا بخشی از این تعارض در توصیف مربوط به تفاوت ماهوی این دو گروه می باشد که فاصله زمانی چند صد ساله دارند و نام بنی اسراییل در ایشان مشترک لفظی است و از آقای طباطبایی که مدّعی دفاع از حریم قرآن می باشد ، بعید است که به این نکته توجهی نداشته اند . یکی از روشهای تعامل با حدیث از سوی آقای طباطبائی این است که ایشان با کوچکترین بهانه ای در صدد ایجاد اشکال و تعارض میان روایات و قرآن می باشد ، و همانگونه که مشاهده می کنید از مفاد آیات وشان نزول و موضوع آن ها تغافل می ورزد لذا باید دلیل روی گردانی ایشان از واقعیّت را درجای دیگری جستجو کرد !؟

     در ادامه لازم به ذکر است که در قرآن آیاتی خطاب به ایمان آورندگان داریم که با ایشان با دو لحن متفاوت توبیخی و تشویقی سخن گفته شده است . آیا منظور قرآن از این مومنین فقط یک گروه خاص از افراد هستند ؟

    مشخص است که در تمامی آیات قران کریم ، منظور از عبارت ایمان آورندگان ، گروه های مختلف و در زمانهای مختلف و با عملکردهای گوناگون می باشد که همگی ایشان ( الذین آمنوا ) محسوب میشوند یعنی با یک واژه از آنان یاد شده است .

    مثلا در مصحف شریف می بینیم که در یک آیه مشخص دو بار ازکلمه " الناس" استفاده شده که منظور آیه از " ناس " در کلمه اول با کلمه دوم متفاوت است :

    " آل‏عمران : 173 الَّذينَ قالَ لَهُمُ النَّاسُ إِنَّ النَّاسَ قَدْ جَمَعُوا لَكُمْ فَاخْشَوْهُمْ فَزادَهُمْ إيماناً وَ قالُوا حَسْبُنَا اللَّهُ وَ نِعْمَ الْوَكيلُ"

    حال با این نحوه کاربرد الفاظ در قران کریم ، چه مانعی دارد که حضرت امام صادق علیه السلام بفرمایند : منظور از بنی اسرائیل در این آیه خاص ما هستیم و معنای کلام این است که اگر در جای دیگری نیز منظور از بنی اسرائیل ما باشیم به آن تصریح خواهیم کرد . با این توضیحات ، سخن آقای طباطبایی پیرامون حدیث فوق الذکر مردود است یعنی در یک آیه خاص منظور از بنی اسرائیل ائمه ع می باشند

    عملا " این اشکال از بافته های ذهنی ایشان است که با کمی تآمل و تدبر و شاید با پرسش از دیگران ، طرف می شد ، ولی اینگونه نشده است .

    و اما اشکال سوم آقای طباطبائی به حدیث فوق بشرح ذیل است :

    " اساساً در کدام کتاب از کتب تاريخ و سيره گزارش شده است که نام پيامبر اسلام -صلى الله عليه{وآله} وسلم- اسرائيل بوده تا آل محمد هم بني‌اسرائيل باشند؟ آيا اين يک دروغ آشکار نيست؟!

    و اما پاسخ :

    در ابتدا باید یادآوری کنیم که قرآن مجید کلام خدا و معجره پیغمبر خاتم صلّی الله علیه وآله وسلّم است واین معجزه الهی باید تا قیامت پاسخگوی نیازهای بشریّت باشد در حالیکه این کتاب ،علی الظّاهر به لحاظ لغات وجملات وشان نزول، بسیار محدود ومختصر است واگر در همین محدوده و بدون توجه به تفاسیر و تاویلات معصومین علیهم السلام به آن نگاه شود و آیات قران در جریان تحولات آینده مصداق پیدا نکند خواهیم دید که بخش بزرگی از آیات شریف ، کارآیی خود را ازدست می دهند واز این سند بزرگ واساسنامه هدایت بشر، جز اندکی راهنمایی و نصیحت ، آن هم بدون الگو، وچند داستان بلا استفاده وتعدادی احکام ، آن هم بصورت کلّی، چیزی باقی نمی ماند . واین در حالی است که از زمان نزول وحی تا کنون همواره علم تفسیرآیات ، با اتکاء به روایات منقول از نبیّ مکرم اسلام صلّی الله علیه وآله وسلّم وتاویلات وتوضیحات آن حضرت، بازاری پر رونق و فعّال داشته و هر روز زوایا و ابعاد تازه ای از این بحر عمیق جلوه گر می شود واین عمل همواره مورد تایید علماء دین بوده و هیچ عالمی نفس این عمل را نفی نکرده است.

    لذا این که قرآن را از کلام پیامبر صلّی الله علیه وآله وسلّم و راسخون در علم جدا کنیم ومعنی ظاهری آن را تنها معنای موجود و کافی تلقّی نماییم ، ضمن محدود کردن وسطحی نگریستن به آیات قران به آورنده آن جفای عظیمی روا داشته ایم واز آقای طباطبایی که خود را مفسّر قرآن و آشنای با روایات می داند ، اظهار چنین مطلبی عجیب است . بعبارت دیگر واژه های نظیر بنی اسرائیل و هارون می تواند توصیف ائمه ع باشد و گویای وقایعی که بعد از پیامبر ص رخ خواهد داد .

    علاوه براین ، جای تعجب بیشتر این است که آقای طباطبایی درارزش گذاری فرمایشات نبی مکرم اسلام صلی الله علیه وآله وسلم در رابطه با آیات قران ، در مقایسه با نقل قول یک فرد معمولی تاریخ نویس دچار خطا فاحش شده و حتی بعضی مواقع ، قول یک انسان تاریخ نویس معمولی را بر فرمایش رسول مکرم اسلام صلی الله علیه وآله وسلم ترجیح می دهد ، چرا که سخن پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم را که تصریح فرموده اند که " نام من اسرائیل است " و در لغت هم به همان معنای عبدالله میباشد ، را نپذیرفته وبه دنبال اثبات و یا عدم اثبات این مطلب در کتب تاریخی می گردد .

    حال از ایشان سئوال میکنیم در کدام کتاب تاریخ ، پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم به نام مبارک احمد خوانده شده است در حالی که قران پیامبر را به این نام ذکر میکند .

    از طرفی در کجای قران حضرت یعقوب به نام اسرائیل نامیده شده است ؟ که شما و همه مترجمین قران بنی اسرائیل را فرزندان یعقوب پیامبر ترجمه می کنید ؟ آیا غیر از این است که در روایات ما این نام برای حضرت یعقوب ذکر شده است ؟

    حال میگوئیم متن روایت عیاشی دلالت بر این دارد که یکی از نام های پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم ، اسرائیل بوده و این دیگر نیازی به تائید تاریخ ندارد که آقای طباطبائی به دنبال آن می گردد !

    پس اگر غرض ورزی امثال آقای طباطبائی در کار نباشد ، بنا بر این روایت یکی از مصادیق بنی اسرائیل اهل البیت علیهم السلام می باشند .

    بطور خلاصه پاسخ سه اشکالی که آقای طباطبایی بر روایت بنی اسرائیل وارد کردند عبارت است از :

    1 – مجهول بودن راوی با ضعیف یا مردود بودن راوی متفاوت بوده و در ارزش گذاری حدیث یکسان دیده نمی شود بنا بر این نمیتوان بسادگی در سند روایت خدشه کرد .

    2 – بنی اسرائیل به انسانها و اقوامی در بازه زمانی و مکانی از زمان حضرت یعقوب علی نبینا وآله و علیه السلام تا زمان افضل انبیاء حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه وآله وسلم ، اطلاق می شود و بنی اسرائیل که در قران کریم مورد خطاب خداوند قرار گرفته اند ، دارای مصادیق گوناگون در زمانها و مکانهای مختلف هستند و این گونه گویش در قرآن همانند مصادیق کلمه "ناس " و " مومنین " مرسوم بوده و خداوند با ناس و مومنین با لحن های مختلف گفتگو فرموده است ، که با قرینه می توان فهمید منظور آیه شریفه چه کسانی هستند ، و درمورد واژه بنی اسرائیل نیز دقیقا" همین امر صادق است .

    3 – در نهایت و به چه دلیل ما باید در مورد مصادیق تمامی اسامی و کلماتی که در قرآن شریف به کار رفته است تنها به منابع تاریخی رجوع کنیم ؟ در حالیکه ، به همین اندازه که روایات ما این مطلب را روشن کنند کفایت میکند .مثال این مطلب ، تطابق نام یعقوب با اسرائیل است . و مورد دیگر ، نام مبارک احمد می باشد که بر وجود پیامبراکرم صلی الله علیه وآله وسلم اطلاق شده است .

     

  • قسمت دوازدهم - حدیث نحو

    بسم الله الرحمن الرحیم

    بررسی و نقد کتاب " نقد کتب حدیث "

    نوشته مصطفی حسینی طباطبائی

    قسمت دوازدهم

    حدیث نحو

    یکی ازمطالبی که آقای طباطبائی در کتاب " نقد کتب حدیث " پیرامون روایات شیعه نگاشته است ، بحث غیر عقلی  بودن بعضی احادیث ازجمله  حدیث نحو می باشد .

    ایشان بیان می دارد : شیخ حر عاملی در کتاب التجاره از وسایل الشیعه آورده است :

    محمد ابن ادریس فی آخر السرائر نقلا من کتاب جعفر بن محمد بن سنان الدهقان عن عبیدالله عن درست(بن ابی منصور)عن عبدالحمیدبن ابی الغلاعن موسی بن جعفر علیه السلام عن آبائه قال قال رسول الله صلی الله علیه و آله و سلم:من انهمک فی طلب النحو سلب عنه الخشوع

    یعنی محمدبن ادریس در آخر کتاب سرائر از کتاب جعفربن محمد بن سنان معروف به دهقان نقل کرده از عبیدالله از درست (بن ابی منصور) از عبدالحمیدبن ابی العلا از موسی بن جعفر علیه السلام از پدرانش که رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم گفت : کسی که در جستجوی (دانش) نحو, بسیار کوشد فروتنی از اوسلب می شود .

    این حدیث , ساختگی است زیرا علاوه بر اینکه درست بن ابی منصور , واقفی مذهب بوده و روایتش پذیرفته نیست (چنانکه علامه حلی و مامقانی بدان تصریح نموده اند) علم نحو اساسا در زمان رسول خدا ناشناخته بود و به اتفاق دانشمندان شیعه و سنی , پس از دوره رسول اکرم پدید آمد و از اینرو با صدور این حدیث, مخاطبان پیامبر بهیچوجه نمی فهمیدند که آن بزرگوار چه می گوید و از تلاش در فراگرفتن چه چیزی نهی می کند! با آنکه از رسول خدا رسیده است که فرمود: انا معاشر الانبیاء امرنا ان نکلم الناس علی قدر عقولهمیعنی ما گروه پیامبران فرمان یافته ایم که با مردم به اندازه عقلشان سخن گوئیم .

    این هم ناگفته نماند که هر چند محمدبن ادریس حلی در آخر کتاب سرائر بخشی از اخبار آحاد را آورده است ولی به همه آنها اعتماد نشان نمی دهد و برخی را صریحا رد می کند بویژه که در آغاز کتابش می گوید اخبار آحاد, به هیچوجه حجیت ندارند تا آنجا که می نویسد :

    لا اعرج علی اخبار الاحاد فهل هدم الاسلام الا هی ؟

    یعنی : من بر اخبار آحاد اعتماد نمی کنم آیا اسلام را چیزی جز همین خبرهای واحد , ویران نموده است ؟

    پس چنین خبر واحدی که سندش بلحاظ علم رجال , اشکال دارد و متنش با تاریخ علم نحو نمی سازد , حتما با مذاق خود محمد بن ادریس نیز سازگار نیست .

     ایشان  ایرادات زیر را بر این حدیث وارد کرده است  : 
    1-آقای طباطبایی راوی حدیث را شخصی واقفی مذهب دانسته و این امر را به عنوان دلیلی بر عدم قبول  بودن حدیث مطرح مینماید .

    پاسخ :

    اولا :
    به صرف واقفی بودن ، دروغگو بودن کسی ثابت نمی شود ، چون ممکن است فردی واقفیبوده ولی صادق و راستگو باشد و این امر در همه ادوار سابقه داشته است .
    ثانیا :
    بر فرض اینکه راوی این حدیث واقفی مذهب هم باشد ،  از کجا اثبات می شود راوی هنگام نقل این حدیث واقفی مذهب بوده است ؟ و احتمال اینکه راوی قبل از واقفی شدن این حدیث را نقل کرده باشد ، منتفی نیست .  پس ضعیف شمردن این حدیث به صرف واقفی بودن یکی از راویان سند، دلیلی علمی بر رد حدیث نیست و صد البته شبهه جعلی بودن آن نیز به این علت مردود است .

    2- آقای طباطبایی مطرح می کند که علم نحو اساسا" در زمان بعد از نبی مکرم اسلام صلی الله علیه وآله وسلم پایه گذاری شده و شکل گرفته است ، پس طرح موضوع علم نحو در زمان رسول اکرم صلی الله علیه و آله وسلم  بی معنا بوده و ضمنا" قابل فهم برای شنوندگان این مبحث نیز نبوده است .بنا براین  طرح مطلب از ناحیه پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله وسلم بعید ومردود است .

    پاسخ :

    آقای طباطبائی را به چند نکته متذکر می کنیم :

    اولا"
    معلوم نیست که مخاطب کلام شریف پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم مردم بوده باشند و چنان چه از ظاهر حدیث بر می آید حضرتشان این کلام را در جمعی خاص وخطاب به امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرموده اند که قطعا" ایشان واقف و عالم به این علم بوده اند و این نکته در جای خودش قابل اثبات میباشد .
    ثانیا :
    به دور از عقل نیست که آن وجود نورانی و پاک خبر از علمی به مردم داده باشند که مردم در آینده ای نه چندان دور با آن مواجه میگردند و ایشان مردم را از آفات تدقیق غیر اصولی  در این علم بر حذر می دارند و این امر نه تنها مخالفتی با عقل ندارد ، بلکه عین عقلانیت است .

     این امر کاملا" طبیعی و معقول و رایج در تمامی فرهنگها ست که افق وسطح درک و فهم ملتها از حقائق و علوم آئین خود در دوره های مختلف ، متفاوت است  و حتی برای این مطلب می توان از کلام وحی شاهد مثال ذکر کرد . لذا حضرت ختمی مرتبت  در طول حیات خود چندین بار ازاین عبارت استفاده نموده اند و افراد مختلف نیز از حضرتش شنیده اند که "این مطلبی را که میگویم الان نمی فهمید اما در آینده به آن خواهید رسید یا خواهید فهمید".

    3-آقای طباطبایی از چگونگی وضعیت علم نحو در زمان پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم نتیجه گیری می کند که این مطلب برای مردم آن زمان نا مفهوم بوده است !

    پاسخ :

    در جواب این مطلب باید گفت در زمان پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم مردم در گفتگو با یکدیگر مراعات یک سری قواعد مربوط به ادبیات عرب را می کردند ، لکن به صورت ضابطه مند و مدون نبوده است . لذا اینکه ما قطعی بگوییم که مردم فهمی از قواعد علم نحو نداشته اند ، دلیل می خواهد . مثلا" معروف تاریخ است که مقوله شعر و شاعری و ادبیت ، درزمان جاهلیت رونق فراوانی داشته است و اساسا" بر همین مبنا بوده که شخص پیامبراکرم صلی الله علیه وآله وسلم را شاعر می خواندند . پس گویش و کتابت عربی در آن زمان بی اساس و ضابطه نبوده است ، الا اینکه  به صورت ضابطه مند به نام نحو مدون نگردیده است.
    علاوه براین ،  قبلا توضیح دادیم ، ادعای اینکه این گفتار نبی مکرم اسلام صلی الله علیه وآله وسلم خطاب به عموم مردم بوده است دلیل میخواهد و الا از قرائن برمی آید که خطاب آن بزرگوار ، وجود مقدس امیرالمؤمنین  علی علیه السلام بوده است  .


    4-در رابطه با عبارت "کلم الناس علی قدر عقولهم" که آقای طباطبایی مبتنی بر این عبارت ، بر فهم مردم اشکال وارد می کند ، باید بگوئیم :
    اولا:
     
    مردم زمان پیامبرصلی الله علیه وآله وسلم با مردم زمان امیرالمؤمنین علیه السلام تفاوت چندانی  نداشتند ، لذا هر فهمی که بر مردم  آن زمان مترتب باشد در زمان وضع علم نحو نیز همان میزان فهم در جامعه حاکم است .
    ثانیا:
     
    نقل شده است که حضرت امیر علیه السلام در کنار نهر آبی خطاب به همراهانشان می فرمایند اگر مردم سر بر فرمان الهی فرود می آوردند و حکومت را از جایگاهش خارج نمی کردند من از این آب برایشان نور میگرفتم . خارج از بررسی تفصیلی پیرامون  این حدیث که بخواهد مارا به خود مشغول کند ، می توان گفت که مردم آن زمان فهمی از آب و نور داشتند ، لکن مکانیزم و چگونگی این امر را نمی فهمیدند که امر بعیدی برای هیچ دورانی نیست . با توجه به مطلب فوق ، می توانیم بگوئیم که  پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم  هم مطلبی خارج از فهم مردم در باره کلیات علم نحو نفرموده اند بلکه جزئیات و چگونگی و چیستی این علم را مردم نمی دانسته ا ند.

    5- آقای طباطبایی استناد و اشکال می کند که مرحوم صاحب کتاب سرائر این حدیث را در پایان کتاب و در زمره  احادیث آحاد می آورد و می گوید من به خیلی از این احادیث اعتماد نمی کنم .

    پاسخ :

    صاحب کتاب سرائرنمی گوید که من به هیچ یک از این احادیث اعتماد نمی کنم بلکه تعبیر " خیلی" دارد حال از کجا معلوم که این حدیث نیز از جمله آن خیلی باشد .

    پس به طور خلاصه و در پاسخ به اشکالات آقای طباطبایی به حدیث نحو اعم از واقفی بودن راوی و عدم فهم مردم از عبارت نحو در زمان نبی مکرم اسلام صلی الله علیه وآله وسلم و روایات آحاد به فرموده صاحب کتاب سرائر ، جوابهایی ارائه گردید که بطور خلاصه به شرح ذیل می باشد :

    اولا"صرف اینکه کسی واقفی مذهب باشد لزوما" دلیل دروغگو بودن وی نیست و اگرهم باشد معلوم نیست که در زمان نقل حدیث راوی حدیث ، واقفی مذهب بوده است .

    ثانیا "از قرائن موجود برمی آید که مخاطب کلام امیرالمؤمنین علی علیه السلام میباشند.

    ثالثا" اینکه آقای طباطبائی فهم مردم را مورد توجه قراردادند عرض کردیم که مردم زمان پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم  و زمان امیرالمؤمنین علیه السلام با هم فرق چندانی نداشتند ، بعلاوه اینکه عدم فهم مردم نسبت به علم نحو دلیل میخواهد ، چراکه در آن زمان هم بحث شعرا و ادیبانه صحبت کردن مطرح بوده است

    رابعا"صاحب کتاب سرائر روایات آحاد را کلا" مردود اعلام نکرده است و لذا اینکه این روایت از نظر صاحب کتاب مردود باشد ، نیز دلیل می خواهد .

  • قسمت دوم

    بسم الله الرحمن الرحیم

    بررسی و نقد کتاب " بازنگری در معانی قرآننوشته مصطفی حسینی طباطبائی

    قسمت دوم

    پیشگفتار

    مطابق تبیین ائمه معصومین ،خدا برای دلالتگری به سوی خودش آیات و اسماء و نشانه هائی قرار داده است و این نشانه ها بعضی لفظی اند و برخی تکوینی . البته آیتیت نشانه های الهی همگی در یک رتبه نیستند.

    ولی با توجه کردن به همه این آیات و اسماء ،پی به عظمت خدا می بریم و درجات عبودیت و معرفت ما به اذن خدا بالا می رود . حال می گوییم دردانه های خلقت یعنی انبیاء و اوصیاء الهی از آیات تکوینی خدایند چرا که خدا آنان را آیت علم و قدرت و عصمت خویش قرار داده است با این مقدمه به نقد کتاب تفسیر قران از نوشته جات مصطفی طباطبایی می پردازیم.

    آقای مصطفی حسینی طباطبائی حدیثی را از قول امام صادق علیه السلام در ذیل آیۀ

    ۱۸۰ سورۀ اعراف : ﴿وَ لِلّهِ الأَسْمَاء الْحُسْنَى فَادْعُوهُ بِهَا وَذَرُواْ الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي أَسْمَآئِهِ﴾ آورده که ایشان فرموده اند : (به خدا سوگندکه ما نیکوترین نامهای خدا هستیم) ، و سپس پیرامون آن می نویسد:

    " در آیۀ شریفۀ فوق، دستور داده شده تا خدای تعالی را با «نیکوترین نامها» بخوانیم زیرا کلمۀ «حُسنی» مؤنّثِ «أحسَن» به معنای نیکوتر است. بنابراین ترجمه­های قرآنی که «الأسماءُ الحُسنی» را به «نامهای نیک» برگردانده­اند(۱)، خالی از تسامح نیستند. بخشی از نامهای مزبور در قرآن کریم آمده است چنانکه درسورۀ اسراء می­فرماید:

    قُلِ ادْعُواْ اللّهَ أَوِ ادْعُواْ الرَّحْمَنَ أَيًّا مَّا تَدْعُواْ فَلَهُ الأَسْمَاء الْحُسْنَى(الإسراء/۱۱۰)

    و در سورۀ حشر می­خوانیم: هُوَ اللَّهُ الْخَالِقُ الْبَارِئُ الْمُصَوِّرُ لَهُ الْأَسْمَاء الْحُسْنَى (الحشر/۲۴)

    و در سورۀ طه می­فرماید: اللَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ لَهُ الْأَسْمَاء الْحُسْنَى(طه/ ۸)

    از این آیات شریفه برمی­آید که مراد از اسماء حُسنی، نامهای ملفوظ خداوندی است که شأن عَلَمِیّت یامعانی وصفی دارند مانند الله، الرَّحمن، الخالِق، البارِیء، المُصَوِّر و امثال این‌ها.

    ولی در بعضی از تفاسیر مانند تفسیر عیّاشی و فیض کاشانی و المیزان از قول امام صادق ع آورده­اندکه در تفسیر آیۀ۱۸۰ ازسورۀ اعراف فرمود : وَلِلّهِ الأَسْمَاء الْحُسْنَى (به خدا سوگندکه ما نیکوترین نامهای خدا هستیم).

    تا آنجا که صوفی مشهور سلطان­محمّد گنابادی در تفسیر «بیانُ السَّعادۀ» مرقوم داشته است : «المَقصُودُ الأمرُ بِدُعائِهِ بِتَوَسُّطِ الأسماءِ البَشَرِیَّةِ الصُّعودِیَّة»(2) ! (مقصود آنست که خدای تعالی فرمان داده تا به واسطۀ نامهای بلندمرتبۀ بشری، او را بخوانیم)! شگفتا که نامهای برترین خداوند در عرصۀ تفسیر، به بهترین نامهای بشری تبدیل شده است!

    باید دانست که در کتاب خدا هیچگاه از مخلوقات إلهی (چه موجودات سافله و چه نفوس­عالیه) به­ عنوان «أسماء الله» تعبیر نشده بلکه همه­ را «آیات الله» خوانده است

    چنانکه به­ طور نمونه دربارۀ مریم و عیسی ـ عَلَیهِمَا السَّلام ـ می­فرماید: وَجَعَلْنَاهَا وَابْنَهَا آيَةً لِّلْعَالَمِينَ(الأنبیاء/۹۱) « او (مریم) و پسرش را آیتی برای جهانیان قرار دادیم » و هرآیتی نیز اسمی دارد که لزوماً از اسماء حُسنی شمرده نمی­شود مانند نوح، ابراهیم، موسی، عیسی، محمّد و جُز این‌ها و گاهی هم که مردمان، نامهایی چون کریم و عظیم و عالم و قادر و امثال این‌ها را برای غیرخدا به کار می­برند، نباید آن‌ها را همچون صفات إلهی، نامحدود و «مطلق» تصوّر کنند.

    علاوه بر این، جملۀ ﴿وَلِلّهِ الأَسْمَاء الْحُسْنَى﴾ به دلیل تقدّم مبتدای آن بر خبرش، افادۀ «حصر» می­نماید یعنی بهترین نامها، مخصوصِ خداست. بنابر این نمی­توان آیات تکوینی خدا را به ­جای اسماء حُسنی نهاد (و آن‌ها را با امامان ع تطبیق داد) زیرا همۀ آیات تکوینی از آنِ حقتعالی است نه تنها نیکوترین آیات! برعکس اسماء که فقط نیکوترین آن‌ها را باید بر خدا اطلاق نمود و این نکته متأسّفانه از نظر مفسّران نامبرده مخفی مانده است.

    امّا حدیثی­که نقل شد، ازجمله احادیث آحادی ­است­که به ­دلیل عدم ملایمت با قرآن کریم، اعتبار لازم را ندارند.

    -------------------------------------------------------

    پاورقی :

    1-به ترجمه­ های قرآنی اثر آقایان: ناصر مکارم­شیرازی، مسعود انصاری، ابوالقاسم پاینده، مهدی إلهی­قمشه­ای، محمدمهدی فولادوند و مصباح­ زاده نگاه کنید.

    ۲- تفسیر بیان السَّعادۀ، جزء ۹، ص ۳۰۹"

    نقد و بررسی :

    خلاصه سخنان آقای طباطبائی ، همانگونه که از جملات ایشان مشهود است ، به شرح ذیل می باشد :

    1-منظور از اسماء در آیه شریفه " لِلَّهِ الْأَسْماءُ الْحُسْنى‏ فَادْعُوهُ بِها " اسماء لفظی خدایند مانند رحمان و رحیم و صمد و غیره .

    2-در کتاب خدا هیچگاه از مخلوقات إلهی (چه موجودات سافله و چه نفوس­عالیه) به­ عنوان «أسماء الله» تعبیر نشده بلکه همه­ را «آیات الله» خوانده است .

    3-نمی­توان آیات تکوینی خدا را به ­جای اسماء حُسنی نهاد .

    آقای طباطبائی در ترجمه و توضیح واژه" اسم " و مصادیق آن در قران کریم دچار اشتباه شده اند . کاربرد واژه " اسم " چه از ریشه «س ‌ـ ‌م ‌ـ ‌و» به معنای بلندی و علو و چه از ریشه " وسم " به معنای علامت و نشانه ، نه تنها با برداشت ایشان سازگاری ندارد ، بلکه همسو با فرمایش امام صادق علیه السلام در تاویل " اسماء حسنی " به امامان معصوم علیهم السلام می باشد .

    به طور کلی واژه‌ های «اسم» و " آیه " و " کلمه " در کتاب خدا چه به صورت لفظی و چه به صورت تکوینی به معنای " علامت " و "نشانه" به کار رفته اند و هر آیه ای نشان دهنده عظمت و قدرت الهی است ، بدون اینکه سنخیت و مشابهت بین خلق و خالق فرض شود . هر چیزی که نشانه‌ی خداوند قرار گرفت، «اسم» و یا " آیه " و یا " کلمه " پروردگار عالم است. البته درجات و مراتب آیات و اسماء و کلمات ( اعم از لفظی و تکوینی ) با یکدیگر متفاوتند . به عنوان مثال بعضی از کلمات خداوند " علیا " هستند و بعضی از اسماء " حسنی " می باشند و بعضی از آیات " عظمی ".

    مشروح پاسخ به مصطفی طباطبایی :

    اولا اگرچه در آیات اسراء و حشر و طه ، اسماء حسنی برای اسماء لفظی خدا به کار رفته است ولی منطقا نمی توانیم چنین قیدی را به آیه 180 سوره اعراف تسری دهیم. زیرا در این آیه همچون سه آیه دیگر قرینه داخلی در درون آیه موجود نیست . از طرفی در آیه 180 اعراف از الحاد در اسم توسط کافران سخن رانده شده است در حالیکه اسم رایج در بین کافران همان " الله " و " رحمن" بوده که این دو به واقع اسماء لفظی خدا هستند. و آنچه کافران در آن به خطا رفته بودند توصیف شرک آلود برای خدای یکتا بوده است . بنابراین واژه اسم در این آیه به معنای وصف است و اگر به بیانات درر بار ابواب علوم نبوی رجوع شود آن بزرگان کلام و ادبیت عرب معنای اسم و صفت و آیه را متناظر هم معرفی و به "علامت و نشانه " ترجمه نموده اند.

    ثانیا در آیه اعراف : 180﴿وَ لِلّهِ الأَسْمَاء الْحُسْنَى فَادْعُوهُ بِهَا وَ ذَرُواْ الَّذِينَ يُلْحِدُونَ فِي أَسْمَآئِهِ﴾ قیدی وجود ندارد که اسم را در اسم لفظی منحصر کند و معنای لغوی اسم هم اقتضاء چنین تقییدی را ندارد بنابراین عبارت " اسماء الحسنی " قابلیت انطباق بر هر دو قسم لفظی و تکوینی را خواهد داشت .

    ثالثا اینکه حقایق تکوینی در قران با واژه "اسم" بکار نرفته دلیل بر این نمی شود که اسم تکوینی واژه ای کذب است .بلکه همینکه در متون روایی بکار رفته قابل استناد می باشد . مثلا واژه "شهید" در قران به معنای شاهد و ناظر بکار رفته ولی در ادبیات روائی به معنای مقتول فی سبیل الله هم استعمال شده است و هیچ عالم و ادیب و فقیهی در فریقین به این تنوع در معنا انگ کذب و بدعت نزده است. این نحوه برخورد تنها در سخنان افراط گرایان مدعی قرانی مشاهده می شود.

    رابعا در فرهنگ روایی واژه های آیه و کلمه و اسم هر سه برای تکوینیات بکار رفته است .پروردگار عالم در قران عیسی علیه السلام را به عنوان انسان برگزیده ، آیه و کلمه تکوینی خود قرار داده است و در روایات حقایق تکوینی و عینی با سه واژه آیه و کلمه و اسم بکار برده شده است :

    نحن كلمات اللَّه التامّات بحار 10 ص 388

    نَحْنُ آيَةُ الْهُدَى وَ نَحْنُ الْعُرْوَةُ الْوُثْقَى بحار 26 ص 259

    امام هادی علیه السلام فرمودند: نحن الاسماء الحسنی الّتی لا یقبل الله من العباد عملاً الاّ بمعرفتنا و نحن و الله الکلمات الّتی تلّقها آدم من ربّه فتاب الاحتجاج، 2 ،256

    امام صادق علیه السلام ذیل آیه شریفه " و لِلّه الاسماء الحسنی فادعوه بها " فرمودند :

    نحن والله الاسماء الحسنی الّتی لا یقبل الله من العباد عملاً الّا بمعرفتنا کافی ج1 ص 143

    وَ نَحْنُ الْآيَاتُ وَ نَحْنُ الْبَيِّنَاتُ بحار 24 ص 303

    البته آقای طباطبایی درویش نگون بخت گنابادی را نیز بی نصیب نگذاشته و شاید می خواسته غیر مستقیم به خوانندگان اینطور القاء کند که این احادیث ساخته و پرداخته صوفیان است

    اما مدعی قرانی که به سرعت شگفت زده می شود! غفلت کرده که برخی از اسماء الهی مانند علیم و حلیم ( که به قول ایشان شان وصفی دارند ) توسط خود خدا برای بشر نیز بکار رفته و اساسا نوع اسماء الهی توسط خود خدا از میان اسماء جاری در بین مخلوقین برگزیده شده است لذا این اسماء از نظر لفظ با اسماء بشر یکسانند . و اگر از نظر معنا و مسمی در نظر گرفته شود دیگر بحث در لفظ نیست و همان حقایق تکوینی هستند.

    تدبر در آیه " لله الاسماء الحسنی "

    اولا حصر در آیه که به جهت تقدیم جارو مجرور است ( تقدم مبتدا بر خبر به غلط بیان شده و اصل آن تقدم خبر بر مبتدا است ) بیان می کند فقط اسماء نیکو از آن خداست در مقابل کسانی که به خدا اسماء سوء را نسبت می دهند. حصر ،در اسماء نیک می باشد و نه در خدا . و الا رحمن و علیم هر دو نام های نیک می باشند و خدا در قران "علیم " را برای مخلوق بکار برده است. به عبارت دیگر نامهای نیک منحصرا برای خدا بکار نرفته است. لذا ترجمه آیه این می شود که " فقط نامهای نیک از آن خداست ".

    ثانیا تعریض طباطبایی به برخی مترجمین در معنای "الحسنی " هم خطاست زیرا اگرچه "حسنی" بر وزن "فعلی" وزن صفت تفضیلی است ولی این وزن همواره به معنای صفت تفضیلی بکار نمی رود لذا معنای "نیک" برای حسنی نیز می تواند معنای مناسبی باشد ( احسن به معنای حسن ) .مضافا بر اینکه در ادامه آیه بحث الحاد در اسم توسط کافران است . آیا کافران اسماء نیک برای خدا می گذاشتند و حالا خدا می گوید مرا به اسماء نیکوتر بخوانید؟! آنچه کافران خدا را با آن می نامیدند همان الفاظ "الله " و " رحمن " بود که در این الفاظ الحادی نیست . اما توصیفاتی که برای خدا می کردند ملحدانه بود و این توصیفات همان اسماء سوء است . پس بحث بر سر حسن و احسن در معنای تفضیلی آن نیست .

    ثالثا در عالم ،هم تکوینیات سوء وجود دارد و هم تکوینیات نیکو ، به عبارت دیگر آنچه که از اعمال زشت توسط کافران و ظلمه تحقق می گیرد سوء است و نمی تواند آیه و اسم تکوینی برای خدا شود . متاسفانه آقای مصطفی طباطبایی در انتهای نقد خویش کمی فلسفی بحث کرده و به گونه ای ناشیانه نقض وارد کرده است و شاهکار خویش را کشفی جدید تلقی نموده که از نظر مفسران مغفول مانده!

    بلی حقایقی غیرلفظی در عالم تحقق پیدا می کند که نمی تواند آیه و نشانه برای خدا شود مانند موسیقی های شهوت انگیز که ما را به خدا متذکر نمی کند اما صدای ترنم پرندگان و ریزش آبشارهای طبیعی ما را به خدای لطیف قدیر متنبه می سازد پس و لله الاسماء الحسنی چه اسم نیکوی لفظی و چه حقیقت زیبای تکوینی.

    آیا شایسته نیست که به جای خرده گیریهای مغرضانه در مقابل امیران کلام خضوع نماییم چراکه

    کلام الملوک ملوک الکلام